آشنایی بیشتر با خانواده خ محمدی

تو روش ابداعی خودم که یه دختر الکی ساخته بودم و میخواستم برم خواستگاریش( توضیحات بیشتر اینجا) تو مواقع لازم سوالاتمو در مورد طرز فکر خانم محمدی میپرسیدم و با خودم هم قول وقرار گذاشتم که واقعیت خودمو رو بیان کنم ، نه کلاس بذارم و بگم من فلانم من بهمانم نه دروغ و دغل ، چون موضوع ازدواج و شناخت قبل ازدواج رو خیلی خیلی جدی گرفته بودم.

اما بعضی سوالات بود که باید مستقیما از خود خ محمدی میپرسیدم مثل وضعیت زندگی شون ، شغل اعضا خانواده ، سطح زندگی و...که توی همین صحبت ها بود که فهمیدم بابای خ محمدی معلم زبان فارسی هست و الان هم مدیر یه دبیرستان دخترانه بود ،وقتی که فهمیدم باباش معلمه خیلی از علامت سوالام در مورد نحوه تربیت خ محمدی برام حل شد ، اخه موقع شلوغی چند روز مونده به عید آبجی خ محمدی هم اومد کمکمون مغازه و رفتار و متانت و تربیت معقول رو تو خواهر خانم محمدی هم دیدم و فهمیدم رفتار و تربیت اونا اتفاقی نیست ،البته خواهر خانم محمدی جیغ جیغو بود و و قتی میخواست حرف بزنه تند تند صحبت مکرد و به خاطر تُن صداش ، حرف زدنش مثل جیغ جیغ بود که البته بعدنا این موضوع رو به خودشم گفتم 😂😁

عکس تزئینی هست
عکس تزئینی هست

بابت شغل بابای خ محمدی بیشتر پرسیدم و همین باعث شد تا دلیل مهاجرت اونا به ایران روبفهمم ، ظاهرا حدود 35 سال پیش که خانواده خ محمدی تو افغانستان بودن و فقط 2 تا از داداش بزرگاش به دنیا اومده بودن ( 3 ساله و 1 ساله) ، یه روز میریزین تو مدرسه و همه معلما رو میبرن جای نامعلوم که این کار توسط طالبان انجام شده و معلم های مخالف طالبان رو میبرن تو یه بیابون و و هشون شلیک میکردن و تیر خلاصی میزدن که از بین همه معلما بابای خ محمدی به طرز معجزه اسایی از این شلیک جون سالم به در میبره و با این که مجروح شده بود ولی در نهایت توسط گروهی که برای نجات اونا اومده بودن به بیمارستان منتقل میشه و البته همه همکاراش کشته میشن.

بابای خ محمدی فردای همون روز از بیمارستان خودشو مرخص میکنه و دست خانم و 2 پسرشو میگیره و شبانه به طرف ایران فرار میکنه و از اونجایی که تو یکی از شهر های مرزی با ایران بوده شبانه وارد ایران میشه. اینطور که خ محمدی از مامانش نقل قول میکرد، میگفت یهو باباش میاد خونه و میگه سریع وسایل ضروری رو بردار که باید فرار کنیم و با کمک برادر خانمش همه وسایل خونه رو میزنه میکشنه و با این که وضع مالی خوبی داشتن و وسایلشون هم به نسبت شیک بوده همه رو میزنه داغون میکنه و شبانه خاناوده خ محمدی با برادر خانمش و مادر خانمش میان ایران

بعد از ورود به ایران باباش کارگری میکرده ولی از اونجایی که بدنش به کارگری عادت نداشته و بخاطر جراحت قوی نبوده نمیتونسته مثل کارگرای دیگه کار کنه تا این که میره توی یه دفتر فروش مصالح مشغول به کار میکشه که کارش سرپرستی اون بخش و حسابداری بود ولی همین کار هم حقوق پایینی داشته و کفاف خرج زندگی شونو نمیداده و به نسبت زندگی خوبی که تو افغانستان داشتن ، زندگی تو ایران از لحاظ مالی براشون سخت تر از همیشه بوده ولی چاره ای هم نداشتن .

تا این که حدود 10 سال پیش از افغانستان به باباش خبر میدن که اگه بخوای میتونی برگردی بیای به شغل معلمی ادامه بدی تا بازنشسته هم بشی ، اما از اونجایی که خانواده راضی نمیشدن برگردن افغانستان ، پدرشون تنهایی برگشته افغانستان و زمستون ها ایران بوده و بقیه فصل افغانستان ها، اخه تو افغاستان بر خلاف ایران که تابستون ها مدرسه تعطیله اونا تعطیلی 3 ماهه زمستون دارند البته نمیدونم این روال تعطیلی در سرتاسر افغانستان صدق میکنه یا نه

البته که از لحاظ روحی خ محمدی و خواهر برادراش حتی اون 2 داداش بزرگترش که تو افغانستان دنیا اومده بودن ولی از 3 سالگی تو ایران بزرگ شده بودن ایران رو وطن خودشون میدونستن همینطور که فقط ایرانی و زبان فارسی بلد بودن و نمیتونستن با لهجه افغانستان یا زبان پشتو صحبت کنن و حتی لباس توی خونه و بیرونشون مثل ایرانی ها بود و لباس سنتی نداشتن ولی این موارد رو که کنار بذاریم از نظر قانون این ها تبعه خارجی محسوب میشدن.

ولی همین که بابایی داشتن که حتی پیششون نبود ولی امید داشتن زمستون میاد پیششون ، کلی براشون ارزشمند بود و ستون زندگی و امید زندگی شون بود. هر چند باباش تو کشور خودشون اسم و رسم داشت و خان زاده بود و کلی ثروت از لحاظ باغ و املاک و زمین داشتن و دارن ولی توی ایران یه مهاجر محسوب میشدن و خرج زندگیشون سخت بود و همه اعضای خانواده حتی دختر ها مجبور به کار بودن و این مورد از لحاظ روحی برای بابای خ محمدی درک و هضمش سخت بود جوری که ترجیح داد خودش تو افغانستان باشه و خانواده اش تو ایران . از اونجایی که باباش خان زاده بود کلی ملک و املاک و زمین و باغ داشتن که این روزا به زمین های خشک و خالی و بدون کشت تبدیل شده بود و کسی خریدار اون نبود به اضافه اینکه همه اعضا خانواده پدریش هم تو افغانستان نبودن تا بتونن تقسیم اموال کنن و هنوز هم همینطور این زمین ها بی حاصل و خشک افتیده و کشت و کار نمیشه .