آن‌گاه که خوی ما را با جوهر انسانی می‌نوشتند

هر چیزی که می‌نویسم، می‌تواند خوانندگان گوناگونی داشته‌باشد: خواننده شاید، کسی باشد که سگ را جانوری باوفا، بامزه، نگهبان و نجس می‌داند یا کسی که سگ را همدم خود می‌داند و در خانه نگه می‌دارد. شاید کسی باشد که داشتن تفنگ را نیاز خانواده‌ها، برای حفظ جان و مالشان، می‌خواند یا کسی که این محافظت را تنها به نیروی انتظامی می‌سپارد.


بی‌گمان سلیقه‌ها، باورها و کارها گوناگونند. کسانی هم هستند که در هر دو سوی این دوگانه‌ها یا در هیچ‌کدام این‌ها دیده می‌شوند!

چه‌چیزی این گوناگونی را پدید آورده‌است؟ چه‌چیزی می‌تواند این‌ها را ارزش‌گذاری کند؟ آیا نباید ارزش‌گذاری کرد و تنها باید گوناگونی را به‌کار گرفت؟ آیا باید همهٔ آن‌ها را هم‌ارزش دانست؟


آیا برای رسیدن به پاسخ هرکدام باید دین را کنار گذاشت؟ آیا اصل آزادی برای هر انسان و اصل گوناگونی انسان‌ها، ریشه‌ای‌ترین و شایسته‌ترین اصل‌ها برای روند اندیشیدن دربارهٔ زندگی مردمی هستند؟

اکنون که یافته‌ایم که جای زندگی، آب و هوا، سرمایه‌های طبیعی، ژن‌ها و دیگر چیزها در چگونگی ما نقش دارند، باید باور به جهان پنهان و آفریدگار و داور برتر را در بخش همگانی زندگی کنار گذاشت؟


آدم به هر چیزی خو می‌گیرد؛ به آواز گنجشک و ساز اره‌برقی، به بوی گل و دود سیگار، به خوابیدن در ساعت‌های گوناگون.

دست‌کم چیزهای طبیعی، همگی ارزشی دارند که شاید نشناسیم و نباید نابودشان کنیم.

ولی آیا زندگی با دود سیگار، موسیقی اره‌برقی، هم‌آغوش جانوران خشن‌تر، پنهان‌شدن از روشنایی روز، پنهان‌کردن تاریکی شب و مانند این‌ها باید آزاد و ساده شود؟


شاید کسانی به زیست جانوری، لذت روزافزون و آزادی بی‌مرز خو گرفته‌اند؛ پس از آن، توجیه‌کردن کارها و جابجایی خوب و بد که کاری ندارد.

تو دوست داری زندگی چگونه باشد؟

!