زمانی برای مستی "متر"ها ...

- شرط نوشتن چیست ؟ اندیشه ؟ داشتن ایده ؟ هدف ؟‌

- فکر نمی کنی این سوالات سوالاتی از سر شکم سیری باشد ؟

- هم آره هم نه ... تو فکر می کنی من آدم شکم سیری هستم ؟‌

- من فکر می کنم تو آدم متوهمی هستی ...

- اگه من متوهمم تو چی هستی ؟‌

- من موجودی نظاره گرم ... و از بخت بدم مجبورم همراه تو باشم ...

- خوبه ... این نگون بختی تو شده بخت یاری برای من ... جدا داشتن تو کنارم نعمت بزرگیه ...

- آره ... نعمت بزرگیه برای تو ... چون هر وقت هیچ کسی توی زندگیت نیست میای و میشینی به صحبت با من ... و هی حرف می زنی و هی حرف می زنی...

- بده مگه ؟

- بخشیش که حرف می زنیم نه ... ولی بخشیش که میری سراغ یکی دیگه چرا ...

- پس تو هم موجود حسودی هستی ...

- هر چی هستم به خودم مربوطه ... فقط تو موجود حال به هم زنی هستی ... این را من دارم بهت می گم که بیست و چهار ساعته، هفت روز هفته باهاتم ... من این رو می گم چون تو رو عریان و پوشیده دیده ام.... جاهایی دیده امت که هیچ کس باهات نبوده ...

- حالا که اینجوریه بگو بهم من چه جور آدمیم ؟ بیا یکم تو برام بگو ...

- چه عجب تو به یکی غیر از خودت اجازه صحبت دادی !

- الان این نقده ؟

- هر جور راحتی برداشت کن ... ولی تو دو حالت بیشتر نداری ... یا طرف مقابل را آدم حساب می کنی یا به هیچ جات نیست ...

- اینی که می گی برای چندین سال پیشمه ... الان دیگه اینجور نیستم ... بهتر شدم. یا دقیقتر اگه بخوام نشونت بدم باید بگم دارم سعی می کنم بهتر بشم ... اینجور نیستم واقعا ... لااقل نمی خوام اینجور باشم ...

- اونوقت چی شد که جناب مستطاب از اون برج عاجشون اومدن پایین و نگاهی به ما رعیت دون پایه کردند ؟

- ( مکث می کند و حواسش می رود ... ) ببین ... یه لحظه به این موسیقی گوش کن ... الان جوابت را میدم .. ولی تو به این موسیقی یه لحظه گوش کن ... این ضربات لطیف رو ببین ... این ها مثل لطافت برخورد او با روح من بود ...

- کدام "او" ؟‌

- ولش کن ... از صحبتت پرت می شم ... داشتم می گفتم ... آره راست می گی ... من بقیه آدم ها را یا در حد و بالاتر از خودم می دانستم و یا پایین تر ... و این تقسیم بندی اصولا چیز بدی نیست ... واقعیته ... همه ما یک عده در سطح خودمان داریم و عده ای بالاتر و عده ای فرودست خود ... و این مساله بر می گرده به معیاری برای سنجش ... مثلا فرض کن تصمیم می گیری سنجه ی سطح بندی را میزان تحصیلات در نظر بگیری ... و اینطوری به یکباره متری دقیق داری برای اندازه گیری... متری که یک عده بالاتر قرار میگیرند و عده ای پایینتر ... تمام مساله اون متره ... متر و ابزار سنجه ... من یه زمانی معیار اندازه گیریم هوش بود ... و بی راه هم نبود از اون جهت که واقعا حس می کردم خیلی وقت ها طرف مقابلم درک نمی کنه اصلا من چی میگم یا از چه عمقی صحبت می کنم ... این کم کم من را برد به سمت و سوی صحبت نکردن ... و رها کردن دیگران ... بی خیال کلمات شدن... می دونی این مساله چندان چیز غریبی نیست ... این که کسی احساس کنه طرف مقابل درکش نمی کنه ... ولی این فقط بخشی از واقعیته ... این که تو هم باید بلد باشی چی بگی ... یا چی را با کی بگی ... یا چی را با کی چطور بگی ... می بینی ... هوش فقط توی اون جنبه نیست ... من آره آدم متوهمی هستم ... هنوز هم فکر می کنم درصدی از توهم توی وجودم هست ... که این هم چندان چیز عجیبی نیست ... ادراک بدون توهم یعنی ادراک صد درصد مطابق واقع اصولا امکان وقوع نداره ... پس همه ما به درصدی انسان های متوهمی هستیم ...

- خیلی خری ...

