آن‌چه را که می‌دانم می‌گویم یا آن‌چه را که نمی‌دانم؟

هر روز دورتر می‌شویم. انگار کتاب‌خوان‌ها کتاب می‌خوانند تا کتاب خوانده‌باشند یا سخنرانان سخن می‌گویند تا سخن گفته‌باشند. واژه‌ها گنگ‌تر و پیچیده‌تر می‌شوند. جمله‌ها درازتر و بدریخت‌تر می‌شوند. زبان کارگزاران و داوران و قانون‌گذاران در بالای کشور سخت بود، زبان استادان هم سخت شده‌است. آیا زمانی می‌آید که بدانم این استادان چه می‌گویند و بتوانم با آن‌ها شایسته برخورد کنم؟ آیا روزی می‌رسد که بتوانم سخنانشان را به‌آسانی بپذیرم یا نپذیرم؟

همهٔ استادان یک‌جور نیستند. دسته‌ای واژه‌های بیگانه را در ساختارهای بیگانه، دسته‌ای واژه‌های آشنا را در ساختارهای بیگانه، دسته‌ای واژه‌های بیگانه را در ساختارهای آشنا و دسته‌ای هم واژه‌های آشنا را در ساختارهای آشنا به کار می‌برند. دسته‌ای از استادان هم هستند که هر روز چند واژهٔ نو می‌سازند. این‌ها با ما بیگانه‌ترند! یا چندان به اندیشه‌های مردم نگاه نکرده‌اند یا چنان نگاه کرده‌اند که زمانی برایشان نمانده تا اندیشه‌ها را دریابند.


ما می‌توانیم به فارسی یا هر زبان دیگری بیندیشیم. ما می‌توانیم چند زبان بیاموزیم. ما می‌توانیم ویژگی‌های گوناگونی از یک چیز را به چنگ آوریم و با ویژگی‌های گوناگونی یک چیز را به دیگران بشناسانیم. زبان و اندیشه، بسیار به هم‌دیگر پیچیده‌اند. اندیشیدن بدون واژه و نماد هم سخت است. ولی آیا اندیشیدن همان بازی با واژه‌ها است؟ آیا معنی همان واژه است؟ آیا نمی‌توان با معنی‌ها اندیشید؟


همان‌جور که مردم گاهی هم‌دیگر را جابجا می‌گیرند، واژه‌ها و دیدگاه‌ها را هم جابجا می‌گیرند. یک روز اردو به استان دیگری رفته‌بودیم. مردی پیشمان آمد و با هم گفتگو کردیم. از او پرسیدیم: «مال کجایی؟» او گفت: «مال را به اسب می‌گویند!» آن‌جا نان شیری می‌پختند و به آن نان شیرمال می‌گفتند! نمی‌دانم که این مال همان معنی را داشت یا کار «مالیدن» را نشان می‌داد. دارایی را هم مال می‌گویند. ایران هم چند میلیون مرد و زن دارد و واژهٔ مال از داشتن به زبان و اندیشهٔ برخی از ما آمد. من گفتم که به زبان ما «آمد»، یکی می‌گوید که وارد شد، یکی می‌گوید داخل شد و هر کسی جوری می‌گوید. امروزه این واژه‌گزینی‌ها را استعارهٔ مفهومی می‌گویند و میان شیوهٔ اندیشیدن و استعاره‌های مفهومی پیوندی دوسویه نشان می‌دهند.

ولی کاری به این کار ندارم. به گمانم یادگیری چند زبان این پیوندها را پیچیده‌تر کرده‌است. سردرگمی استادان برای گزینش یک واژه در سخنرانی‌ها می‌تواند نشانگر آشفتگی ذهنی آنان باشد. این آشفتگی در ذهن آنان با آوردن واژه‌های تازه در ذهن شنوندگان هم رسوخ می‌کند. شنونده‌ای که برای آموختن از استاد و ره‌یافتن آمده‌بود، آواره‌تر می‌شود، هرچند آن‌جا گمان کند که چیز خوبی به دست آورده‌است. همان‌جور که بسیاری باید بیشتر کتاب بخوانند، بهتر نیست برخی کتاب‌خوان‌ها کمتر بخوانند و بیشتر بیندیشند؟ بهتر نیست همه‌چیز را نخست ساده‌سازی کنند و سپس به یاد بسپارند؟

از همهٔ این‌ها بالاتر، راستگویی است. کسی که با خود و دیگران روراست باشد، مردم او را همان می‌بینند که خود او می‌بیند. ولی کسی که خود را پشت چیزی پنهان می‌کند، هم خود را به دردسر انداخته‌است و هم دیگران را؛ بیشتر آن‌جا که دنبال بازاریابی و فروختن باشد. کسی که به دیگران راست نمی‌گوید، پیش‌تر به خودش راست نگفته‌است و نامیوهٔ آن دیر یا زود می‌رسد. خوشم نیامد که بگویم «میوه»، چون میوه‌ها را دوست دارم. اگر پشت آن راست‌های نگفته، ناراستی و نادرستی و ناپسندی باشد، خود را فروخته‌است.

!