دوری از تو خود بارش غم است.

در گوشم می خواند "من مست و تو دیوانه ... ما را که برد خانه " و من خود را رها می کنم بر ضربات موسیقی ... می روم به سمت خانه آیا ؟ نمی دانم ... من مست ... او را نمی دانم... در گوشم زمزمه می کند ... " صد بار تو را گفتم ... کم خور دو سه پیمانه " . – دلم برات خیلی تنگه ... – من چه کاری می تونم بکنم برات ؟ - راستش هیچی ... قرار هم نیست کاری بکنی ... من فقط دلم خواست حالا که کنار هم دراز کشیدیم و دارم تماشات می کنم برات بگم و من را ببینی ... " جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه " . لبخند می زند ... و چند تار زلف را زیر شال نازک نخیش جابه جا می کند ... لبخند می زند و بر می گردد طرف من ... همانطور که سرش روی بالش است ... کنار هم دراز کشیده ایم ... با مرزی باریک ... هاله تنش را از روی حصار پارچه می بینم. لبخند می زند و آرام با فاصله انگشتش را روی قوس صورت من حرکت می دهد بی آنکه برخوردی بکند ... – من جانانه ی تو ام ؟ - من این را گفتم ؟ - نگفتی ؟ - نمی دونم ... من آدم برگشتن و فکر کردن به کلمات قبلم نیستم ... می تونی ازم بپرسی اگه چیزی را می خواهی بدونی ... – باشه ... تو جات راحته اینجا ؟ - آره... چرا که نه ... من اینجا راحت ترین نقطه روی زمینه برام الان ... خصوصا که الان می تونم صدای نفس کشیدن های تو را بشنوم و صورتت را ببینم و البته اذیتت کنم ... . آرام لبهام را نزدیک لاله گوشش می کنم و از نزدیک ترین فاصله می گویم – تو خیلی زیبایی ... تو چشم من تو خیلی خیلی زیبایی ... لبخند می زند و می گوید – آنچه تو می بینی مربوط به توست نه من... روی دستم بلند می شوم و تماشاش می کنم ... آرام انگشتم را روی لبهاش می کشم با فاصله ... نزدیک می شوم و می بوسمش ... و فاصله می گیرم و می گویم لبهای من شیرین ترین لبهای جهان را بوسید ... و البته به تو هیچ ارتباطی نداشت ... لبهاش را می گزد و می گوید قرارمون این نبود ... می گویم - قرار تو مربوط به خود توست ... حواست به کلمات و منطقشان باشد ... باز نزدیک صورتش می شوم ... چشمانش را می بندد و می گوید – قرارمون این نبود مجتبی ... کنار گوشش زمزمه می کنم من شیرین ترین لبهای جهان را بوسیدم ... و تو درکی از آن نداری ... چشمانش بسته است ... نفسش آرام و سنگین ... بی حرکتی می گوید – من هم تجربه ای کردم که تو تصوری ازش نداری ... ولی قرارمون این نبود ... آره ... قرارمون این نبود ... سرم را رها می کنم روی بالش ... و نفس می کشم ... نفس می کشم و سعی می کنم شیرینی این لحظات را روی دیوار تنگ دلم فرو بنشانم ... چشم هام را بسته ام ... و زمزمه می کنم – " جان را چه خوشی باشد ... بی صحبت جانانه ؟ " . لطافت انگشتش به سبکی یک پر روی صورتم می نشینه ... چشمهام بسته است ... صورتم را با سر انگشت نوازش می کند ... می گوید – من جانانه تو ام ؟ لبخند می زنم ... صورتم را نوازش می کند ... می گم – قرارمون این نبودا ... آره ... قرارمون نبود ... – می گه می خوای نوازشت نکنم ؟ می گم – اگه انگشتت را برداری می بوسمت ... لبهات را ... " جان را چه خوشی باشد ... بی انگشت های جانانه ... دستش را بر می دارد ... و همونطور به سمت من می مونه .. چشمهام را باز می کنم ... می چرخم طرفش ... آرام نزدیکش می شوم ... و لبهام بی کلمات به لبهاش می پیوندد ... و زمان کش می آید ... و زمان کش می آید ... و زمان کششش می آید ... لب می گزد و هیچ نمی گوید ... و نفسش سنگین و آرام است .. و نفس من بی تاب و نا صبور ... بی آنکه چشم بگشاید می گوید – " من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه ... " ولی باز هم این قرارمون نبود ... و لب می گزد ... و باز و باز و باز زمان کش می آید ... لبهایم بوسه را رها می کند و در تاریکی ابهام می گویم " جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه ... " می گوید – من جانانه ی تو ام ؟ - من نمی دونم تو چی هستی ... ولی حس می کنم اینجا و روی این تخت و در این فاصله قلبم نیمیش لب دریاست ... نیمی همه دردانه ... نیمیش ز آب و گل و نیمیش ز جان و دل ... – خب این چه فایده داره ... وقتی خودتم نمی دونی کدوم طرف می خوای باشی.... وقتی نیمی لب دریا و نیمی وسط اقیانوس ... صورتم را نزدیک می کنم و می بوسمش باز ... و زمان کش می آید ... و زمان کش می آید ... و با خودم فکر می کنم تا کی می خوای در دوری و وصل در تب و تاب باشی ... تا به کی می خوای نیمی این طرف و نیمی آن سو باشی ... چشم های بسته اش را می بوسم... و او لب می گزد ... – قرارمون این نبود ... قرارمون این نبود مجتبی ... و باز لبهاش را می بوسم و زمان و زمان و زمان ... قلب من داره از قفسه سینه به در میاد و او آرام و مطمین قلبش می زنه ... سرم را می گذارم روی سینه اش و گوش می دهم ... می گم -تو قلب هم داری ؟ -تو چی می شنوی ... ؟ - یه صداهایی میاد ... ولی خب خیلی آرومه ... – خب مگه باید تند باشه ... چیزی باید بگه و می گه دیگه ... زلفهام را نوازش می کنه ... و تماشام می کنه ... بی هیچ تلاطمی می گه " جان را چه خوشی باشد،،، بی صحبتِ "جانانه" ... "




نوشته های پیشین من در ویرگول

https://virgool.io/@yekbidar/il-savait-les-mots-jjdvyvlskedf
https://virgool.io/@yekbidar/j-ai-besoin-de-tes-cheveux-adorables-tl55t4wft2k3
https://virgool.io/@yekbidar/requiemforh-yhvtfzdfikmx
https://virgool.io/@yekbidar/un-bebe-wth8dsrg8n9j