- چرا ؟

- چون نه تنها مشکلی را حل نمی کنی که اون مشکل را عمیق تر می کنی ...

- نه ... جدا نمی خوام مشکل را عمیق تر بکنم ... فقط دارم می گم جمله ات ذاتا جملا درستیه ... نه در مورد من که در مورد هر فرد دیگری که در نظر بگیری ... مهم اینه که تو در به کار بردن جمله ات چقدر عمیق و متوجهی به جوانب کلمات ...

- ولش کن ... داشتی می گفتی ... توجه به دیگران ...

- بله . از زمانی به بعد توجه من به جنبه های دیگری از وجود خودم و دیگران معطوف شد ... متر اندازه گیریم عوض شد ... به جای هوش توجه من به بدبختی و تنهایی جلب شد ... این عنصریه که من فکر می کنم هر چه عمیق تر بهش نگاه کنی می بینی چقدر همه مان نزدیک تر و نزدیک تر به هم نشسته ایم ... تنهایی ... این عنصر ذاتی ما ... و بی چارگی ما در فرار از این تنهایی ... ما به غایت موجودات تنهایی هستیم ... و راهی برای نفوذ به همدیگه نداریم ... می دونی ... من توی عشق بازی ها و هم آغوشی ها در عین لذت و شعف و طپش های دل هر بار به این فکر می کنم که حتی با این موجود نازنین که عریان توی آغوش من خودش را رها کرده هم امکان یکی شدن ندارم ... من در نهایت می توانم کمی از نا آرامی هایم را با وجود او آرام کنم ... او هیچ گاه به وجود من راه پیدا نمی کنه ... یا در این کلمات ... ... .... . ... . . .. . تو هیچ گاه از مرزی نمی توانی عبور کنی ...

- آره اینها را بارها برام گفتی ...

- آره گفتم ... ولی از این عبور کن ... از ایده عبور کن به نتیجه اش کار دارم الان ... می دانی کلمات یکی از عمیق ترین دارایی های ما و البته نمود تنهای بی مرز ماست ... من این روزها بیشتر و بیشتر با انسان ها احساس همسانی می کنم ... بیشتر آنها را درک می کنم و کمتر حس می کنم از آنها بالاتر یا پایین تر هستم ... چه اون رفتگر پیاده کنار خیابان، چه اون آدم پولدار یا اون استاد دانشگاه ... چه نوام چامسکی، چه لیدی گاگا ... همه ما در عنصری ذاتی هم نشینیم،‌در تنهایی و در بی چارگی ... می بینی ... متر ... متر ... متر ... قضیه متر است .

- برنامه تون برای ادامه این روزها چیه جناب استاد؟

- راستش چند تا برنامه دارم ... کنار کارهام البته ... نوشتن و خواندن و فیلم دیدن ...

- فرمودین فیلم دیدن ... برنامه ندارین نوشتن حول فیلم ها را ادامه بدین ؟‌

- چرا قصد که دارم اگر مشغله ها اجازه بدن ...

- بله بله ... تقاضاهای زیادی شده بوده برای این افکار شما ...

- من و تو کلا آدم های متوهمی هستیما ... (‌می خندد )‌

- (‌لبخند می زند و بعد می خندد) شک داشتی ؟

- اصلا ... در مورد خودم که اصلا ... ولی خب یه درصدی فکر می کردم تو لااقل به درد من دچار نباشی ...

- (‌همچنان خنده )‌ من اگه بخت داشتم که هم نشین تو نبودم ...

- بابا من اونقدرها هم بد نیستما ... هستند آدم هایی که دلشون بخواد با من باشند ها ...

- بالاخره آدم ها جایز الخطا هستند ... ( ادا در می آورد ... )‌

- باشه ... ولی از شوخی که بگذریم من احساس می کنم این تغییر نگاه و رویه یکی از نقاط درخشان در زندگی این ایام من بوده است ... و بابتش خیلی خوشحالم ... حس می کنم دنیا با این نگاه جای عمیق تری برای زندگی شده است برایم . و حس می کنم هم دلی عمیق تری با همه آدم هایی که می بینم پیدا کرده ام ...

- خیلی خری ؟

- چرا ؟

- چراش به خودم مربوطه ...

- باشه .



پست های سابق من در ویرگول

https://virgool.io/@yekbidar/requiemforh-yhvtfzdfikmx
https://virgool.io/@yekbidar/un-bebe-wth8dsrg8n9j
https://virgool.io/@yekbidar/le-printemps-sans-toi-jz4tkdpjssj6
https://virgool.io/@yekbidar/mes-levres-ton-corps-rlrao9y8kndc