قطار سواری (سفر نوشت)

تمام چمدان ها را جابه جا کردیم و همه سوار شدند، درهای قطار هم بسته شد اما خبری از زینب و عباس (همان برادر و خواهری که از بلژیک آمده بودند) و مرضیه و خواهرش سعیده نبود. توی ترافیک گیر کرده بودند. قطار هم آماده ی حرکت. حاج آقای تقدیری هم مانده بود بیرون منتظرشان. شک ندارم که خون خونش را می خورد. ما داخل قطار هم خودمان را دلداری می دادیم که هیچ اتفاقی نمی افتد و اگر هم جا بمانند با قطار بعدی خودشان را به ما می رسانند.

خیلی وقت بود سوار قطار نشده بودم. آخرین باری که با قطار راهی مشهدالرضا شدم حدودا چهار سال داشتم، خوب به یاد دارم. مادربزرگ مرحومم هم همراهمان بود. پدربزرگم خیلی وقت پیش فوت کرده بود و مادربزرگم تنها بود. بابا هم پسر بزرگتر. وظیفه خودش می دانست در سفرهای زیارتی مادربزرگ را هم بیاورد. اما انتخاب قطار برای این بچه ها کمی قضیه اش فرق داشت. والدینشان که متوجه سقوط اخیر هواپیما در کوهستان شده بودند به هیچ وجه راضی نشده بودند که بچه ها داخل ایران با هواپیما بین شهرها جابه جا شوند، از این رو قطار بهترین انتخاب بود.

مشغول صحبت با بچه ها بودم که ناگهان یکی پرید روی من و مرا در آغوش گرفت. ذوق مرگ شدم. مرضیه بود. سرما خورده بودم عجییییب اما همه چیز را بی خیال شدم و حسابی با همدیگر دیده بوسی کردیم با سعیده هم همینطور. دو خواهر دوست داشتنی و طناز به معنای واقعی کلمه. ابراز احساساتمان که تمام شد هرکس مشغول انتخاب کوپه خود شد. همان اول کاری من افتادم توی اتاق خانم جوادی با فاطمه و زهره و طاهره. البته این ترتیب همینطور باقی نماند چون در طول مسیر آنقدر جابه جا شدیم که حد نداشت.

دوست های مهربانم خیلی از من تعریف کرده بودند هم برای خانم جوادی و هم برای فاطمه. البته لطفشان بیش از لیاقت من بود. بسیار شرمنده شدم. تحسین تا حدی خوب است اما وقتی که پیمانه پر شد آدم باد می کند و یک جایی که خیلی به خودش می بالد سوزنی می خورد به تنش و چون بادکنکی که بادش خالی می شود می خورد به درودیوار. حین همین صحبت ها بود که حس کردم این زینبی که من می بینم خیلی برایم آشناست. با او ترکی و فرانسوی مخلوط صحبت می کردم، اصلا نمی توانست فارسی صحبت کند. پدرش ایرانی بود، مادرش ترک خودش هم در بلژیک بزرگ شده بود. یکم توی چهره اش دقیق شدم. یکهو دادم زدم زینب توییییی؟ طفلک ترسید گفت چی شد؟ زینب را از سال ها پیش می شناختم، از همان زمان که دانشجوی کارشناسی بودم. توی یک گروه واتس آپی با هم آشنا شده بودیم و این دوستی هیچ وقت حضوری نشده بود. اول یادش نمی آمد تا اینکه گوشی ام را درآوردم و مکالماتمان را در واتس آپ نشان دادم، تازه دو هزاری اش افتاده بود و تازه دیده بوسی و آغوش کشی ما شروووووع شد. چقدر از ته دل مرا می بوسید. از خنده جفتمان روده بر شده بودیم. همه بچه ها ما را نگاه می کردند.

تا وقت شام و قبلش نماز، با بچه ها سرگرم بازی بودیم کوچک و بزرگ، واگن را گذاشته بودیم روی سرمان، کلی گفتیم و خندیدیم. از بچه هایی که آمده بودند چهارتایشان دختر بودند و سیزده تایشان پسر، از بازه سنی هشت تا حدود 17 سال. شام مثل عادت معمول ایرانی ها جوجه بود. بچه های خودمان صدایشان درآمد که خدا پدرتان را بیامرزد ناهار و دیشب شام هم جوجه خوردیم، چه خبر است آخر! من که همه چیز برایم نو بود خوردم و لذت هم بردم.

حدودا ساعت 12 نیمه شب بود که تصمیم به خواب گرفتیم، من و زهره، مهدیه و یاسمن که از بلژیک آماده بودند افتادیم تو یک کوپه. پیشنهاد طاهره بود. می گفت: زهرا برو با بچه ها ارتباط بگیر، اینطوری بهتر است. آقا چشتان روز بد نبیند ما که افتادیم کنار هم و چانه فرانسوی مان هم گرم شد شروع کردیم به صحبت تا ساعت یک و نیم. یاسمن از خودش تعریف کرد و از خانواده اش از برادرش جمشید که همراه خودمان بود توی دو تا کوپه اونورتر، از پدرش که سه سال است که از نزدیک ندیده و تنها راه ارتباطیشان ویدئو کال بوده. انسان ها هر جا که باشند در رنج و سختی اند حتی آن ور دنیا توی بروکسل، در ناز و نعمت به زعم ما ایرانی ها. همه این ها را با ناراحتی می گفت. مهدیه آرام تر بود بیشتر راجع به یک نانوایی که توی محلشان بود صحبت می کرد که نان بربری دارد و چقدر هم بربری دوست دارد. آشنایی با این بچه ها دنیای مرا عوض کرد. همان شب شدم خاله زهرا. چقدر دلم غنج می رفت، من که هیچ وقت خاله نمی شوم. آن ها هم با شور و اشتیاق حرف می زدند و تعریف می کردند مثل وقتی که خودمان یک جای غریب یک هم زبان پیدا می کنیم و تمام درد های دلمان را برایش شرح می دهیم.

به خاطر زهره که اذیت نشود چراغ ها را خاموش کردیم. زهره عربی و انگلیسی بلد بود از حرف هایمان چیزی سردرنمی آورد، همین باعث شد که سخن کوتاه کنیم. اما این پایان ماجرا نبود. مگر خوابم می برد؟ هم جایم عوض شده بود و هم آن دو وروجک داشتند پچ پچ می کردند از همان حرف هایی که خودمان دوران نوجوانی می زدیم و می خندیدیم. یکهو از جایم بلند شدم و از میله تخت بالایی آویزان شدم « بهتون خوش می گذره؟»

-خاله صدامون که اذیتتون نمی کنه؟

ما ایرانی ها هم اهل تعارف. نخواستم همان اول راهی دلخورشان کنم. گفتم نه عزیزانم، راحت باشید. درست سه و نیم صبح خوابم برد. صبح با صدای آن آقایی که داد می زند نماز صبح نماز صبح از خواب بیدار شدیم. همه پیاده شدیم و نماز را هم خواندیم. بعد از آن تنها نیم ساعت خوابم برد و ساعت شش دوباره بیدار شدم. هیچ کاری نمی توانستم بکنم، کتاب صوتی به کمکم آمد تا رسیدیم به مشهدالرضا.

ادامه دارد...

قسمت قبل

قسمت بعد