کاش میتوانستم طورِ زیباتری زندگی کنم!
دست بجُنبانم،تِکانکی بخورم؛بلکه تحولّی عمیق در روزگارم بنشانم. با نگاهی به عمق آسمان،پرواز کنم؛بال بگُسترانم و سایه ی ژرف بُهت و اندوهم را در خویش حل کنم..

سردرگمی اما چونان تلخ گوشت ترین موجودِ خیالی،آزارم داده؛در هنگامه ی دوراهیِ خوب و خوب تر آتشَم زده ؛در آخر دست بر حلقومِ این آزاد پرستو گذاشته،اورا در تاریک کوچه ی بن بست عمر به دام انداخته و هلاکم میکند!
دمی نگذشته؛منِ زخمیِ پس از حادثه ــ دست به زانو برده ــ ایستادنی دوباره میخواهد و آن حس خوشایند پرواز در زرّین جامِ زندگی را !.
باری که به خویش نگریسته؛خودرا در برزخ،در میانه ی خواب و بیداری،در لحظه ی گرگ و میش دم صبح و در آن آیینه که فاصله ی بین ماندن و نماندن،تنها با یک «نونِ» ناجوانمردانه پر شده، زنجیر میبیند و دست از"تَقلّا" میکشد!..
همین دقیقه که شعر را تمام کنم**از این شلوغ ِ شما میرم به غارِ خودم
مارا به دعا کاش فراموش نسازید:)))