
۱۸ سالم بود. مغزم پر از فرمولهای فیزیک و زیستشناسی بود و فکر میکردم رانندگی هم یک «سیستم خطی» است. اگر ورودی A (گاز) را با زاویه B (فرمان) ترکیب کنی، خروجی C (پارک کامل) باید تضمین شده باشد.
روز امتحان شهر رسید. افسر، مردی بود با سیبیلهای پرپشت که انگار کلِ قوانین نیوتن را برای صبحانه خورده بود و هنوز گرسنه بود. نشستم پشت فرمان پرایدِ آموزشگاه. صندلی را طوری تنظیم کردم که انگار قرار است با شاتل به فضا پرتاب شوم. آینهها را با وسواس میلیمتری (همان OCD همیشگی) چک کردم.
افسر با بیحوصلگی گفت: «برو. دنده دو. جلوتر پارک دوبل بزن.»
در ذهن من، این یک پارک دوبل ساده نبود؛ یک معادله دیفرانسیل بود! شروع کردم به محاسبه: ۱. فاصله جانبی: ۴۵ سانتیمتر (طبق کتاب). ۲. نقطه عطف: وقتی لچکی عقب به ستون رسید (طبق آموزش). ۳. زاویه چرخش: تمام فرمان به راست با سرعت زاویهای ثابت.
ماشین را با دقتِ جراحی نگه داشتم. نفس در سینه حبس. فرمان را چرخاندم و آرامآرام رفتم داخل. توی آینه نگاه کردم. فاصله با جدول دقیقاً ۳۰ سانتیمتر بود. موازیِ موازی. بدون حتی یک درجه انحراف. شاهکار مهندسی!
برگشتم سمت افسر، با نگاهی که میگفت: «بفرما، نوبل فیزیک من کو؟»
افسر پروندهام را بست. از پنجره بیرون را نگاه کرد، بعد به من نگاه کرد و گفت: «پیاده شو. ردی!»
انگار آب سرد ریختن روی سرم. گفتم: «جناب سرهنگ، چرا؟ فاصله درسته، خاموش نکردم، راهنما زدم… کجاش ایراد داشت؟»
افسر پوزخندی زد و جملهای گفت که سالها بعد توی دیزاین رابط کاربری (UI) معنیش را فهمیدم. گفت: «پسرجان، تو داشتی مسئله حل میکردی، رانندگی نمیکردی! انقدر سفت چسبیده بودی به فرمون و داشتی درجهبندی میکردی که یادت رفت خیابون “جریان” داره. راننده باید “روان” باشه، نه “روبات”. ماشین عقبی ۱۰ ثانیه معطل تو شد تا محاسباتت تموم شه.»
آن روز رد شدم. اما آن شکست، اولین درسِ بزرگ من بود: کمالگرایی (Perfectionism) دشمنِ عملکرد (Function) است. گاهی وقتها توی دیزاین یا زندگی، آنقدر درگیرِ «پیکسل پرفکت» بودن و رعایت دقیق اصولیم که یادمان میرود هدف اصلی، «حرکت کردن» و «حل مشکل» است، نه اجرای بینقصِ تئوریها.
حالا هر وقت پشت فرمان مینشینم یا فیگما را باز میکنم، یاد سبیلهای آن افسر میافتم و به خودم میگویم: «یاسین، شل کن! بذار جریان پیدا کنه.»