ویرگول
ورودثبت نام
یک عدد من
یک عدد مننودانشجوی مهندسی صنایع شریف، با آرزوهای بزرگ برای تغییر سیستم آموزشی و کمک به نوجوون ها و جوون‌ ها. در تلاش برای حس کردن زندگی! و زندگی کردن اون. https://t.me//MyRahrow
یک عدد من
یک عدد من
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

زیاد برنامه‌ریزی نکن ! Don't plan too much

فایل صوتی پادکست رو می‌تونید توی این لینک یا چنل تلگرام (t.me/MyRahrow) بنده گوش کنید.

هفته‌ی پیش خیلی زیاد ذهنم درگیر شده بود. درگیر اینکه من قراره چیکاره بشم. مسیر شغلیم چیه؟ چرا زودتر از همین الان یه مسیر رو انتخاب نمی‌کنم که مثلا توی سی سالگی به تهش رسیده باشم. انتظار معقولی به نظر می‌رسید. انگار همون موقعی که انتخاب رشته کردیم باید می‌دونستیم می‌خوایم چیکاره شیم و بریم و برای اون حرفه بجنگیم. اما بعد از یک هفته فکر کردن، مطالعه کردن و گوش دادن، کلا به چیز دیگه‌ای رسیدم.

اگر شما حدودا توی دهه بیست زندگیتون هستین، حالا یکم کمتر بیشتر، این اپیزود شاید و البته امیدوارم که بتونه درمورد موضوع پیدا کردن مسیر شغلی کمکتون کنه یا یک چیز جدید یادتون بده.

https://www.youtube.com/shorts/5XDdr0ei-sw

سلام. من سپنتام و شما دارید به اپیزود اول از پادکست راهرو گوش میدین. راهرو جاییه که من درمورد مسیر رشد فردیم، مطالبی که یاد میگیرم و به نظرم باحالن و دنیای نوجوانی و جوانیم با همه ی دغدغه‌ها و مسائلش با شما صحبت می‌کنم.

صدایی که الان شنیدید، یکی از ویدیو‌هایی بودش که چند وقت پیش داخل کانال تلگرامیم گذاشتم. خب صحبت جالب و درستی به نظر میومد و به اندازه یک ریلز یک دقیقه‌ای تاثیرگذار بود. اما طبیعتا اونقدر تاثیر عمیقی روی خودم نذاشته بود که چند ماه بعد از دیدن و انتشار اون ویدیو، یک هفته کامل داشتم سعی می‌کردم یک مسیر شغلی رو برای خودم خیلی دقیق برنامه‌ریزی کنم. تا اینکه شانسی با یک نظریه و مفهومی برخورد کردم که من رو یاد همون ویدیو انداخت.

یکی از انقلابی‌ترین و واقع‌گرایانه‌ترین نظریه‌های توسعه شغلی که آقای جان کرامبولتز مطرح کردند، نظریه Planned Happenstance هستش. اما قبل از اینکه درمورد خود نظریه صحبت کنیم، برگردیم به ریشه‌های این نظریه.

جناب کرامبولتز قبل از اینکه Planned Happenstance را معرفی کند، روی نظریه یادگیری اجتماعی (Social Learning Theory) کار می‌کرد.

کرامبولتز اینجا به یک پرسشی پاسخ می‌ده. اینکه ما چطور به یک نقطه‌ای از زندگی می‌رسیم که یک سری چیزها را دوست داریم، از یک سری چیزها بدمون میاد و به شکل خاصی با مسائل برخورد می‌کنیم؟ ایشون 4 عامل اصلی و مرتبط با هم رو به ما معرفی می‌کنن.

عامل اول: تاثیرات ژنتیکی و توانایی‌های خاص ما (Genetic Influences & Special Abilities)

طبیعتا ما هیچ نقشی در انتخابشون نداشتیم.

بعد بیولوژیکی: ویژگی‌های فیزیکی، ساختار عصبی، ژنتیک، استعدادهای ذاتی (مثل هوش ریاضی بالا یا انعطاف بدنی) و حتی بیماری‌های ارثی.

بعد اجتماعی: نژاد، جنسیت

این عامل مستقیماً شغل ما رو تعیین نمی‌کنه، بلکه مرزهای اولیه رو مشخص می‌کنه و تعیین می‌کنه که محیط چطور با ما تعامل داشته باشه. برای مثال، کسی که ژنتیکی قد خیلی کوتاهی داره، مرزهای فیزیکی‌اش مانع از این میشه که یک بسکتبالیست حرفه‌ای و موفق بشه. پس همیشه‌ی همیشه هم خواستن توانستن نیست.

