صادق هدایت میانِ جمع

فردا صادق هدایت صد و هشت ساله می‌شود.

کم‌تر نویسنده، مخاطب و اهلِ کتاب ایرانی‌ست که مدتی درگیر نبوده باشد با شمایلِ هدایت. از هدایت نسبتن عکس‌های زیادی به جا مانده، اصولن دوربین را به شهادت برخی دوستان‌اش دوست داشت و برای همین برعکسِ نویسنده‌ای مانند صادق چوبک سالی نیست که عکسی جدید از او یافته نشود. تنوعِ مکانی و رفتاری این عکس‌ها هم نسبتن زیاد است.

هدایت با آن‌که مردی درون‌گرا به نظر می‌آمد روابط زیادی با انبوهی از دوستان و هم‌فکران‌اش داشت. این عکس تار، لرزخورده و آماتور را از او بسیار دوست دارم. نویسنده میانِ جمع. لرزش دست و کادرِبندی سراسیمه انگار خواسته یک لحظه‌ی مهم را به زعم عکاس ثبت کند. تقریبن هیچ‌کدام از آدم‌های توی عکس متوجه دوربین نیستند. عده‌ای چیزی می‌خوانند، برخی به گپ و گفت‌اند و خنده. هدایت خوش‌پوش کنار میزی که روی‌اش لیوان و یک سینیِ سیب است.

محو و کِدر اما سرخوش.

سرخوشی‌ای که در این عکس وجود دارد همان تصویر گم‌شده یا نادیده‌ گرفته‌شده است درباره‌ی هدایت. مردی که به‌عنوانِ یکی از مهم‌ترین روشن‌فکران اولِ قرن برای عمده‌ی مخاطبان مترادف بود با نوعی عصیانِ شکست‌خورده، غم‌گین و سرشارِ اندوه. در حالی که هدایت به گواهی طنزها، نامه‌ها و بسیاری یادداشت‌های شخصی‌اش تا دمِ آخر میل به زیستن داشت. حجم بالای کارش، حضورش در محافل، سفرها و مهم‌تر از آن میل‌اش به دیده‌شدن بین مخاطبانِ ادبیات زمانه غیر قابلِ انکار است.

من در هر فرصتی این گزاره را تکرار می‌کنم که تقلیل‌دادنِ زیست صادق هدایت به خودکشی‌اش بدترین رُخ‌دادی بود که برای‌ تن‌اش و آثارش رقم زده شد. هرچند او انتحار کرد اما با کمی کند و کاو جدی در زنده‌گی و داستان‌های‌اش می‌توان نقد انسان ایرانی و آداب و رسومی را دید که هدایت آن‌ها را خوش نداشت و این به‌معنای نفی سرخوشی زیستن نیست.

در این قاب هدایت در لحظه‌ای ثبت شده که مملو از حس و کلمه و روح است. در عینِ تنهایی و بی‌اعتنایی حضور دارد و انگار زیرچشمی چیزی را می‌پاید. هدایتی که من درک می‌کنم چنین است، شوخ، طناز، جاه‌طلب. مردی که نهایت انرژی‌اش را برای زیستن گذاشت و وقتی مُرد گویا خالی شده‌بود.

زنده‌گی‌اش همین قاب است. لرزان، متناقض، متفاوت و البته مرموز.

او زخم ساز اعظم بود و آدم‌ها را از نو کشف می‌کرد. زنده‌بودن‌اش در این قابِ کدر بوی برتری دارد بر مرگی که دهه‌هاست یه‌عنوان یک سوگِ نمادین تکثیر می‌شود. سوگی که تبدیل‌اش کرده به آن سنگِ گور زیبای ذوزنقه‌ای در پرلاشزِ پاریس و آدم‌هایی که با گورش عکس می‌گیرند....