ویرگول
ورودثبت نام
یوسف عباسپور
یوسف عباسپورمن یوسف عباسپور علاقه مند به هنر و هر چیزی که باعث میشه از زاویه گرافیک به دنیا نگاه کرد هستم و و دوستم دارم این ماجراجویی هارو باهاتون به اشتراک بذارم
یوسف عباسپور
یوسف عباسپور
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

پلونیا کافه ای مهم در تاریخ ایران

بعد از جنگ جهانی دوم، توی کوچه‌پس‌کوچه‌های لاله‌زار، زیر پله‌های پاساژ چلچله،

کافه‌ای بود به اسم پلونیا؛ اعیونی‌ترین کافه‌ی طهران.

ازش امروز فقط همون پلاک روی زمین مونده،

اما اون روزها بروبیایی داشت که نگو.

اغنیای طهرون، افسرهای ارشد آمریکایی، وزیر و وکلا…

همه مشتری پلونیا بودن.

اسمش بی‌دلیل پلونیا نبود. اون موقع به لهستان می‌گفتن «پلونیا» و توی این کافه،

بیست‌وپنج دختر لهستانی، پناهنده‌ی جنگ، کار می‌کردن.

رستوران با مدیریت منوچهر ریاحی می‌چرخید؛

با غذاهای لذیذ و صدای پیانویی که موقع پذیرایی از مهمونا فضا رو پر می‌کرد.

مشتری حساب می‌شدن، اما نادیا معتقد بود

اگه آدم‌ها رو به چشم «مهمون» ببینی، غذاهات خوشمزه‌تر می‌شه.

همه دلشون می‌خواست یه میز دنج، یه گوشه‌ی پلونیا داشته باشن،

کنار پیانوی ژیزلا؛

که وقتی شروع می‌کرد به نواختن،

آدما درد و غمشون رو فراموش می‌کردن و با خودشون می‌گفتن:

«من هنوز زنده‌ام.»

اسمش پلونیا بود،

اما وطن‌پرست کم نداشت.

نگهبان بلندقدش، آقا بشارت،

که از مهمونای خارجی به هیچ عنوان انعام نمی‌گرفت.

و منوچهر،

که هیچ‌وقت توی مملکت خودش برای کاراش از هیچ اجنبی‌ای اجازه نمی‌گرفت.

همه‌چیز اینجا کامل بود؛

مثل خود دخترا.

هر کدوم حداقل سه‌چهار تا زبان بلد بودن، با تسلط کامل.

هر کدوم یه استعداد:

یکی قهرمان شنا،

یکی اخترشناس.

حتی شایعه‌هایی بود که می‌گفتن یکی از کارکنان پلونیا

دختر یوزف پیلسودسکی، رهبر لهستان بعد از جنگ جهانی اوله.

شاید برای همین بود که کل طهران مدهوش این جمع شده بود.

اغنیای طهران لباس‌های دست‌دوم لهستانی رو الگو می‌کردن

و دوست داشتن مثل لهستانی‌ها تیپ بزنن.

خود دخترا اما می‌گفتن:

«ما اینجا خوشگلیم، شما تحویلمون می‌گیرین؛

تو اروپا مو بور زیاده و ما خیلی عادی به نظر میایم.»

البته به‌جز یکی‌شون: زوفیا.

تو خاطرات منوچهر ریاحی اومده:

«زوفیا انگار مظهری از جمال بود و گویی تجلیِ هنر آفرینش.»

شاید برای همین بود که بعضیا وظایفشون رو فراموش می‌کردن

و هر شب می‌اومدن فقط که اونو ببینن.

خلاصه که قصه توی پلونیا کم نبود.

حرف‌هایی که آدما به هم می‌زدن، به دل می‌نشست؛

چون قشنگ حرف می‌زدن، حتی پرحرفاشون.

اینجا حتی خبرچین‌ها هم یه معصومیت خاصی داشتن.

اما قصه‌ی بی‌غصه که نداریم.

کنار همه‌ی شیرینی‌ها،

پلونیا شب‌های سرد و تلخی هم دیده.

حتی قبل از اینکه بشه پلونیا.

اونجا قبلاً انبار زغال بود.

منوچهر ریاحی اونو از محمدرضا تهرانچی،

وکیل مجلس شانزدهم، خریده بود.

می‌بینی؟

پلونیا حتی اسم یه انبار زغال رو هم

توی تاریخ این مرز و بوم موندگار کرده.

این خاصیت ایرانه.

چون خیلی از این آدم‌ها بیرون از ایران

هیچ اسمی ازشون نمونده؛

هر چی هست، فقط اینجاست.

نهایتاً شاید چند تا تشابه اسمی، نه بیشتر.

پس اگه دلت یه میز دنج

توی بهترین کافه‌ی لاله‌زار رو می‌خواد،

با قلم مهام میغانی همراه شو

و «لاله‌زار – پلونیا» رو حتماً گوش بده.

چون واقعاً سخته

فراموش کردنِ غصه‌ش…

جنگ جهانیلاله زارتهران
۱
۰
یوسف عباسپور
یوسف عباسپور
من یوسف عباسپور علاقه مند به هنر و هر چیزی که باعث میشه از زاویه گرافیک به دنیا نگاه کرد هستم و و دوستم دارم این ماجراجویی هارو باهاتون به اشتراک بذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید