مردی با مَشکی پر از کلمه

با خودم قرار گذاشته ام که باز شروع کنم به نوشتن ... هر روز. الان که این کلمات را می نویسم در ایوان خانه ای نشسته ام که برای مجلس روضه آمده ام. چند شبی است که می آیم اینجا. بی ریا و ساده است. خانه ی عالمی است. مردی بلند قامت با ریش و سبیل های سپید. دم در مینشیند و به احترام همه، چه آشنا و چه غیر بلند میشود‌. روحانی جوانی میرود منبر و صحبت میکند ... صحبت هایش را هم در کل دوست دارم . مجلسی است سنتی بی حواشی این روزها ... شب اول خیلی خلوت بود‌. بعد از سخنرانی هم دو مداح هر کدام کمی مداحی میکنند و کمی سینه میزنند. بعدش هم دعا به صدای پیرمرد روحانی ساده ای. و بعد از پله ها که می آیی پایین شام مختصری میدهند. یک شب یک سطل سوپ بود و شب بعد پلو لوبیا ...

مداح داره می خونه " ای همه نیروی لشکرم، برادرم، برادرم ... قوت قلبی به خواهرم، برادرم برادرم ... "

دو تا بچه روبرویم نشسته اند، شش، هفت ساله و دارند با موبایل بازی می کنند. پنالتی میزنند به نوبت و شور در حرکاتشان کم از احساس کریستیانو رونالدو ندارد.

مداح داره می گه " الان عمو برات آب میاره ... یه ذره دووم بیار ... حسییییین "

روبرویم به جانپناه آهنی ایوان بر روی بند رخت، پارچه ای آویخته اند تا دید به پایین ، توی حیاط ، که خانم ها نشسته اند محدود شود.‌ من ته ایوان نشسته ام و شاخه های درختان حیاط پیداست که در شب تیره می نماید ...

" یه نفر اومد جلو اومد گفت عبااااس تویی؟ عباس که همه ازش می ترسن تویی؟ حالا تو که دست نداری ... من دست دارم ... وای بی دست بر زمین خوردی ... سجده گاه تو خاک صحرا شد ... "

ظهر در برنامه دیوار یکی دو تکه طلا دیدم که پسندیدم و با فروشنده اش که خانمی بود قرار گذاشتم برای خرید به عنوان پس انداز... آمد و هر چه گشت کاغذ خرید را پیدا نکرد ... اشتباه آورده بود. گفتم برو پیدا کن و بعد قرار میگذاریم. غروب دفتر بودم که زنگ زد. شب در طلا فروشیی طلاها را وزن کردیم و پول را بهش دادم. و رفت. بعدش آمدم اینجا ... دست میکشم روی جیب راستم ... آره هنوز سر جایشان هستند... خانم زیبایی بود ... از خودم می پرسم آیا واقعا زیبا بود؟ بیشتر شاید تلاش میکرد دلربا باشد ... پاهای ظریفی داشت و صورت زیبایی و آرایش غلیظی ... و شلوار براق چسبانی که پوشیده بود قوس ساق پا و ظرافت پاشنه اش را بیشتر نشان می داد ...

" چرا شرم نکردی آخه چرا ندیدی چشمهای اون مرد رو ... "

آیا دلم میخواست بیشتر آن خانم را ببینم؟ نمی دانم ... راستش به عنوان بازی و یا خوش بودن شاید ... ولی راستش را بخواهی چندان تمایلی بهش نداشتم ... اگر چیزی بود غریزه بود و کشش تن ... می دانی برای من کلمات اولین قدم در نزدیکی است ... کلمات و عمق آنها و امکان ارتباط عمیق ...

" مولا ابا عبدالله ... مولا ابا عبدالله ... مولا ابا عبدالله ... " صدای بم سینه زدن می آید و من اینجا همچنان نشسته ام ...

" ابالفضل بلند شو از رو خاک گرم ... ببین از دو چشمم داره میباره بارون ... "

می دونی من خیلی نمیام مجلس عزا ... راستش تحمل کلمات را ندارم ... واقعا تحمل کلمات را ندارم ... شاید زیادی حساسم یا کلمات برام جدّیند ... خیلی وقت ها حس میکنم کسی که داره روضه می خونه واقعا حرف دهنش را نمی فهمه ... اصلا و ابدا ...

ببین ‌ اگر یکی به خواهر من یا دوست من تجاوز کنه من اصلا دلم نمی خواد توی هر کوی و برزن داستان اون تجاوز با جزییات ثانیه به ثانیه ذکر بشه ... این نه به خاطر این که خواهر یا دوست منه ... بلکه چون خود واقعه به اندازه کافی فجیع هست ... نمی دونم، ولش کن ...

" ابالفضل، ابالفضل، ابالفضل "

" یا عباس جیب المای لسکینه " ...

چند نفر در ایوان مانده ایم و باقی داخلند ... دارند سینه میزنند ...

