یکی از مشکلات بعد از ازدواج - نژاد پرستی

مشکلات و پستی و بلندی های زندگی هرکسی ممکنه متفاوت باشه ، خیلی تلاش میکنم تو این روزا که اکثریت جامعه مشکلات بزرگ و کوچیک خودشون رو دارن من دیگه نخوام مثل صدا و سیما با غصه دار کردن مردم کاسبی کنم .

ولی واقعیت اینه که بعضی وقتا غصه ها خیلی رو سینم سنگینی میکنه و همین نوشتن اینجا باعث میشه سبک تر بشم ،ادامه مطالب زیاد خوشایند نیست و نمیخوام حالتون رو بد کنم

همونطور که قبلا گفتم داداش بزرگم ( پسر اول خانواده) با این ازدواجم موافق بود و خودش و خانمش ( زن داداش اول) کلی تلاش برای این وصلت کردن، یکی از مشکلات بعد از ازدواجم اینه که یکی از زن داداش هام ( زن داداشم دوم ) به هیچ وجه با این ازدواج کنار نیومده و علنا مخالفت میکنه حتی الان که ما عقد کردیم حاضر نیست خانم منو ببینه ، اینطور بگم الان که خانمم رو میخوام خونه بابا اینا بیارم باید دقت کنم که این زن داداشم خونه بابام نباشه ، البته داداشم ( داداش دومم ،شوهر همین زن داداش که بحث اون هست) نیز تحت تاثیر این حرفای خانمش مخالف هست و خودمونی بگم حالش از دیدن خانم من هم میخوره

بابا و مامانم چند باری تلاش کردن تا این موضوع حل بشه و حتی اونا رو دعوت کرد که جمعه بیان ناهار و خانم من هم باشه اما با مخالفت داداشم و خانمش همراه بود و فعلا سعی کردیم با گذر زمان حل بشه ، جالبی کار این که من و داداشم همکاریم و تو محل کار مشکلی نداریم و پشت همیم و منم سعی میکنم موضوع خانمم پیش نیاد و روابط خودمون رو عادی جلوه بدم چون میدونم تو این مورد منطق ندارن.

بارها داداشم سرکوفت زده که بخاطر ازدواج تو، خانم من قرص اعصاب میخوره و.... در صورتی که مشکل قرص اعصاب خوردن خانمش من یا زن من نیست ، مشکل از طرز تفکر اون ها هست.

موندم چکار کنم ، از طرز تفکر داداشم که ناشی از تفکر خانمش هست و همینطور طرز تفکر خانمش فشار زیادی بهم وارد میشه ، از نژاد پرستی افراد که خودشون رو ژن برتر بدونن و بقیه رو در حد حیوون خانگی هم قبول ندارن ، از ادعای دینداری و مسلمونی و داعیه دار اخلاق نبوی ( البته از دید خودشون) بگیر تا ...

واقعیت اینه موقع ازدواجِ داداش دومم، خیلی براشون زحمت کشیدم که البته وظیفه ام بوده و اوایل مدام میگفتن فلانی چقد زحمت کشیده ( من اون موقع هنوز ازدواج نکرده بودم و حتی خواستگاری هم نرفته بودم) ولی الان روزهایی که داداشم و خانمش مسافرت بودن و دنبال خوشی شون بودن و من سر خونه شون بالا سر کابینت ساز بودم که خونه رو برای عروسی تحویل بده و موارد دیگه رو کلا فراموش کردن ، من نمیخوام اون زحمات رو جبران کنن ،فقط حرفم اینه اگه کمک نمیکنید لااقل سنگ اندازی نکنید.

اون موقع که خانمم میخواست بره کشورش تلفنی زنگ زد خداحافظی کرد البته اول زنگ موبایلشون زد که جواب ندادن و وقتی زنگ خونشون زد جواب دادن، موقع اومدن به ایران خانمم براشون سوغاتی ( ادکلن و چند دست لوازم آرایشی ) آورد براشون و چند باری سعی کرد به دستشون برسونه ولی نشد ، خلاصه خانمم سوغاتی ها رو آورد خونه ما و گفت وقتی فلانی اومدن بهشون بده ، از قضا چند روز بعدش داداشم اومد خونمون و سوغاتی ها رو بهش داده بودن ولی اینطور که فهمیدم داداشم تا یکماه این ها رو خونه نبرده بود که خانمش رو آماده کنه ( انگار خبر مرگ میخواد بده) و بعدش هم که بهش داده بود یه شب که من خونه خودمون ( همون خونه بابام رو میگم) بودم و داداشم و زن داداشم اومدن اونجا با این جمله بسنده کرده که از خانمت تشکر کن بابت سوغاتی ، انگار نه خانمم موبایل و تلفن داره !!

من از نژاد پرستی زن داداشم بیزارم ولی از داداشم که خودشو دست خانمش داده بیزار ترم ، اخه قبل از ازدواج داداشم مخالفتی با این ازدواج نداشت ( من 8 سال هست پیگیر این ازدواجم ) ولی بعد از این که خودش ازدواج کرد ورق برگشت .البته به نصیحت یه بزرگی ،من همه سعیمو میکنم رفتارم با اونا مثل قدیم خوب باشه و هیچ واکنش منفی نشون ندم و دارم انجام میدم ولی تهش دارم از درون خرد میشم.

درسته با این ازدواج میدونستم خیلی ها خوششون نمیاد ولی این که تو خانواده خودمون یکی دلیلش اینه باشه که فلانی افغانی هست و در شان من نیست و... برام قابل هضم نیست.