چرا بنویسم؟ که چی بشه؟

"که چی بشه؟"، "چرا؟"، "کجا بدردم می‌خوره؟" و....

این سوال‌ها براتون آشنا نیست؟ آخه سینوس زاویه 60 درجه به چه کارم میاد؟ وقتی دارم فارسی حرف می‌زنم چرا باید بدونم مسند چیه؟ اصلا توی ویرگول بنویسم که چی بشه؟


+لپ تاپ را روشن کردم. وقتش رسیده بود که نوشته‌ای در ویرگول بنویسم و منتشر کنم. اما قبل از نوشتن، چند موزیک گوش دادم. چند ویدیو دیدم و یک ساعتی را که باید صرف نوشتن می‌کردم با کارهایی که اصلا نمی‌دانم از کجا آمدند هدر رفت. می‌دانستم که داشتم وقتم را مستقیم به زباله‌دانی زندگیم هدایت می‌کردم اما با یک جمله نه تنها نوشتن را آغاز نکردم بلکه به پایان رساندم. اصلا چرا بنویسم؟!


نمی‌دونم هم‌عقیده‌ایم یا نه. اما من معتقدم که این سوال‌ها چه درست هستند چه نه، در ذهن نداشته‌ی خپل‌خانِ ضمیر ناخودآگاه ما زاییده شدن. همه‌ی ما آدما یه خپل‌خانی درون وجودمون داریم که حاضره هر کاری بکنه به جز اونکاری که باید بکنه. حاضره یه فیلم رو برای صدمین بار ببینه اما تکالیف مدرسه رو انجام نده. حاضره حین کار کردن سوالات مسخره‌ای برای ما ایجاد کنه که شاید هیچوقت بهشون فکر نمی‌کردیم. خلاصه هر کاری می‌کنه تا از کاری که باید انجام بدیم فراریمون بده. سوالاتی مثل چرا باید عربی بخونیم هم همینه. (البته در اکثر مواقع که حالا واردش نمیشیم!) نوشتن هر چقدر کار جذابیه اما نیاز به فکر کردن داره. نیاز به عشق و حوصله داره. در کل، نوشتن محتاجه به نوشتن. پس قطعا از لنگ دراز کردن جلوی تلویزیون و تماشای یه سریال زحمت بیشتری می‌خواد. شاید حتی جذابیت لحظه‌ای فیلم دیدن بیشتر هم باشه. اینجاست که اگه یادتون بیفته که باید امروز یه متن بنویسم یا به تاخیر میندازیش یا اینکه میگی:

اصلا چرا...؟

اما بعد از این یه اتفاقی میفته. یا حتی به جواب چرا هم فکر نمی‌کنیم و از همونجا بیخیال قضیه میشیم. یا اینکه نه، کمی توی خیابون تاریک ذهنت قدم میزنی، توی کافه‌ی احساسات میشنی و درحالیکه که توی مغز زمستونیت برف میاد یه قهوه‌ی داغ مینوشی و از پنجره به بیرون خیره میشی تا شاید جواب رو ببینی یا شاید هم جواب رو حس کنی.


+پنج دقیقه‌ای به صفحه‌ی روشن لپ‌تاپ خیره بودم اما انگار وجود نداشتم. در اتاقی که بیش از 6 سال از زندگیم را در آن صرف کردم نشسته بودم اما انگار گم شده بودم. گم شده بودم به دنبال یک گم شده. که چرا بنویسم؟ و سپس فقط و فقط حسش کردم. برگشتم به صفحه‌ی ویرگول و....


رفقا بیاید که گول خپل‌خان و مغز ساده لوح اما پیچیدمونو نخوریم. چرا باید اینو یاد بگیریم. ازمونمو زیستمو بد دادم دیگه باید از تجربی برم. فقط یه قسمت دیگه میبینم بعد میشینم پای درسم. حالا حالا ها برای اون پروژه وقت هست. و....

امیدوارم هیچوقت یادمون نره که،

حواسمون به خودمون، به من‌هامون و به زندگیمون باشه!