امروز رفتم دفتر که کمی مطالعه کنم ... چند روزی است که خانم دالاوی ویرجینیا ولف را می خوانم ... آشفته بودم ... رسما کتاب را نخواندم ... و دراز کشیدم ... خودارضایی هم کردم ...

برای من کتاب خواندن فرایندی از نظاره گری نیست ... من کتاب ها و کلمات را زندگی میکنم ... و سیر ذهنی نویسنده را ... خانم ولف و سیالیت ذهنیش برایم پر کشش و گیراست ...

" اباعبدلله ... یا ابا عبدالله "

بچه که بودم میرفتم مسجد محل... مردها لخت می شدند و بر سینه میزدند. من هر بار اولش محکم میکوبیدم و بعد سینه ام میسوخت و دیگر نمی توانستم بزنم ... مرد بلند قدی از کوچه پشتیمان به نام آقای کرمانی همیشه وسط صف اصلی بود که میان دار بود و به یکباره وسط سینه زنی فریاد میزد " یا ابا عبدالله " و بقیه میگفتند " یا ابن الزهرا " و بعد نوحه و سینه ادامه پیدا میکرد ... خیلی قد بلند و رعنایی داشت ... او هم چند سال پیش فوت کرد ... کارخانه آجرپزی داشت. ولی آنچه از او در یادم مانده همان میانداری اش است ... و دست های بلند و سینه ی پهنش که بر آن می کوبید ...

من به دنبال چه هستم؟ میدانی من چندان آدم مذهبیی نیستم ... به تعریف عموم نمی توان من را چندان مذهبی دانست ... چه اهمیتی داشت گفتن این جمله؟ شاید برای ادامه و ارتباط من با این مراسم با این سنت ... آیا اشک میریزم در مراسم ؟ آری گاهی اشکهام میبارد ... ولی راستش را بخواهی من بر جلوه های ویژه هالیوودی و بالیوودی آن واقعه و پاشیدن خون و داد و بیداد ها دلم نمی لرزد ‌‌‌‌... جنگ جنگ است و در آن حلوا قسمت نمی کنند ... می دانی من بر چه دلم متلاطم میشود؟ بر کلمات ... آری ... بر کلمات ... یک عده آدم حسابی که حرف دهانشان را می فهمیدند مقابل یک عده آدم ایستادند که کلماتشان به باد بند بود ...

آری جماعتی که حرف دهانشان را می فهمیدند کنار هم ماندند و جماعتی فوج فوج گرداگردشان جمع شدند ...

آنجا مصاف شمشیر ها نبود ... آنجا از نگاه من صحنه کلمات بود ... و اگر اشکی میریزم نه بر شمشیرها که بر ریختن خون کلمات است...

من کجای این مصافم ... ویرجینیا وولف و سیالیت ذهنش کجای دنیای من است ؟ آن زن در طلا فروشی با ساق های خوش تراش و شلوار چسبان براقش ... آشفتگی من برای چیست؟

ببین من باور دارم بخش زیادی از داستان محرم " داستان " است ... داستانی که پر و بال یافته است ... و هیچ قَسَم حضرت عباسی نمی توان روی جزییاتش خورد ... اما یک چیز از نگاه من ثابت است ... جماعت حسین و رفقایش آدم هایی بودند که پای حرفشان ماندند ..‌ کلماتشان را زندگی کردند .

دستی دیگر به روی جیبم میمالم ... همین طلاهای در جیبم را ببین ... چهار تا تکه فلز ، تو بگو آهن ، در جیب گذاشته ام و دلم برایش میلرزد ... کلماتم چه ... آیا کلماتم را به چهار تا تکه آهن نمی فروشم؟ به یک لبخند و دلبری چطور؟ به اشتیاق بوکر و پولیتزر چطور ؟ به کم کارگی و بی برنامگی چطور ؟

به شور و حال آخر می رسد و ابوفاضل دیگر بر نمیگردد... مشکش خالی می شود و شرم کلماتش او را از رفتن باز می دارد ... و من نشسته ام ...

فکر کنم آخرهای سینه زنی باشد ...

ابو فاضل به کلماتش می اندیشید ... و من میشورم ... بر خود.

ویرجینیا وولف را رها میکنم در سیلان ذهنیش، آن زن را در طلافروشی، خود ارضایی را در دفتر ... خودم را در بالکن ... و کلمات را بر سپیدی کاغذ،... و میروم داخل ...

خودم را در طپش های سینه زنی رها کردم ... او خواند و ما بر سینه زدیم ... ما خواندیم و ابوفاضل هر بار و همیشه به احترام کلماتش باز نیامد ...

"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ، علمدار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد ،
علمدار،
نیامد"

عکس از مراسم امشب
عکس از مراسم امشب



نوشته های قبلی من در ویرگول

https://virgool.io/@yekbidar/j-ai-besoin-de-tes-cheveux-adorables-tl55t4wft2k3
https://virgool.io/@yekbidar/requiemforh-yhvtfzdfikmx
https://virgool.io/@yekbidar/un-bebe-wth8dsrg8n9j
https://virgool.io/@yekbidar/mes-levres-ton-corps-rlrao9y8kndc