در چسبناکی ابهاماتی به نام عشق

بله. یکی نیست و چندین کشش و گرفتاری مغزی و بیولوژیک با هم است.

و نتیجه؟ هیچ.

فراموشی؟ اصلا چنین گزینه ای وجود ندارد(البته نوساناتی هست)!

افق رهایی؟ نامعلوم.



علما حالتی را توصیف می کنند که در خلال آن(مدتی نامعلوم از چندین ماه تا سال) کارکرد طبیعی مغز و باقی جسم دچار تحولاتی شده و سیستم استدلال منطقی انسان دچار اختلالاتی می شود و بعضا مشاهده شده (مشاهده شخصی) خاموش می شود. البته این اختلال خاص شامل مراحل دلدادگی، تکاپو و در نهایت وصال می شود و تا زایل شدن تمام سندروم ها ادامه پیدا می کند و در نهایت فروکش کرده و جای خود را به ثبات، خوشبختی(شاید) و در مواردی نه چندان کم به بدبختی و غلط کردم(دو لپی) می دهد. و سوژه گان عزیز از آن به بعد از خاطرات دوران طلایی و تاثیرات مغزی-منشا شبیه به مواد مخدر آن نشخوار می فرمایند. پس مختصات جغرافیایی چنین مسیری تا حدودی مشخص است.

وضعیت بالا به وصال منتهی شد و نتایجش روشن گردید(البته در این نوشته فقط). حالا اگر هیچ وقت به مرحله وصال نرسد چطور؟ اگر حتی به مرحله تکاپو نرسد چه؟

یک قرارداد ذهنی یک جانبه برای ور رفتن با تصویر شخص مورد علاقه!

همراه با تخیلات بعضا مستهجن و بچه گانه از این کشمکش های داخلی که با واژه عشق مزین شده.

یکطرفه، بدبخت مابانه، بی حاصل و باز:

نتیجه؟ هیچ.

فراموشی؟ اصلا چنین گزینه ای وجود ندارد(البته نوساناتی هست)!

افق رهایی؟ نامعلوم.

البته شاید همه روزی ناچار از انتخاب باشیم. ولی طبق چه چیزی باید برگزید؟

پ.ن: علاقه دارم بدانم دوستان نورولوژیست ما این پدیده منحوس را چگونه اندازه گیری می کنند.

پ.ن: البته با توجه به اینکه بستر چنین تحقیقاتی در جایی به نام(غرب) گسترده است، شاید مجبور باشیم اندکی صبر کنیم تا همراه با فتوحات اسلامی، فرهنگ بسته ما به آنجا سرایت کرده و جوانان سلحشور و انقلابی آنجا(غرب مزبور) گیر افتادن در مرحله دوم این پروسه را به طور گسترده تجربه کنند تا ببینیم چه باید بکنیم.

ضمنا اینها یافته های عزیزان فعال در رشته علوم مغز می باشد و از لحاظات مختلف دیگری نیز این موضوع بررسی شده که هم از حوصله این متن خارج است و هم نگارنده از آن اطلاعی ندارد(در حال حاضر).