هوا را از من بگیر خنده ات را نه

از کودکی معصومتر دوره ای نیست، از خنده به بهانه تر و بی غل و غش تر نیز و خنده ی کودک میتواند تعبیر امید خدا باشه به ما.

هر روز رد میشیم از کنار چشمهایی که طلب میکند و ما شرمنده ی خودمان و شرمنده ی این کودکی از دست رفته بر اقتصاد و فرهنگ و ... لعنت میفرستیم. کاری درست برای این آینده ی محتوم جامعه کردن چگونه است؟ آیا گریزگاهی برای این سرنوشت که ما را احاطه کرده و شاید کودمان را هم در بر بگیرد وجود دارد؟ روزی که هیچ کودکی درد بی تفاوتی را نبیند.

چندی پیش در یک دوره شرکت کردم و اونجا عریان و واقعی دیدم که کودکی ما آدمها چه سهم بزرگی در ارتباط ما با دنیا در بزرگسالی دارد . در تمام مدت تجربه کودکی خودم بیاد کودکانی بودم که دردهاشون اینقد زیاده که به شماره در نمیاد.

به فروش فکر کنیم. فروش یعنی توان "نه" شنیدن بسیار و بر تکرار مداوم رد شدن خواسته ها فائق آمدن و بعد ممکن است پول، پورسانت یا ... زندگی فروشنده ها را تغییر بدهد. ولی کودکی که از سن 3 یا 4 سالگی به گمان ما شغلی دارد که در آن مرتب نه شنیدن را زندگی میکند آیا میتواند بعدها که بزرگ شد اون همه "نه" را هضم کند؟

به داستان کودکیش فکر کنیم و به جایی که می توان این چرخه - چرخه فقر- را از حرکت باز ایستاند.

دیرزمانی است گروهی دور هم جمع شده اند و آرزوی ساختن دنیایی امنتر برای کودکان

برای ساختن خنده سرمستانه برای کودکان سرزمینم.

خشت به خشت خانه میسازیم تا زنگ خنده هاشون را مستدام کنیم.