۱.
نیمهشبه، بغض دارم و موقع مناسبیه که از نهایت رویاهام بنویسم. از چیزی که اسمش رو میذارم فرا-زندگی!
این پست رو به بهونه کتابی که امروز خوندم و متاثر از شوری که درم جاری کرده مینویسم. نیاز دارم به ابرازعلاقه! به ادای دِین به کلماتی که در ذهنم میجنبن و تصویری که به قلبم سنجاق شده.
مدتها بود که میخواستم بهطور دنبالهدار سفرنامهخوانی رو شروع کنم. اصلا چی بهتر از این برای یک ذهن کنجکاو و ماجراجو؟ چی بهتر از شنیدن خاطرات آدمهای سفر-رفته برای گستردن پر و بال آرزوهامون؟ اعتقاد دارم سفرنامه خوندن و نوشتن مثل خود در سفر بودن از ذوقی سرچشمه میگیرن که در خیلی از ما ها مشترکه: میل به کشف ناشناختهها، میل به شگفتزده شدن از فهمیدن دنیایی که اون بیرون وجود داره! ما در نهایت فراتر رفتن از خود الان و این لحظهمون رو میخوایم.
میگم "میخوام سفر کردن رو شروع کنم" و این یعنی میخوام زندگی کنم. زندگی برای من شکلیه! میخوام خودم باشم. انتخابم همیشه و همیشه در راه بودنه. اصلا ادمی که همش دلش ورجه وورجه و بازیگوشی میخواد رو چه به یکجا موندن؟ میخوام کل جهان رو تو کولهپشتیم جا بدم و با خودم حمل کنم. از خونه دور شدن و کولهبهدوش بودن برای من نه فقط از سر اشتیاق بلکه یک نیازه، باید از هزار جاده گذر کنم و رهگذر هزار شهر باشم و در گوشه گوشهی زمین خاک رو لمس کنم.
من باور دارم به سخن حکیمانه سعدی «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». همذاتپنداری میکنم با شعر احمدرضا احمدی «من سفر را دوست دارم، مقصد من رفتن است». درک میکنم احساس آندژه ژید رو «ناتانائیل؛ برای من اینکه بدانم شنهای ساحل نرم است کافی نیست. میخواهم پاهای برهنهام آن را لمس کند!».

۲.
بعد گشتو گذار بسیار در طاقچه، تصمیم به خوانش سفرنامه "برگ اضافی" گرفتم. یک کتاب ساده و کوتاه، همراه یک روزه مناسب برای جمعه. منصور ضابطیان، برگ اضافی رو به عنوان مکملی برای دو اثر قبلیش یعنی "مارک و پلو" و "مارک دو پلو" نوشته. درواقع برگ اضافی مجموعهایست از خاطرات و مشاهدات نویسنده که در مشت گره کرده دو اثر قبلی نگنجیدن.
خوندن برگ اضافی، یک تجربه کامل از غوطهوری در سفره! حاصل خاطرهنگاری نویسندهست از اقامتش در کشورهای امریکا، المان، هلند، سوئد، اسپانیا، کرواسی، مالزی، تایلند، ارمنستان، ترکیه، عراق و عربستان. همین که قرار باشه یادداشتهای یک سفربروی حرفهای و جهانگرد قهار رو بخونید و ازش یاد بگیرید هیجانانگیز و شوقآوره؛ و حالا این فرصت توام شده با قلم ماهر نویسنده؛ ضابطیان پرلطافت و با ظرافت تمام مینویسه. با طرز روایتش و توصیف دقیق صحنه ماجراها رو برای خواننده قابللمس و دیدنی میکنه. با خوندن بند به بند متن ناخوداگاه همهچیز رو با وضوح تمام تصور میکنیم. مثل آمیزهای از ادبیات و سینماست!
اگر بخوام منصور ضابطیان رو معرفی کنم باید بگم یک شخص رویاسازه، یک الگوی خوب. یک قهرمان سفر! و من با همین اولین اثر که ازش خوندم به هنرمندیشون ایمان اوردم و به تمام تعاریف بسیار که در وصفشون شنیده بودم حق دادم. برای ادبیات معاصر فارسی خوشحالم بابت وجود اثار ایشون. (حالا دلم میخواد خودم هم یک "برگ اضافی" بنویسم!)
