پارادوکس مهاجرت. چه باید کرد؟


قطعا دور و برمون پر از افرادیه که یا قصد مهاجرت دارند یا در حال مهاجرت اند. از بین باقی افراد هم یه عده تمایلی به رفتن ندارند یا مثل من بلاتکلیف. جایی بین موندن و نموندن. دیدن افرادی که پریدن و پرواز کردن ما رو وسوسه میکنه و دیدن افرادی که سقوط کردن آدم رو پشیمون.

این دغدغه ی این روزهای منه. واقعا کدوم تصمیم درسته؟ پیش زمینه ها ، تفکرات و عقایدی دارم که هر کدوم تو این تصمیم گیری من رو به سمتی میکشونه اما این که این تفکرات خودشون چقدر صحت دارند، چقدر به واقعیت نزدیک اند و تا چه حد میتونن راهنمای خوبی باشند همچنان برام سواله.

بنابراین دوست داشتم از دلایلم برای موندن و رفتن کمی بنویسم تا شاید به کسایی که مثل من درگیر این مسئله اند کمکی بکنه، یا اونها کمکی به من بکنند و یا افرادی که مسیرشون رو انتخاب کردن بتونن تجربشون رو با ما در میون بزارن و مسئله رو کمی برامون روشن تر کنند.

چرا باید ماند؟

  • عزیزان : خانواده، دوستان و آشنایان برای خیلی از ماها فاکتور مهمیه. فاکتوری که به این راحتی نمیشه ازش گذشت. فاکتوری که برای من، بودنش یکی از پایه های خوشبختیه و گذشتن ازش به امید رسیدن به خوشبختی (!) کار بسیار دشواریه.
  • ترس از غربت : همون اندازه که از مهاجرت کردگان از خوبی ها و گل و بلبل بودن زندگی در خارج از ایران شنیدم، همون اندازه هم صحبت و داستان راجع به دل تنگی، غربت و گاها پشیمانی از رفتن شنیدم.
    گاهی به شک میفتم که اون افرادی که از خوبی ها میگن هم شاید نمیخوان به غلط بودن تصمیمشون پیش دوست و فامیل اعتراف کنن و بعد از کلی دوییدن و تلاش و سختی پیش بقیه یک شکست خورده به نظر بیان. پس خیلی با دیده ی تردید به این تمجیدها نگاه میکنم.
    اما به نظرم وجود حس غربت و دل تنگی اجتناب ناپذیره و خب کی دوست داره با چنین مسئله ای دست و پنجه نرم کنه؟
  • معیارهای خوشبختی : در مقابلِ شکی که قبل تر گفتم ، اعتقاد دیگه ای دارم و اون هم اینه که خوشبختی برای افراد تعاریف متفاوتی داره. هر کس برای زندگیش معیاری داره و شاید شرایط و امکاناتی که باعث میشه یک نفر احساس خوسبختی بکنه برای من بدبختی محض باشه و بالعکس.
    بنابراین شاید عده ای از افراد که از محاسن مهاجرت و رضایتشون از این تصمیم میگن واقعا توی اون شرایطی قرار دارند که بهترین حس رو براشون داشته و قلبا راضی اند اما اگر من مسیر اونها رو برم شاید بدترین تصمیم زندگیم باشه.
    این دلیل محکمی برای تصمیم به موندن نیست اما اونقدری هست که تصمیمم برای رفتن رو متزلزل کنه.

چرا باید رفت؟

  • دلایل واضح! قطعا بسیاری از دلایل اش مشخصه! شرایط نامساعد و سخت اقتصادی، فرهنگی، سلامتی و حتی جغرافیایی! محدودیت هایی که برای تجربه کردن ساده ترین مسائل داریم. سختی هایی که برای خریدن پیش پا افتاده ترین کالاها داریم. کالاهایی که در بسیاری از جاهای دنیا تهیه اش برای قشر ضعیف جامعه هم اگر نگیم سخت حداقل غیر ممکن نیست اما میتونه برای یک خانواده متوسط در اینجا بسیار دور از دسترس باشه. استرس هایی که روزانه بهمون وارد میشه. غیر ممکن بودن برنامه ریزی برای سالهای آتی...
    این ها فقط بخشی از فشارهاییه که اینجا تجربه میکنیم (حتی بدترینش هم نیست). ازین دست مشکلات بسیار زیاده که موجب سلب آسایش من شده و یکی از دلایل برای رفتن.
  • تجربه های جدید : با وجود مشکلاتی که در کشورمون هست اغلب به این مسائل فکر نمیکنیم و شاید بیشتر برای فرار از چیزی به مهاجرت فکر میکنیم نه رسیدن به چیز جدید (یا شاید بین دورو بری های من اینططور بوده). اما به هر حال به نظرم بد نیست علاوه بر رهایی از یک مسئله به چیزهای دیگه ای که میتونه بهمون اضافه بشه هم فکر کنیم.
    تجربه زندگی در کشوری غیر از کشور مادری و زندگی با آدمهای جدید، دوستان جدید، فرهنگ و آداب و رسوم جدید، زبان جدید و... به نظرم تجربه فوق العاده ای باید باشه. با وجود اینکه به نسبتِ خیلی های دیگه این قضیه هیجان زده ام نمیکنه اما به نظرم همچنان تجربه جالب و مفیدیه و باعث میشه دیدمون به زندگی بازتر بشه ، در معرض افکار و عقاید جدید قرار بگیریم و به رشد شخصی ما کمک کنه.

چه باید کرد؟

مطمئنم خیلی دلایل دیگه هم برای ماندن یا رفتن وجود داره که یا من بی اطلاعم یا آنقدر در تصمیم گیری من موثر نبوده که بخوام ذکرش کنم.

اما در مجموع در حال حاضر دو مسئله برام قطعی شده :

1. زندگی در ایران سختی ها و مشکلات فراوان داره و واقعا باعث سلب آسایش شده.

2. زندگی در ایران با تمام مشکلاتش ، در حیطه آسایش منه و به نظرم رشد و پیشرفت زمانی رخ میده که پامون رو ازین حیطه فراتر بزاریم و اونو گسترش بدیم.

اینجا میرسم به این تضاد عجیب که برای رسیدن به آسایش باید از حیطه آسایشم بیرون برم.

پس تا به اینجای زندگیم با وجود عدم رضایت قلبی ، کفه ی ترازوی رفتن برای من کمی سنگین تره اما اونقدر کافی نیست که قدمی عملی براش بردارم.

شما چه فکردی دارید؟ اگر مهاجرت کردید چه پیشنهادی دارید یا چقدر موافق و مخالفید؟ چه وزنه هایی میتونید به دو کفه ی این ترازوی تصمیم گیری اضافه کنید؟