در مسیر یافتن شغل دلخواهم- موانع هدفمند بودن

پیش نکته: این نوشتار از سلسله نوشتارهای پیرامون یافتن شغل مورد علاقه - در هنگام خواندن کتابی به همین نام از آلن دوباتن به رشته تحریر در می آید. این نوشتار از متن کتاب و در ادامه از ذهن من در مواجهه با مطالب کتاب نشات گرفته. بارها به تحقیقات دیگر و رد ها دیگر در هم می آمیزد تا مسیر من باشد.

ما معمولاً سردرگمی هایمان را در مسیر حل مسئله یافتن هدف شغلی نقطه ضعفی میدانیم کمی آزاردهنده و نشات گرفته از گیجی یا بی عملی، انگار به شکلی غیر منطقی غرغرو هستیم یا مشکل پسند که نمی یابیم چه میخواهیم. بدعادت شده ایم شاید یا به اندازه کافی شاکر نیستیم، شاید بوالهوش باشیم و کم تعهد.

همه ی این قضاوت های تند و زننده که خود در خلوت نثار خود میکنیم تحت تسلط ایده ای ویرانگر قرار دارد. ما تحت تسلط اسطوره رسالت هستیم. این اسطوره را خوب میشناسیم، ما طوری رفتار میکنیم که گویی انتظار داریم بالاخره در جایی از زندگی فرمانی شبه آسمانی بشنویم که مارا به سوی غایت زندگی مان رهنمون شود. البته گمان میکنم این مسئله از میل ما به اینکه زیستنمان بیهوده نباشد سرچشمه میگیرد و چه چیز بهتر از آن که هدف زیستن خود را در زندگی کاری خود جستجو کرده و بیابیم. اینگونه است که فقدان رسالت در زندگی را نه تنها نشانه بداقبالی که نشانه فرودستی می انگاریم. اینگونه است که هراسان میشویم از اینکه مسیر خاص نداریم و وقتی مقصدی والا در نظر نگرفته ایم هر مسیری را پیش پا افتاده و بی اهمیت میبینیم.

تصورات ما حتی بدتر و مخربتر از داشتن یک اسطوره رسالت است ما تصور میکنیم کشف رسالت مان در زندگی در زمان کوتاهی میتواند محقق بشود و برای این کشف لازم است تا انفعال پیشه کنیم و تا فرارسیدن لحظه ی الهام منتظر بمانیم. بازتاب کوچکی از این رویکرد را در این عادت جاری در فرهنگ خود میتوانیم ببینیم که از کودکان درباره شغلشان وقتی بزرگ شدند میپرسیم و به نظرمان این نخسین بارقه های آن ندای درونی است که تقدیر ازلی آن کودک در زندگی حرفه ای آتی اش میتواند باشد. چه بسیار دوستان و خانواده های خیرخواه که در مواجه با آدمهایی مثل من که میبینند راه را گم کردند صرفاً توصیه به صبوری میکنند و آرزوی خیر تا روزی فرا رسد که شغل دلخواه خود را بر من نشان دهد و ....

ما طبیعت پیچیده انسان، توانایی های بغرنج و سخت به کلام تبدیل شونده و اقتضائات به شدت بی ثبات زمانه را دست کم گرفتیم اگر برای یافتن شغلی که همخوان باشد میزان بالایی فکر و کاوش و خرد بکار نگیریم. ندانستن اینکه باید سراغ چه کاری برویم خود نشانه بلوغ است بجای اینکه خود را شماتت کنیم که قائدتاً جواب این سوال واضح و مبرهن است.

