بیا در وادی عشق قدم بزنیم

روایت شده که همه ی ما از نسل آدم و حواییم. برادرها و خواهرهای هم. همه از یک جنس، از خاک. بر ما چه میگذرد وقتی خود را بابت به دنیا آمدن در جایی کمی متفاوت مفتخر به ارزشی میدانیم و خیلی دیگر از آدمها را ، مثلا مهاجران پاکستانی و افغان را و یا حاشیه نشینان شهر را، فقط با لباس تنشان قضاوت میکنیم.

چه میشود که شروع و پایان این سفر را از یاد میبریم؟

زندگی بزم بزرگی است. بی دعوت به آن وارد شدیم و همه یکجور، همه به دنیا دعوت شدیم تا ... "تا چه شود؟" بی هیچ اعلانی از این بزم خارج میشویم. هیچ لحظه ای را زندگی نمیکنیم مگر در آن مرگ حضور نداشته باشد و ما با هر نفس به پایان خود نزدیک میشویم. و باز پرسشی بزرگ، "تا چه شود؟ "

وقتی انتخاب من نبود که خانه را بفهمم و فهمیدم، وقتی انتخابش نبود کودکی را زندگی نکردن و مجبور شد که زود بزرگ بشود. وقتی ذات این نابرابری را میبینم و میدانم، آیا مسئول نیستم که عشق را؛ عشقی که برای همه بود و سهم من شد؛ گسترش بدهم؟

قرار بود زمین سراسر عشق باشد و ما برادران و خواهران هم.

تا تحقق آن گاهی تنها یک حرکت کوچک راه هست. شاید به اندازه دیدن نیاز یه کودک به سرپناه و همراه شدن با خشت به خشت ساختن مامن برای روح بزرگ این کودکان.

#خانه-علم ملک آباد نیاز به یاری رسانی دارد. خشت به خشت آن را با مهر بسازیم.