از اون دسته کتابهاست که هر طیفی از ادمها با هر مشغله و دامنه علایقی رو با احساسات مختلف و ایدهها سرشار میکنه. از ابتدای کتاب، ما میفهمیم که خودمون هم به سفر دعوت شدیم و جزئی ازشیم. قراره با هر مواجههی ادمهای کتاب با هم احساساتمون برانگیخته شه. نمیتونیم لحظهای که از ذوقزدگی و جیغ زدن دختر و پسر تایلندی میخونیم هیجانزده نشیم و نخندیم؛ یا نمیتونیم بعد اینکه میفهمیم جریان چی بوده با خودمون نگیم وای! چه بیرحم و پرتوحش! اه اه تایلندیهای پرحماقت!
یا مثلا با رسیدن به داستان مرد عرب عاشق خط و موسیقی فارسی و شعر حافظ میخوایم از هیجان برقصیم! و در پایان فصل شوکه میشیم از ناباوری و هی میپرسیم چطور ممکنه؟ خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده؟ ای زمونهی بیوفا! چی به سر ذوق ادمها میاری؟!
با موزه "رابطههای فروریخته" کرواسی یاد عشقهای بر باد رفتهمان میافتیم و تمام یادگاریهای بر جای مانده، و به خرگوش کوکیها و نماد رابطه خودمان فکر میکنیم؛ به قرار شروع سفر دور دنیا با هم! با خودت میگی هیچوقت نمیدونی در کدوم سفر قراره اخرین عکس دوتایی رو بگیرید. لحظه رو عاشق و قدردان باش!
به فکر فرو میریم با رفتار مرد افغان ساکن المان و شنیدن نقطه نظر بزرگاندیشانه نویسنده؛ دست رو قلبمون میذاریم با ماجرای پسرک سوار سرسره تو ترکیه؛ خندهمون میگیره با باباهای کالسکه به دست سوئد؛ متحیر میشیم از خلاقیت ngo دانشجویی پراگ و خیرخواهیشون برای کودکان خاورمیانه؛ و در نهایت تلنگر میخوریم با خاطره زیارت مکه و کربلا.
— بخش پایانی کتاب:
اپلیکیشنهای مدرن سفری، من را در انزوایی فرو میبرند که نمیخواهمش؛ آنها در یک رابطه یکسویه نظر مرا نمیپرسند، بلکه نظر خودشان را تحمیل میکنند. من دوست دارم در خیابانی پرت در برلین، جلوی پیرمردی را بگیرم و بپرسم "اولین قهوه بعد از اتحاد را کجا خورده؟" و آنجا را نشانم دهد که بنشینم و قهوهای بخورم تا در تجربه تاریخیاش سهیم باشم.
من دوست دارم از دختری پاریسی بپرسم "در برگریزان پاییز کدام پارک عشقش برای همیشه او را ترک کرد؟" این نشانی، بیتردید مرا هم عاشق میکند؛ و اندوهگین.
من دوست دارم در استانبول از لابه لای پاسخ جوانی که به ترکی راهنماییام میکند واژههای سرزمینم را بربایم!
من دوست دارم وقتی از کسی نشانیای میپرسم، توی چشمهایش نگاه کنم و او بگوید دنبالم بیا؛ و برویم باهم تا آستانهی رفاقت!
گوگلمپ این لذتهای بزرگ سفرهای کوچک را میگیرد؛ گوگلمپ، سرراستترین مسیر را نشان میدهد و سرراستترین مسیر، همیشه بهترین مسیر نیست.
این کتاب خوشخوان و مفرح رو پیشنهاد میکنم به همهی به قول ضابطیان دیوانهی سفرها، خیالپردازها، علاقهمندان به مسئله فرهنگ و مردمشناسی، ادبیاتخوانها و بهطور کلی به گونهی انسان! :)))
* نسخه صوتی کتاب رو میتونید تو طاقچه بینهایت با گویندگی خود نویسنده بشنوید. (کلا حدود ۲ ساعت و نیمه.)

درباره کتاب -سفرنامه/ خونه. جمعه، ۱۱ اردیبهشت/ -v2 r1 w9 z