دوربین

گاهی انگار یک «من» از من جدا می‌شود و جایی بالاتر از زمین به روزهایم خیره نگاه می‌کند. یک دوربین فیلم برداری که با فاصله، از دور، همه چیز را ثبت می‌کند.
گاهی همان «من» می‌نشیند درون سرم و هر آن‌چه را که دیده است، روی دور تند برایم پخش می‌‌کند.
من به تماشا می‌نشینم، گاهی بلند بلند می‌خندم، گاهی به گریه می‌افتم.

خوابالوده از کار، کلافه از شلوغی مترو، بین قفسه‌های فروشگاه به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گردد، معرفی می‌شود، دست می‌دهند، نگاهشان به هم خیره می‌شود و دلش می‌ریزد.
پشت‌بام آینه‌ی آسمان شده است، دراز کشیده‌اند و ستاره‌ها را تماشا می‌کنند. با صدای عوعوی سگ‌ها، می‌خواند.
چند نفر شنا می‌کنند، چند نفر بازی می‌کنند، همه می‌خندند. چهره‌ها یکی پس از دیگری ظاهر می‌شوند. نشسته‌اند بالای منبع آب و غروب را تماشا می‌کنند. لشکر پرنده‌ها، پشت سرخی آفتاب گم می‌شود.
می‌گوید منتظر طلوع بمانیم. در سکوت به کوه‌ها خیره می‌شوند، آفتاب سر می‌زند و به هم گره می‌خورند.
سینی خرما در دست، بین جمعیت می‌چرخد. همهمه‌ای ناواضح همه‌جا را پر کرده است. از لای در نیمه باز چشمش می‌افتد به او که تکیه داده است به تخت، زانو به بغل، گریه می‌کند. در کمی باز می‌شود، کنارش می‌نشیند، خیسی اشک روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند.
صدای جیغ، صدای فریاد، صدای ناله، صدای درهایی که کوبیده می‌شوند. تاکسی پیچ خیابان را رد می‌کند. دستش را روی زنگ فشار می‌دهد. خودش را هل می‌دهد روی تخت. با وحشت به هم نگاه می‌کنند. آن‌قدر اشک می‌ریزد تا خواب سر برسد.
ماکارونی‌ روی گاز قل می‌زند. به هرکس کاری سپرده است. جمعیت کم‌کم زیادتر می‌شود؛ در بالکن، روی مبل‌ها، ایستاده کنار پیشخوان آشپزخانه، پشت در اتاق‌ها. چشمش می‌افتد به دختری که با او می‌رقصد. خودش را قفل می‌کند درون اتاق، زانو می‌زند کنار پنجره‌ی باز، نور شهر چشمش را آزار می‌دهد؛ هق‌هق بلندی شنیده می‌شود.
از بن‌بستی به بن‌بستی دیگری. وقتی حرف می‌زند دستانش را تکان می‌دهد. در تاریکی نگاهش را می‌بیند که بسته است به چهره‌ی او. روی جدول خیابان می‌نشینند، رو به خیابان، می‌گوید‌: «نه». کمی نگاهش می‌کند. مشتش را محکم‌تر می‌بندد. لبخند می‌زند. می‌گوید:« شاید اگر یک روز...» امیدوار سرش را پایین می‌اندازد. از جیبش آب نبات زنجبیلی در می‌آورد. می‌گذارد میان مشتش.
روی هره‌ی پشت‌بام نشسته‌اند. ماتروشکاها را کنار هم می‌چینند. ساحل سرخ می‌شود، ساحل سفید می‌شود، ساحل ستاره باران می‌شود. قدم زنان بالا و پایین می‌پرد می‌گوید:«حدس بزن»، حدس می‌زند. نشسته است رو به دریا در دفترش چیزی نقاشی می‌کند. دورتر ایستاده است به تماشا. باد می‌وزد، ابرها کنار می‌روند، ماه در می‌آید. حرف‌هایش را می‌بلعد.
می‌خندند. روی صفحه‌ی سفید چیزهایی می‌کشدند و حدس می‌زنند و می‌خندند. کلمه‌هایی می‌گویند و می‌خندند. با صدای پرنده‌ها به خواب می‌روند. چشم‌هایش را باز می‌کند، می‌غلتد، تنهاست. ترسی می‌نشیند میان دلش. یاد آن جمله‌ها می‌افتد: اینکه بدانی یک نفر هست، که فردا صبح هم آن‌جاست، و روزهای بعد. اینکه بدانی، چشم‌هایت را که باز کنی، تنهایی. با عجله از پله‌ها پایین می‌رود. نشسته‌ است لبه‌ی پنجره، همان پنجره‌ای که ماه را نشانده بود میان خاطراتشان، آفتاب چشمش را روشن کرده است، سیگار می‌کشد. می‌پرسید چای می‌خوری؟ زانوهایش را بغل می‌گیرد، سیگاری روشن می‌کند، چایش را می‌چسباند به گونه‌هایش. داغ است.

چشم‌هایم را می‌بندم، فیلم تمام شده است، پتو را می‌کشم روی صورتم، میانه‌ی سرم دنبال دکمه‌ای می‌گردم که همه چیز را پاک کند. دوربین از من جدا می‌شود، می‌رود می‌ایستد گوشه‌ی اتاق. ۱،۲،۳، حرکت.