خونِ سفید، بر مه غلیظ!

عکس را از صفحه‌ی دوست عزیزی وام گرفته‌ام. نام عکاس را نمی‌دانست و نمی‌دانم...

خب، قاعدتاً باید نوشت. اما نه میلی دارم، نه جانی، نه چیزی دیگر. بی‌تردید کلماتِ بسیاری در سرم رژه می‌رود اما خستگی روزها و شب‌هایی که گذشت و می‌گذرد چیزی نیست که به راحتی کنار صدها خستگی بایگانی‌شده‌ی دیگر دفن شود. تحلیل‌ها هم به‌اندازه‌ی کافی هستند و همه در کار‌ند.

به سرم زده این صفحه را برای مدتی ببندم اگر نتوانم از این خستگی بگذرم و واقعاً تنها دلیلم مهر و توجه بسیاری از خوانندگان است که هنوز هستم این‌جا.

فکر می‌کنم دستی از زیر خاک بیرون مانده می‌بینم و یا چون این سنگ گور در گرمایِ برف شده‌ام، که «او باقی»‌ست.

قطعن در چند روز آینده روزگار عادی‌تر می‌شود و دوباره عده‌ای به عده‌ای فحش می‌دهند و عده‌ای در ستایش عده‌ای می‌نویسند. این رسم روزگار است. تاریخ پر است از لحظه‌هایی که هر چه هم تلاش کنی باز می‌گذرند، بلکه کمی دیرتر و سنگین‌تر و خاک هم همه‌ی مُرده‌گان را در خود حل می‌کند بلکه کمی کُندتر.

غمی که بر جانِ من و بسیاری چون من نشسته باعث عقب‌گرد نیست بلکه پناه‌بردن بیش‌تر است به روایت تاریخ، عکس و ادبیات.

بسیاری‌مان انواع سرودها، زنده‌بادها، مُرده‌بادها و ستایش و نفرین را از بَر هستیم. در ضمن در این روزهای مِه‌زده نمی‌توان سایه‌ها را از هم تشخیص داد. من مقابل این مِه قرار دارم و شاید درونَش.

بی‌تردید این مِه از هم می‌گسلد و باز از پرده برون می‌افتد بسیاری امور. من از ته جان نگران ایران‌ام. نگرانِ آن‌چه بر ما می‌رود و نگرانِ این مِه مشکوک.

شک... از تریبون‌های خارج‌نشینِ کذاب گرفته تا برخی رسانه‌های داخلی هتاک. تشخیص واقعیت و تحلیل و روایتَش در این شرایط بسیار سخت است و من ترجیح می‌دهم به مسیر تاریخ نگاه کنم و قلبم کنار همه‌ی کسانی باشد که فکر می‌کنند این وطن باید وطن باشد. برای همه.

چیزی که می‌بینم خونِ سفید است بر مهِ غلیظ. رنگ‌های فتان. و نگاه به عمقِ آن مِه.

قدما معتقد بودند، مِه پایان جنگ‌های کهن همان ارواح هستند که به معرکه می‌نگرند.

باید قوی بود. به نامِ همه‌ی کسانی که شاید ما را نگاه می‌کنند. از شهدای مشروطه تا شهدای جنگ. از پسران تا دختران... و به خدای حسین قسم که چیزی در کشاکش تاریخ گم نمی‌شود. حتا یک قطره خون.

نمی‌خواهم با شعاردادن خودم را راحت کنم، نه. سخت است، اما نگاه می‌کنم به عمقِ مِه. آن‌جا چیزی وجود دارد که در نهایت خود را آشکار خواهد کرد. مثلِ این گور که بر حجم برف فائق آمده‌است.

من محکوم‌ام به امید و این لعنتی‌ترین وضعیتِ دنیاست...

باقی بقای‌تان...


این نوشته ابتدا در اکانت اینستاگرام مهدی‌یزدانی‌خرم، منتشر شده است!