قوی باش!

بهم گفت نمی‌فهمم آدم‌ها چه‌طور می‌تونن جذب زن‌های ضعیف بشن. هر بار کاور توییترت رو می‌بینم، لبخند می‌زنم :« به افتخار زنان قوی؛ شاید یکیشون رو بشناسیم، شاید یکی از اون‌ها باشیم و شاید یکیشون رو بزرگ کنیم.» تو یکی از همون زن‌های قوی هستی؛ خوشحالم که هنوز توی زندگیم دارمت.
یادم افتاد که دو سال پیش، حدودن همین موقع‌ها، شاید کمی دیرتر، اواخر بهار، مردی رو به روم نشست، روی پله‌های خونه‌ای توی هانری کوربن، جایی که به خوبی میشد سفارت رو دید و گفت دیگه نمی‌خوام توی زندگیم باشی. پرسیدم آخه چه طور شد. پس اون همه حرف، اون همه احساس، یک باره کجا رفت؟ جواب داد:« من تصور می‌کردم تو دختر قوی‌تری باشی. ولی تو خیلی ضعیفی و من نمی‌تونم با یک آدم ضعیف ادامه بدم.» اون روز تمام وجود من در هم شکست. مطئمن نیستم غم تموم شدن رابطه‌ای بود که از اولش هم چندان میلی به شروعش نداشتم و یا مواجهه با اینکه ممکنه کسی در این جهان من رو ضعیف ببینه. ولی یقین دارم، غمی که توی دلم نشست، واقعی‌ترین غمی بود که تا مدت‌ها بعد تجربه کردم.
مامان همیشه میگفت، زن باید قوی باشه. من یاد گرفتم که ارزشمندیم رو از قوی بودنم بگیرم. ولی هیچ وقت کسی به من نگفت که قوت، دقیقن از کجا میاد. من سعی کردم که مستقل باشم. سعی کردم دل تنگ کسی نشم. سعی کردم بار همه‌ی دیگران زندگیم رو به دوش بکشم؛ مادر مادرم باشم، مادر پدرم باشم، مادر دوست پسرم باشم. سعی کردم سنگ صبور همه‌ی دوست‌هام باشم. سعی کردم هرگز، هیچ جا کم نیارم. و یک روز وقتی خسته و آشفته بودم، کسی که من رو قوی دیده بود، قوی پذیرفته بود، توی چشمام زل زد و گفت تو آدم ضعیفی هستی.
بابا همیشه میگه، هیچ چیز توی زندگی آدم بی‌دلیل اتفاق نمیفته. من فکر می‌کنم غم بزرگی که اون روز، روی پله‌های اون خونه‌ی قدیمی، تقاطع نفل شاتو تجربه کردم، دلیل بزرگتری داشت. باعث شد که برم و بگردم تا خودم رو پیدا کنم. دکترم گفت، آدم گاهی نیاز داره که ضعیف باشه. اون موقع زیاد نمی‌فهمیدم که چه‌طور ممکنه کسی به ضعف احتیاج داشته باشه. حالا ولی میدونم که هرگز هیچ کس توی این دنیا نمی‌تونه مطلقن قوی و یا مطلقن ضعیف باشه. میدونم که آدمی ترکیبی از ضعف و قدرته. میدونم که اسم کسی رو باید گذاشت «قوی» که ضعف‌هاش رو بشناسه و بدونه که چه‌طور باهاشون برخورد کنه. مثلن من وقتی که اضطراب بهم غلبه می‌کنه، بی‌اندازه ضعیف میشم. کنترل شرایط رو از دست میدم و این موضوع ترس بزرگی رو توی دلم زنده می‌کنه. حالا یاد گرفتم که وقتی می‌ترسم، جای دست و پا زدن، روی موج سوار بشم. با خودم هم دل بشم و اجازه بدم اونچه که باعث و بانی این هیجان بوده، چراغش رو توی سرم روشن کنه. یاد گرفتم اتفاقات رو طوری که هستن ببینم و نه اون طور که ذهن من دلش می‌خواد بازسازیشون کنه. یاد گرفتم که مقابل دیگران با صفات بیشتری معنا پیدا کنم و نه فقط با «قوی» بودنم. یاد گرفتم که هر جا لازم بود به خاطر خودم، بار دیگران رو زمین بذارم و بهشون اجازه بدم مسئولیت شرایطشون رو بپذیرن. یاد گرفتم که نقش آدم‌ها رو توی زندگیم برگردونم سر جاش. یاد گرفتم که خودم رو بیان کنم. از غمم، ترسم، نگرانیم، شادیم و خشمم با بقیه صحبت کنم و تصور نکنم که من سنگی هستم که باید همیشه لبخند بزنه. یاد گرفتم، گاهی بچه‌ی شیطونی باشم که توی کوچه‌ها به دنبال برگ درخت‌ها می‌دوه و گاهی زن بالغی که منطقی و با اراده بحث می‌کنه. یاد گرفتم که قوی باشم و این بار، می‌دونم که قوت، دقیقن از کجا میاد.
دیشب بهم گفت تو از اون زن‌های قوی هستی. و من توی تاریکی، دست یکتای تنهای گریان دو سال پیش رو گرفتم، از روی پله‌های خیابون هانری کوربن بلندش کردم، درحالی که می‌لرزید در آغوشش گرفتم و در گوشش گفتم که ما از پس این هم برومدیم.