عامل دوم: شرایط و رویدادهای محیطی (Environmental Conditions & Events)

این‌ها نیروهای بیرونی هستند که در طول زندگی به ما وارد می‌شن. چیزهایی که معمولاً خارج از کنترل مستقیم ما هستند اما به شدت ما رو احاطه کردن. کرامبولتز این‌ها را به دو سطح تقسیم می‌کنه:

سطح کلان: وضعیت اقتصادی کشور، نرخ بیکاری، سیاست‌های آموزشی دانشگاه‌ها، ترندهای تکنولوژی (مثل ظهور هوش مصنوعی)، یا حتی یک بحران جهانی مثل پاندمی.

سطح خرد: اتمسفر خانه‌ای که توی اون بزرگ شدیم، معلمان دوران مدرسه، دوستان صمیمی و محله‌ای که داخلش زندگی کردیم.

محیط مشخص می‌کنه که چه گزینه‌هایی در دسترس ما قرار بگیرن. مثلاً اگر کسی توی یک شهر صنعتی بزرگ شده باشه، احتمال اینکه با مفاهیم مهندسی و کارخانه‌ای آشنا بشه خیلی بیشتر از کسیه که توی یک روستای دورافتاده و بدون دسترسی به اینترنت زندگی می‌کنه. مثال واقعیش هم میتونه رشته‌ی مهندسی صنایع باشه. رشته‌ی مهندسی صنایع که چند سالی میشه به تازگی ترند شده اما بیشتر توی کلان شهرها. اکثر دانشجوهای این رشته از شهرهای بزرگی مثل تهران و مشهد و اصفهان هستن و اگه از ابزاری مثل گوگل ترند هم استفاده کنید کاملا می‌بینید این رشته توی شهرهای کوچک‌تر کمتر شناخته شدست و طرفدارهای کمتری هم داره.

یادگیری عامل سومه که دقیقاً توی نقطه تلاقی عامل اول و دوم شکل می‌گیره.

عامل سوم: تجربیات یادگیری (Learning Experiences)

این همون هسته‌ی مرکزیه که ترجیحات و علایق ما رو می‌سازه. کرامبولتز می‌گه که:

هیچ‌کس عاشق یک رشته یا شغل به دنیا نمی‌آید؛ ما یاد می‌گیریم که به چیزی علاقه‌مند شویم یا از آن متنفر باشیم.

 ایشون دو نوع یادگیری اصلی رو معرفی می‌کنه:

۱. یادگیری ابزاری یا مستقیم (Instrumental Learning Experiences)

وقتی که واقعا دست به عمل می‌زنیم و بر اساس پیامد اون عمل یا کار (پاداش یا تنبیه)، یاد می‌گیریم که اون کار رو تکرار کنیم یا کنار بگذاریم.

۲. یادگیری تداعی‌گرایانه یا غیرمستقیم (Associative Learning Experiences)

زمانی که ما خودمون کاری رو انجام نمی‌دیم، بلکه از طریق مشاهده دیگران و الگوبرداری یا پیوند زدن دو پدیده به هم، یاد می‌گیریم.

مثلا شما می‌بینید که فلان استاد دانشگاه یا فلان کارآفرین توی رشته شما، خیلی محترم، تاثیرگذار و از نظر مالی موفقه. ذهن شما «موفقیت و جذابیت» رو به «اون رشته یا جایگاه» پیوند می‌زنه. در نتیجه، شما بدون اینکه هنوز وارد اون کار شده باشید، بهش علاقه‌مند می‌شید. برعکسش هم صادقه؛ اگه ببینید شاغلین یک حرفه همش فرسوده و عصبین، از اون کار زده می‌شید.

عامل چهارم: مهارت‌های رویکرد به وظیفه (Task Approach Skills)

این عامل، خروجیِ سه عامل قبلیه و به ابزار تفکر و عملکرد شما تبدیل می‌شه. یعنی شما به مرور زمان و بر اثر ژنتیک، محیط و تجربیات یادگیری‌تون، یک «جعبه ابزار ذهنی» برای خودتون ساختید که نشون می‌ده چطور با مسائل روبه‌رو می‌شید.

این یعنی که وابسته به ژنتیک و محیط ما، یادگیریمون شکل میگیره و وابسته به تجربیات یادگیری، نگرش ما، تفکر ما، ارزش‌هامون و مهارت‌های شناختیمون شکل می‌گیرن.

حالا برگردیم به PHS:

  • Planned (برنامه‌ریزی‌شده): تصمیم‌گیری برای اقدام و چیدن مقدمات.

