من و تو صاف وسط تاریخ بودیم آن روز که روی نقشه به هم رسیدیم.

اینترنت که قطع شد من وسط چمران بودم ... پایین تر از پل مدیریت. و داشتم می آمدم دیدار تو ...آبان پارسال. چندمین دیدارمان بود؟ اولین یا هزارمین ؟ نمی دانم. داشتم بهت پیام می دادم که وسط صحبت هایمان همه چیز قطع شد ... جدایی به همین سادگی است عزیز دل ... به همین سادگی ... بعدها فرزندان و فرزندانِ فرزندان و نسل های بعدی ماها، از "آبان" یاد خواهند کرد ... آنها می گویند اینترنت قطع شد ... ولی هیچ کس نخواهد دانست کلمات من و تو نصفه نیمه ماند ... کدام نهاد حقوق بشری از این کلمات گردن زده شده در میان راه دفاع می کنند؟ کلماتی که در دل ماندند ... کلماتی که بریده شدند. کلماتی که تیرباران شدند ... و من نتوانستم به تو بگویم " دوستت دارم ... " قبل از آنکه دست کلماتم از دامن صفحه روشن موبایل تو کوتاه شود ...

- کی به من میرسی ؟

- نمی دونم ... تو چی فکر می کنی ؟

- کجایی ؟

- تو فکر تو ...

- می دونستم الان این رو می گی ... نمی شه یه بار مثل آدم جواب بدی ؟

- الان باید مراقب باشم که خانم جدین. وگر نه ممکنه هر بلایی سرم بیاد. نه ؟

- نه بابا خوبم... ولی کلا وقتی وسط کارهام هستم نمی تونم شوخی یا حرف مبهم را تحمل کنم ... می دونی خودت. ولی خوبم. ببین ...

و عکست را برایم می فرستی ... روسری بلند سرمه ای صورت ظریفت را قاب کرده است ... و زیرش لباسی بلند به رنگ سرمه ای تیره همرنگ روسریت پوشیده ای که رویش جا تا جا دسته ای گل های صورتی است که نشسته اند به پیش تو ... در آینه زل زده ای و عکس گرفته ای و برایم ارسال کردی. تو از سلفی خوشت نمی آید ... (دوربین سلفی به خاطر فاصله کانونی و خرت و پرت های دیگری که تو ازشان سر در می آوری تصویر را معوج می کنند و تو خوشت نمی آید ... و من وقتی توضیح می دهی اصلا گوشم به کلمات نیست و فقط حرکت های لبهات را تماشا می کنم)

- حالا کی میرسی ؟

- نمی دونم. گوگل مپ که می گه ۲۵ دقیقه دیگه ...

- خوبه . باشه . بیا. من هم کارهام را جمع می کنم تا تو برسی. امروز کجا بریم راستی ؟ هنوز تصمیم نگرفتیما ...

- هر جا تو بگی ...

- بذار ببینم. بهت می گم. راستی تو الان پشت فرمون گوشی دستته ؟

- نگران نباش... تو تمرکزت رو بذار روی اون کاری که می خوای انجام بدی ... و گرنه می رسم و نمی دونیم کجا بریما ...

- آخه نگرانت می شم ... پشت فرمون گوشی رو بذار کنار لطفا ... البته بازم خودت می دونی ... ولی فکر می کنم حواست به رانندگی باشه بهتره ... این رو گوش کن ...

و لینک موسیقی ای در ساندکلاود را برایم می فرستی ... یک دستم به فرمان است و دست دیگر به گوشی ... لینک را لمس می کنم و پرتاب می شوم به موسیقی ای که از گوش تو دارد می خزد به درونت ... همان را می نوشم ... ماشین جلویی ترمز می گیرد... من نیز ... کلا البته در ترافیکیم ... ولی نه ترافیک شدید ... روان است ... قبل ترش داشتم قسمتی از مجموعه مردان اندیشه که برایان مگی با آیزایا برلین گفتگو می کند را می دیدم ... در طول راه و در ترافیک نواب ... در ترافیک من با آیزایا برلین بودم و کلمات برلین را در مورد تعریف و نیاز به فلسفه گوش می دادم و حالت صورت مگی و برلین را تماشا می کردم ... کتاب آزادی برلین و بعدش آزادی و دشمنان آزادی اش را داشتم می خواندم ... کتاب مارکس ش را ولی هنوز هم نخوانده ام و در کتابخانه ام انتظار می کشد ...

