ما خود را نمیشناسیم و فکر میکنیم که میشناسیم

اول : این نوشته ها ترکیبی هستند از چیزهایی که یاد میگیرم و چیزهایی که بهشون میاندیشم:

دوم : ایده این نوشتار از دیدن و گوش دادن و باز گوش دادن یک تدتاک اومده

Do you really know why you do what you do?

که سال 2016 پیتر جانسون اجراش کرده. یه بخشی از این نوشته مربوط میشه به حرفهای اون و یه بخشهایی هم مربوط میشه به ذهن من و بسط دادن چیزی که میگه .

رای و نظر ما در له یا علیه چیزی؛ حتی چیزهای بسیار ساده مثل اینکه بین دو مدل لباس یا دو غذا؛ همیشه در نوسان است. ما ممکن است انتخابی بکنیم و بعد با انتخاب برعکسش هم راضی و خوشنود باشیم.

کار روانشناسی تجربی این است که از طریق طراحی آزمایش این حیطه از پیچیدگی مغز را کمی آشکار کند. چیزی که این تحقیق نشان می‌دهد این است که اگر بتوانید مردم را وادار کنید که نظر مخالف را ببینند و با خودشان بحث کنند، این ممکن است در واقع باعث شود آنها نظرشان را تغییر دهند.

ماهیت طبیعی ذهن ما به اینگونه است وقتی خودم را می‌بینم که یک تصمیم گرفته‌ام، و در مواجهه با این پرسش قرار میگیرم که چرا تصمیمم این بود؟ من فقط سعی می‌کنم وقتی توضیح می‌دهم تا آنجا که می‌توانم آن تصمیم را درست جلوه بدهم. اما ما این کار را چنان سریع و آن قدر ساده انجام می‌دهیم که فکر می‌کنیم وقتی آن چرا را پاسخ می‌دهیم در واقع جواب را می‌دانیم.

در واقع بخش زیادی از آنچه خودآگاهی می‌نامیم در واقع خودتفسیری است.

به دیگر سخن ما، در مواجه شدن با این که چرا کاری را انجام دادیم یا انتخابی را گرفتیم نگرشی ارائه دادیم که تا قبل از آن پرسش ممکن است وجود نداشته باشد.

فکر میکنم مواجه کردن خودمان با چرا یعنی دیدن آن بخشی از خودمان که ازش خبر نداشتیم

و اینکه بهتر است تمرین کنیم که به برعکس اون تصمیمی که گرفتیم هم فک کنیم، شاید به همون اندازه که انتخابمون نیست، بتواند همه چیزی باشد که میخواهیم.

وای که چه سرگیجه آور و عجیب میتواند باشد توامان موافق و مخالف یک گزاره بودن. قبلاً گمان میکردم این یک ضعف بزرگ در من است که بین دو انتخاب توان دفاع از هر دو سمت موافق و مخالف را دارم، ولی فکر میکنم این مهارتی بود که بدست آورده بودم و از باور به عدم قطعیت همه چیز نشات می‌گیرد.