  • Happen (اتفاق افتادن): رخ دادن مسائل به صورت تصادفی، غیرقابل‌پیش‌بینی و شانس.

  • Stance (موضع/نگرش): دیدگاه و نگرشی که شما اتخاذ می‌کنید؛ یعنی گشودگی داشتن برای دیدن فرصت‌ها.

چرا می‌گیم این نظریه انقلاب ایجاد کرد؟ چون نظریه‌های سنتیِ شغل معتقد بودند که ما باید توی نوجوانی یا جوانی استعداد و تیپ خودمون رو بشناسیم، اون رو با یک شغل هماهنگ کنیم و تا آخر عمر همون مسیر خطی رو بریم. اما کرامبولتز گفت:

«زندگی غیرقابل‌پیش‌بینی است. اتفاقات تصادفی و ناخواسته مدام مسیر ما را تغییر می‌دهند. هنر ما این نیست که یک برنامه صلب ۳۰ ساله بریزیم، بلکه هنر ما این است که یاد بگیریم چطور از اتفاقات ناخواسته، فرصت‌های طلایی بسازیم.»

اما چطوری از اتفاقات ناخواسته فرصت بسازیم؟

کرامبولتز تأکید می‌کنه که شانس به سراغ فرد منفعل نمیاد. برای اینکه بتونید از رویدادهای تصادفی بهره‌برداری کنید، باید این ۵ ویژگی نگرشی و مهارتی رو توی خودمون پرورش بدیم:

۱. کنجکاوی (Curiosity): کاوش در فرصت‌های یادگیری جدید و جستجوی مداوم برای آنچه در اطرافتان می‌گذرد.

۲. پشتکار (Persistence): ادامه دادن تلاش‌ها با وجود موانع و شکست‌ها (دیدن شکست به عنوان یک خروجی یادگیری).

(GRIT داشتن)

۳. انعطاف‌پذیری (Flexibility): تغییر نگرش‌ها و سازگاری با موقعیت‌ها؛ یاد بگیریم وقتی شرایط عوض شد، بگیم "بله".

(چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد؟)

 ۴. خوش‌بینی (Optimism): دیدن فرصت‌های جدید به عنوان اموری ممکن و قابل دستیابی.

 ۵. ریسک‌پذیری (Risk-Taking): اقدام کردن در شرایط عدم قطعیت، حتی زمانی که احتمال رد شدن یا شکست وجود دارد.

درنتیجه:

  • نیازی نیست تصمیم بگیریم توی آینده می‌خوایم چه کاره بشیم: ما نباید به دنبال یک نقطه پایانیِ ثابت باشیم، بلکه فقط باید به دنبال قدم بعدی باشیم. که این نکته رو خیلی مفصل آقای تاد رز توی کتاب اسب سیاه هم بهش اشاره می‌کنه.

  • واقعیت ممکنه گزینه‌هایی بهتر از رویامون به ما پیشنهاد بده: درگیر شدن با واقعیت (از طریق کارآموزی، مصاحبه‌های شغلی، پروژه‌های واقعی) خیلی سازنده‌تر از غرق شدن توی رویاهای انتزاعیه.

  • ما می‌تونیم اتفاقات خوش‌شانسی ناخواسته خودمون رو خلق کنیم: چطور؟ با قرار دادن خودمون توی محیط‌های جدید. به عنوان مثال خود کرامبولتز توی دانشگاه سردرگم بود. یک روز توی زمین تنیس با فردی هم‌بازی شد که بعداً فهمید استاد روانشناسیه. گپ‌وگفت با اون فرد مسیر زندگی کرامبولتز رو به سمت روانشناسی و این نظریه بزرگ تغییر داد.

حالا که به صورت علمی با این نظریه آشنا شدیم، جمع‌بندی خیلی خیلی ساده و خودمونی این صحبت‌هارو می‌تونیم از زبون اقای رضا امیرخانی عزیز بشنویم.

https://www.aparat.com/v/k0126mf

خب بهم بگید که چیا یاد گرفتید و چه تصمیمی برای زندگیتون می‌گیرین؟

مسیر شغلیتوسعه فردیپادکستزندگیدانشجو
۴
۰
یک عدد من
یک عدد من
نودانشجوی مهندسی صنایع شریف، با آرزوهای بزرگ برای تغییر سیستم آموزشی و کمک به نوجوون ها و جوون‌ ها. در تلاش برای حس کردن زندگی! و زندگی کردن اون. https://t.me//MyRahrow
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید