یک سال پیش در چنین روزی یا ۲۱ مهر ۱۳۹۷

هوا ابری و سرد است. من و مادرم تنها در خانه نشسته‌ایم. مادر تلویزیون می‌بیند و گاهی به قابلمه و دیزی که صدایشان از آشپزخانه به گوش می‌رسد، سر می‌زند. مادرم از صبح سردرد دارد و هیچ‌کداممان نمی‌دانیم برای درمانش چه کنیم!

من هم مانند این چند روز گذشته از صبح تاکنون بخش‌هایی از کتاب جنگ و صلح را گوش می‌کردم. ناخوشی و روح‌دردی ماه‌ها و شاید سال‌هاست رهایم نمی‌کند. خیالم پریشان به این سو و آن سو می‌رود. کسی نمی‌داند که دارم چه می‌کنم، ولی شاید پریشانیم برای همه آشکار است. تا یادم هست چند روزی را در هر سال آسوده و آرام می‌گذراندم.


داستان جنگ و صلح پر از دوستی، هوسرانی و کشمکش است. من گاهی خودم را با برخی ویژگی‌ها از برخی آدم‌های آن همراه می‌بینم، ولی رخدادها را در خیالم با رخدادهای پیرامونم جای‌گذاری می‌کنم. برای نمونه همه‌جا کسانی هستند که با خودشیرینی یا رفتار و گفتاری روی روان بیمارم پایکوبی می‌کنند، هرچند گوشه‌ای آرام نشسته‌باشند.

خانه‌ای خاموش، هوایی سرد و ابری، بیماری مادر، پریشانی و جسم خستهٔ من، غروب و همهٔ چیزهای ساده کنار هم برایم طبیعیند ولی نمی‌دانم چرا لرز و گرفتگی نگران‌کننده‌ای به جان و تنم می‌اندازند. سرفه‌هایم پس از چند هفته هنوز خوب نشده‌اند و چرک‌های بدنم گاهی ناامیدم می‌کنند. هرجور که باشد، اکنون تنها دلم می‌خواهد این زمان بگذرد و همه‌چیز چون روز روشن و خوب و زنده شود.


من بسیار دربارهٔ همسرداری می‌اندیشم، گاهی خوشبینانه و گاهی بدبینانه. گاهی آرزوی داشتن همسری خوب را دارم و گاهی بیم پاسخ‌گویی و گرفتاریم و گاهی بیم گرفتار کردن دیگری. اکنون از آن زمان‌هاییست که می‌پندارم اگر بهترین همسر را هم داشتم، آرامش نداشتم و درگیر خودم و بیماری خودم و مادر و ناخوشیم بودم.

همسر هم اگر بود به نگرانیم افزوده می‌شد؛ اگر آرام و خوش بود، شاید او را چون بیگانه‌ای می‌دیدم و اگر ناخوش بود، ناخوش‌تر می‌شدم و اگر پیشمان نبود، نگرانی یا پرسشی دیگر در ذهن پریشانم رفت‌وآمد می‌کرد.


در کنار هم، کمی خوشنودم که اکنون تنهایم. پدرم آمد و مادرم را به درمانگاه برد؛ کاش خوب شود. بروم تا نمازم را بخوانم.

!