تفکرات آقای مثلا نویسنده

همیشه از متن های حسین حائریان خوشم میامد.

چون خستگی خاصی را نشانمان می داد

میفهمیدی دلشکسته است و حس تو را درک میکند.

همیشه ته قصه هایش تلخ تمام میشود

گویی چیزی را از دست داده و دیگر قرار نیست به آن برسد.

خوبی قصه هم به تلخ بودنش است

اگر خوب و خوش تمام شود که روا نیست.

می شود برای عاشقان به هم رسیده که طعم زندگی خوش را میچشند.

می شود زیبایی عشق...

اما چه کسی باید به فکر دل شکسته ها باشد

چه کسی بگوید تو تنها نیستی

من هم درکت میکنم

من هم درد را چشیده ام

درد از دست دادن

درد نبودن

درد تنهایی

درد بی کسی

آری!!!

قصه باید تهش تلخ باشد

تا یک دلشکسته آرام شود

تا بفهمد تنها نیست...