موسیقی که فرستادی را گوش می دادم و فکر می کردم چقدر گوگل مپ به من راست می گوید ؟ دقایق خواهند گذشت و منِ روی نقشه به تویِ بر روی نقشه خواهم رسید... نقاطی که در جغرافیای نقشه به هم می پیوندند... در هم فرو می روند و یکی می شوند ... و آن روز ما در تاریخ نیز به هم پیوستیم ...

- ببین این چطوره ؟ و لینکی برایم می فرستی از کافه ای ...

بازش می کنم و عکس ها را تماشا می کنم و روی نقشه مکانش را چک می کنم ...

- خوبه به نظرم ... اگه تو دوست داری من هم دوستش دارم ...

- من ... ؟

- آره تو.

- بذار بازم ببینم ...

( شاملو در گوشم دارد می خواند :‌ از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ از بافته وجود ما پودی کو؟ در چنبر چرخ جان چندین پاکان ... می سوزد و خاک می شود، دودی کو ؟ )‌

- این را هم ببین ...

- ببین من اینها را نمی خوام ببینم ... تو هر کدوم را انتخاب کردی من موافقم ... فقط جایی داشته باشه من بتونم راحت و بی دغدغه چند ساعت برات بگم و تماشات کنم ... و برام بگی و من باز تماشات کنم ... و هیچ نگیم و من باز تماشات کنم ....

- باشه ... حالا کی می رسی ؟

- گفتم که ... سابقه نداشت تو چیزی یادت بره ها ...

- یادم نرفته ... بیا .

می بینی ... اینها ساده ترین کلمات دنیان ... نه علمی توش هست ... نه آسمانی را به زمین و یا زمینی را به آسمان می رساند ... اینها ساده ترین کلمات رابطه ای زمینی بودند ... و ما در آبان ۹۸ زنده بودیم ... داستان این کلمات را هیچ وقت هیچ کسی نمی خواند ... در آینده فقط از اینترنت و از خون و بنزین می گویند ... و حتی نوه های من، یا نتیجه های تو نخواهند دانست ما صاف وسط تاریخ بودیم ... همان وقتی که روی نقشه در جغرافیا من ۲۵ دقیقه با تو فاصله داشتم.

می خواهی بدانی وسط کدام جمله ما را بریدند؟ این جمله ها...

- از پنجره بیرون را دیده ای ؟ الان یک نم باران زد روی شیشه و من برف پاک کن را نزده ام و دارم تماشا می کنم... این قطرات را به فال نیک می گیرم ...

- تو چی را به فال نیک نمی گیری ؟ ( علامت خنده ) ... من که یادم نمی آید تو از چیزی گفته باشی و بعدش حرف از فال زده باشی و نگفته باشی فال نیک ...

- چون همه چیز در دور نیک است وقتی من و تو به هم وصلیم ... همه چیز در دور زیباتر شدن است ... چون اوقاتم از سه حال خارج نیستند ... یا دارم تو را تماشا می کنم ... یا امیدوارم به دیدارت باز ... و یا از دیدار تو دارم بر می گردم ... می بینی ... اوقات خوش آن است که با دوست به سر می شود ... خوب اوقات با تو داره به سر می شه دیگه...

- استاد توجیهی ... استاد توجیه کردن و وصل کردن هر چیز ... می دونی یه چیزی رو ... ؟

- چی رو ؟

- هر بار یه چیزی می گم با خودم فکر می کنم الان این را به چی می خواد وصل کنه ... و جوری به هم وصلشون می کنی که من می مونم ...

- اینها به هم وصلند عزیز دلم ... اینها به هم متصلند... فقط باید نگاهشان کنی ...

- باشه ... امروز باز با جناب متفکر عارف مسلک دیدار داریم ... (‌خنده )‌

- عکست رو که دیدم می دونی چی به ذهنم رسید ؟

- نه

- سیمای زنی در دشت گل .... در نیمه شب ...

- بذار ببینمش ... همون عکسی که برات فرستادم ؟

- آره همون ... من این لباست را خیلی دوست دارم ...

و اینترنت قطع شد .

همین .