عشق ورزی کف خیابان

در دفتر نشسته ام... روی صندلی رو به پنجره . ساعت ها به عقب برگشته اند ... اصلا زندگی همین است ما میرویم و برمیگردیم ... نامجو میخواند در گوشم " مرا یادت هست ؟ جای تو هم خالی. " پنجره پیش رویم نیمی روشن و نیمی پرده کشیده است ... ما در دل تاریخیم ... خواه تاریخ از روی ما بگذرد و ما را له کند یا ما سکان دار باشیم ... ما در دل تاریک روشنِ تاریخیم. در این زمانه آشوب زندگی را نفس میکشیم . تو را نمی دانم ... من اما عمیقا خود را مشعوف میدانم از هر چه در آنم تو بگو دریای عسل یا جام شوکران ... بگو ما سوارشدگان بر کشتی نوحیم یا تایتانیک در حال پیشروی به سوی کوه یخ ... ما زنده ایم ... صدا در گوشم می چرخد " در خواب، یک صحرا، دنبال چه میگردم، آفتاب داغ، یک درخت خشک، یک معما پنهان، دنبال تو میگردم" آری " مرا یادت هست؟ جای تو هم خالی است" سیگاری کشیده ام "گذشته هایم کو... " نامجو میخواند " ای کاش برگردی" تو می دانی تا قیام قیامت افتخار دیدارت بر لوح دلم نقش بسته است ... نامجو میخواند " ای کاش برگردی" این جمله اما جمله من نیست... من با تو دریا را زیستم ... با تو عظیم شدم ... با تو عمیق شدم ... عشق را زیستم ... به حالتی عمیق تر از توانم ... به حالتی زیبا تر از نقاشی های مونه ... نامجو میخواند " ای کاش برگردی ..." آری این کلام من نیست ... من هیچ گاه به گذشته بر نمیگردم ... دلم میخواهد اشک بریزم ... عشق چیست؟ عشقی که در تار و پود واقعیت تنیده نشود به هپروت میرود ...

من زنده ام به زنده ترین حال ... و ما در دل تاریخیم ... تاریخی که میشوراند و میکوبد ... آیا آیندگان از ما یادی میکنند؟ راستش نمیدانم ... ولی میدانم که من زنده ام ... به زنده ترین حال ... تو دنیای جدید مرا ندیده ای ... سر به سر شور ... سر به سر شعف و سر به سر عیش مدام ... دلتنگی و دلتنگی ... زندگی ما کف خیابان بر باد میرود ... آری ولی همین یعنی زنده گی. این که ما روحمان را به اهریمن نمیفروشیم. نور وجودمان را نمیگذاریم باد گلوله ها خاموش کند. آری زندگی ما کف خیابان بر باد میرود و این فقط زندگی ما نیست ... روسری آن دختر را باد برد ... باد که نه ... روسری را آتش برد ... و زلفهاش در باد به اهتزاز در آمد ... زلفهای او و ۲۱ گرم روح آن پسر ، بعد از آن که گلوله از بدنش گذشت ... "مرا یادت هست؟" چه اهمیتی دارد که تو مرا به یاد داشته باشی... من که تا همیشه با افتخار و مسرت، تو را در یاد دارم ... تو خواه مرا به یاد داشته باشی یا حتی اسمم را هم یادت نیاید ... این روز ها در دفتر روی کلمات کار میکنم ... به "جان"ِ خودم قول داده ام که تمامش کنم ... می خواهم بروم دیدارش ... و دیدارش خود بهشت است ... خواه گلوله ای یاری دهد برای نیل به بهشت و یا لبخند او از قلب من بگذرد ..

پروژه ای که با لبخند تو آغاز شد جایی است که حتی تصورش را هم نمیکنی ... این است زندگی ... این است حضور ‌‌‌ ... و من بیم ندارم اگر سوار کشتی نجات باشم یا تایتانیک ... و در هر صورت باور دارم که به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ... و این روزها راه بادیه از خیابان ها میگذرد ... لبهای او البته بادیه نیست ... وگرنه میگفتم حتی بوسیدن لبهای او ... که لبهای او چشمه حیات است. خود خود چشمه حیات. چشمه حیاتی که از کف خیابان میجوشد. آری در نگاه من در دنیای ما حتی این کلمات را هم باید از کف خیابان درو کرد... و در کف خیابان کاشتشان. من اما مشغول پروژه ای از فکر و کلماتم ... پایم را هم در خیابان نگذاشته ام ... ولی از بلندای انتهای این تابستان سوزان میبینم سیل بهمنی که در راه است ... و سیاهی ها را در خود چنان فرو ببرد که فقط بتوان اثرش را در صفحات ویکی پدیا پیدا کنی ... آنگاه که بتوان سایت ها را با یک کلیک روی صفحه ی روشن دید ...

