۱. مصاحبه کاری!
(پنجشنبه)
امروز دو جا قرار مصاحبه کاری داشتم. به اولیش که ساعت یازده بود نرسیدم چون دیر بیدار شده بودم، برام مهم هم نبود چون شغل مدنظرم دومی بود که احتمال میدادم براش پذیرفته شم. حدود ساعت ۱۲و نیم یعنی همون ساعت معین وارد موسسه شدم؛ و با کمال تعجب دیدم دستکم ۱۵ خانم دیگه هم برای مصاحبه اونجا حاضرن! در وهله اول برام بهتآور بود، ولی کمکم تعجب جای خودش رو به احساسات دیگری داد. بهنظرم غیرمنصفانه، توهینآمیز و اهانتبار اومد که این تعداد زن جوان رو برای یک موقعیت شغلی ساده که نهایتا به یک نفر سپرده میشه فراخوانده باشن. احساس بیزاری کردم که این زنهای زیبا و توانمند، در شرایطی قرار گرفتن که همگی منتظرن توسط یک مرد پذیرفته شن و مهر تایید بگیرن؛ درحالی که هر کدومشون میتونستن تا الان کسبوکار خودشون رو ساخته باشن. با خودم میگفتم یعنی چند نفرشون چشماندازی از آینده شغلیشون دارن؟ حتی یک نفر دیگه از این جمع هست که به این شغل به چشم فرصتی برای ترقی نگاه کنه؟ چند نفر بهجای قناعت به این شغل ساده برای امرارمعاش، بهفکر جذب سرمایه برای راهاندازی کسبوکار شخصیشون هستن؟
قبل از مصاحبه با مدیر مجموعه از همه داوطلبین تست کامپیوتر گرفته میشد؛ درحد تایپ و جدولکشی در word و نه چیزی بیشتر. و دو نفر از خانمها در همین مرحله انصراف دادن. این درحالیه که نرمافزارهای آفیس از جمله ورد و اکسل که پیشنیاز فرصتهای شغلی بسیاریان انقدر راحتن که سرجمع همشون رو میشه نیم روزه یاد گرفت. (بماند که همین مهارتهای آسان و پیشپا افتاده که با یک ویدئو نیمساعته در آپارات یا کمی ور رفتن باهاشون قابل یادگیریان رو هنوز برخی موسسات و اساتید تحتعنوان دوره ICDL و با وعده مثلا مدرک بینالمللی فنیحرفهای به قیمت چندین میلیون میفروشن...). و من متاسف شدم از این همه ناآگاهی در جامعه و خصوصا بین ما زنها؛ که کاش بیشتر به اهمیت مهارتآموزی برای ورود به بازار کار در ابتدای جوانی تاکید میشد. واقعا اکثر ما لااقل در دهه ۲۰ انقدر سرشلوغ نیستیم که نتونیم هیچ مهارت کاربردیای یاد بگیریم، نتونیم کارهای مختلف رو امتحان کنیم و نهایتا شغل موردعلاقهمون رو کشف کنیم... . بهنظرم کارآموزی رفتن فرصت خیلی اثربخش و رشددهندهای در این راستاست، که امکانش هم برای هممون فراهمه.
زمان انتظار تا نوبتم بشه رو به خوندن کتاب «شغل موردعلاقه» الند باتن تو طاقچه گذروندم. نهایتا مصاحبهام خوب پیش رفت؛ گفتم تو شرکت قبلی با پریمیر و افترافکت کار میکردم و کمی درباره اهداف شغلیم حرف زدم. و حدود یک ساعت بعد برگشتن به خونه باهام تماس گرفتن که از شنبه برم برای شروع و هفته اول آزمایشی... .
بعدش به کتابخونه سر زدم برای پس دادن دو کتابم؛ اتفاقی کتاب "تام سایر" چارلز دیکنز رو باز کردم و صفحهای که باز شد:

*اسم اکانتم رو به اشتیاق تغییر دادم چون این واژه برام یادآوری تمام زیباییها و تمام امیدهاست...
_ احوالات هفته/ جمعه، ۱۸ اردیبهشت۴۰۵