برای فرار از دنیای واقعیام پا به خیال میگذارم
به خود می آیم ، آنقدر غرق شده ام که فراموش کرده ام من واقعی کیست شاید من واقعی تا این حد غمگین نبود و شاید هم اینقدر تنها شاید هم انقدر بی خیال
وقتی از دنیای خیالاتم بیرون میآیم خودم را نمیشناسم شاید بهتر است بگویم دیگر نمیخواهم خودم را بشناسم چرا که دیگر هیچ چیز جدید و جالبی در خود نمیابم فقط سنگ ریزه هایی را در اعماق قلبم میبینم که حالا همانند یک کوه شده اند که دیگر توان حملش را ندارم حال برای فرار به خواب میروم بیدار میشوم و باز به خواب میروم کابوس میبینیم و این بار باز به خواب میروم گویی که این بار خستگی روحم بر جسمم غلبه کرده است و آن بیداری ها فقط برای آن است که به انسان های اطرافم بگویم که هنوز زنده ام :)