من این روزها آشفته ام ... آشوبم ... و جان زیبایم در دسترس نیست ... و وصالش میسر نمی باشد. دیدارش را حرامیان ممنوع کرده اند ..‌. گاهی پنجره ای باز میشود ... از نور ... و صورت زیباش را میبینم ... دل من بر باد زلفهاش میرود . اما این جماعت سیاه دل "به کشتن چراغ آمده اند"

و براش نوشتم

"اینترنت فرات است
و این است تعبیر آن کلام
که هر روز عاشورا و هر زمین کربلاست "

آری فرات را میبندند و حمله میبرند ... بگو "کباب قناری بر آتش سوسن و یاس"

من خود آن سوسنم و من خودِ آن یاسم ... من آن قناری ام ... و آتشی بر سینه دارم که بنیان کتاب را می سوزاند ... من زلفهای رهای آن دخترم ... روسری بر باد رفته ... من خشم پنهانم ... من فریاد هر زن و مَردَم ... من آزادی انسانم ... من شیفتگی بر لبخند و چشمان آن زنم ... من انتظارم و انتظار... من دریدن هنجارهایم ... من خشمم ... آری، من آشوبم ... جای گلوله بر سینه ... من دلی لرزیده ام ... من خود انفجارم . استاد تفسیرم، آن بزرگوار، بعد از جریان سرنگونی هواپیما میگفت حواست باشد "خشم" از شیطان است ..‌ آری... من خود شیطانم ... و تو را چه سود فخر به جهان بر فروختن وقتی هر غبار راه لعنت شده نفرینت میکند ... من سنگِ در دستم... من دیوانه بازی و خارج شدن از راه منطق هستم ... تصویر مرا بر صفحه تلویزیون و دروغ های برنامه بیست و سی پیدا کن ... تصویر مرا بر صفحه تلویزیون و دروغ های بی بی سی و اینترنشنال پیدا کن ... آنگاه که کشتی بان در حال ایراد رهنمون های مهم خود هستند ... آری ... من کف خیابانم ... دل من کف خیابان است ... و با خود تکرار میکنم "آری صبح نزدیک است" ... نمی دانم کِی ... ولی صبح میرسد ... نمی دانم آن زمان ما بخشی از ویکی پدیاییم یا فرو رفته در قیر تاریخ با هفت هزار سالگان سر به سر باشیم ... اما شک ندارم که بنیان سیاهی بر باد خواهد بود ... آنگونه که آن روسری به آتش کشیده شد.

این کلمات عمر بر باد رفته اند ... این کلمات خون جگرند بر انسان ... این کلمات لبخند آشفته یک مرد است پیش از آخرین نفس، رویا و ترس یک زن است پیش از برخورد سر با جسم سخت، من کلماتی هستم که از ذهن میگذرد پیش از آنکه به جای آب یک مرد، به اشتباه، داروی نظافت بنوشد، من آخرین خداحافظیم با اشک های یک مادر پشت آخرین گیت فرودگاه امام ... من آن مادرم ، من آن پدرم ... من همه اینهام آری ... اما میدانی وسط این آشوب به چه فکر میکنم؟ به دیدار آن زیبارو ... با زلفهای رها در باد ... خواه در اتاق ، خواه وسط ولی عصر ... صدا در گوشم میخواند " زیر پایم شن ها ، میرقصن و می رقصن ..." و این وصف من است در حضور دلنشین آن دلبر شیرین . آری ... روزی تو را خواهم بوسید ... نه در اتاق، که صاف وسط چهارراه جهان کودک بی ترس از لباس های مشکی، بی ترس از گلوله ‌‌‌... و این ساده ترین رفتار انسانی است. آن روز که دیوارِ درنوشته را با یک بوسه بر لبان تو ، به وداع فرا پشت بنگرم و چشم در چشمان زیبات بگویم فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ چیز کم نداشت ... و دیگر بار لبهات را خواهم بوسید ‌‌‌... آری یک بار کم است ... لب بر لبانت خواهم گذاشت. بوسه ای کف خیابان ...



آن بار که لطف کردند به ما رعایا و اینترنت را بستند.

https://virgool.io/@yekbidar/ce-jour-la-tu-as-%C3%A9t%C3%A9-les-fleurs-sur-ton-chemisier-s9guvbo3unmg