تازه وقتی به خود این حق را بدهیم که جستن هدف شغلی کاری زمانبر و مسیری صعب است معضلی گیج کننده تر را داریم: ماهیت ذهن ما و فهم آن دشوار است. ذهن طراحی نشده تاخودش را تفسیر کند باید برای تفسیر حس های مبهم و سطوح آگاهی تمرین داده بشود. ما ممکن است به خودمان بگوییم «میخواهم کاری خلاقانه انجام دهم» یا «دلم میخواهد کارم روی سرنوشت بچه ها تاثیر داشته باشد» اما از این اندیشه ها طرحی استوار برای پی ریزی شغل استخراج نمیشود. گویی ذهن بلاهت خوبی دارد در بد جواب دادن به پرسش های سر راست، در پاسخ دادن به سوالاتی از این دست که عشق چیه یا کاری که دوست داریم انجام بدهیم چه ویژگی هایی دارد. در جواب به این سوالات ایده هایی که در ذهن قرار دارد پراکنده و نامرتب و بدون هرس هستند و ما انگار فرصت و انگیزه کافی نداشتیم تا عمق این ایده ها را بشکافیم و کنار هم قرارشان بدهیم.

البته این نیاز به اعتماد به قوه تفکر دارد و این اعتماد از مهارت ورزی این قوه نشات میگیرد. ما هم اکنون هم چیزهای بسیار میدانیم و نمیدانیم که آن ها را میدانیم چون فن گردآوری و تفسیر تجربه هایمان را نیاموختیم. ما از سرِ ترس و عادت از کاوش درونی رویگردان هستیم و به اموری پیش پا افتاده متوسل میشویمف در واقع ذهن ما عضلات خود تامل‌گرِ ضعیف و بی بنیه ای دارد.

برنامه پیش رو برای یافتن برنامه شغلی درواقع تمرین دادن ذهن برای به دام انداختن افکار سرگردان و ادراکات حسی گریزپا است. و مانع اصلی در این فرآیند، تجربه کردن این حس بد است که این ثبت و ضبط کاری ناجور وغیر لازم است و شاید حتی ناخودآگاه آن را نشانه ای از ضعف در شخصیت ببیند. درست است که بخش عمده ای از پاسخ سوال «با زندگی شغلی مان چه کنیم» پیشاپیش در درون ما حضور دارد اما راه پاسخ دادن به این پرسش به هیچ وجه سر راست و سریع نیست. اطلاعات و تجربیات در ذهن ما پوشش ها و نقاب های بسیار دارند درک مستقیم آنها به رمزگشایی نیاز دارد. نشانگرهای رمز گذاری شده اطلاعات همان حس های متفاوت ما شامل لذت، اشتیاق یا انزجار هستند که در مواجهه با کارها و چالشها در درون خود حس میکنیم. وقتی از کار صحبت به میان میاد منظور نه اون بخش از کارها که مستقیماً به کار - در مفهوم شغل متصل است- در معنای خاص آن اطلاق میشود بلکه کارهایی است که به آنها علاقه داشتیم و در مفهوم عام کار بودند. شاید آن کارهایی که در کودکی یا در بزرگسالی آن را کار به حساب نمی آوریم مثل تماشای یک مجله یا مرتب کردن اتاقمان یا حتی تماشای فیلمهایی با موضوعیت خاص

در رجوع به این خاطرات به رویدادهای مهمی برمیخوریم که جزء مهمی از تاریخچه درونی و خصوصی ترین احساسات ما هستند. حرکت آرام و پر طمانینه درون عمق این خاطرات به شفاف شدن بخش هایی از درونمان می انجامد که راهنمای اصلی در یافتن زندگی شغلی خوب است.

علاوه بر واکاوی گذشته باید مشاهده گر خود در لحظه حال باشیم، ذهن مستعد است تا رویدادها و حس های مربوط به آن را از حافظه پاک کند. با ثبت این تجربیات و احساساتی که این تجارب ایجاد میکنند به طور روزانه ارتباط ها و پیوندهایی بین آنها کم کم شفاف میشود.

باید مثل نویسنده های خبره بود در به دام انداختن حس ها و تجارب ، در بدام انداختن لحظه هایی که یک حس عمیقاً و آنی تجربه میشود.