
به این تیکه شعر از وال ویتمن توجه کن
I am large, I contain multitudes
بهنظرم بزرگترین حرف فیلم The Life of Chuck هم همینه.
نه تنها حرفش، ولی مهمترینش.
هر چیزی که میبینیم هر کسی که میشناسیم یک جهان کامله، هر سالی که زندگی می کنیم، جهان داخل ذهن ما بزرگتر و روشن تر میشه، ما توش شهر ها میسازیم وبا صورت ها و مردم پرش می کنیم چه واقعی چه خیالی یه جهان کامل...
فیلم سه پرده داره،
اما از آخر به اول روایت میشه.
پردهی سوم: مرگ — که اول فیلمه
پردهی دوم: نه ماه قبل از مرگ
و پردهی اول: کودکی چاک — که آخر فیلمه
اما چرا؟
چون وقتی همهچیز تموم میشه،
اونوقته که تازه معنی زندگی رو میفهمی.
39 Great Years! Thanks, Chuck
این قدردانی، قدردانی چاک از خودشه.
و دنیایی که اول فیلم داره نابود میشه،
در واقع دنیای ادراک چاک از زندگیه.
زمان چیه؟
یک روز یعنی چرخش زمین دور خودش.
یک ماه یعنی چرخش ماه دور زمین.
یک سال یعنی چرخش زمین دور خورشید.
ما به این حرکتها اسم دادیم،
و بهشون معنی زمان رو دادیم.
اما وقتی داریم میمیریم،
آگاهیمون از این قراردادها از بین میره.
پس تاریخها قاطی میشن،
و ترتیب روزها فرو میپاشه.
چاک در حال مرگه،
پس جهانش هم داره میمیره.
معناها یکییکی خاموش میشن.
وقتی میفهمی قراره بمیری،
اینترنت دیگه معنی نداره…
پس قطع میشه.
برق معنی نداره…
پس برق هم میره.
تا جایی که همهچیز تموم میشه.
و چاک،
همهجای شهره.
داره همه رو میبینه.
میگن وقتی میمیری،
کل زندگیت از جلوی چشمت رد میشه.
این فیلم، دقیقاً همون لحظهست.
برای همینه که من میرقصم.
چون هنوز وجود دارم.
میرقصم چون زندگی فقط تروما، مرگ و معنا نیست.
گاهی
یک رقص بیدلیل وسط خیابون،
تمام معناست.
و وقتی به معنا برسی میتونی دیگ با مرگ کنار بیای
یادتونه اتاق ممنوعه رو؟
چاک نباید داخلش رو میدید.
چون اون اتاق،
نماد آگاهی از مرگه.
و وقتی چاک بچهست،
هنوز آمادهی دیدنش نیست.
زندگیهای معمولی،
جهانهای عظیمن.
پایان دنیا،
همیشه انفجار نیست؛
گاهی فقط… خاموش شدنه.
و معنا،
توی لحظههای کوچیکه،
نه اتفاقهای بزرگ.