برای مدتهای طولانی از بهتر شدن افسردگیام میترسیدم. من روزهای نوجوانی ام رو به خدایان غم و اندوه باخته بودم و حالا هر نشانهای از بهتر شدن، ترسناک بهنظر میرسید. ترسناک بود، چون بعد از چهارسال متداوم بدحال بودن، حال خوب غریبه مینمود و بلد نبودم با آن زندگی کنم. پس وقتم را تلف میکردم، چیزهای کوچکی پیدا میکردم تا خودم را ناراحت کنم و هرچه انرژی بود هدر میدادم. ترسناک بود چون بهتر شدن با زیر سوال رفتن اعتبار رنجهام هممعنی بود. چون انگار اگر امروز حال خوبی دارم پس بدین معنی خواهد بود که تمام روزهای سختی که در گذشته گذراندم، هدر رفته است و این رنجها نه یک اعتبار و ارزش بلکه فقط رنج بودند. رنج و فقط رنج. نه رنجی که از آن الماس زاده میشود، نه رنجی که به تو درس میدهد و نه حتی رنجی که جایی به پایان رسیده؛ بلکه فقط زرنج. رنجی که تو را با بدنت غریبه کرده و چهرهات را تغییر داده و هدفهایت را تحت تاثیر قرار داده. این اواخر ولی ترسناک بود چون نمیدانستم آیا بدون افسردگی چیزی از زهره باقی میماند یا نه. چون انگار هیچ چیزی بدون افسردگی نبودم. خیال میکردم تخیل و خلاقیت و شم هنری و تفکر منطقیام را از افسردگی دارم. فکر میکردم اعتبار احساساتم برای دیگران به واسطه بیماریام تعریف میشود و اگر افسرده نباشم لابد آنقدر هم مهم نیست. وقتی کمی اوضاعم بهتر بود و اطرافیانم این را میفهیدند به سرعت تلاش میکردم با تعریف کردن رنجی که میکشم ثابت کنم خوبم ولی نه آنقدر که بی اعتبار شوم. بهترم اما شما هنوز فکر کنید خیلی خیلی بد حالم. اینطور احتمالا سعی میکنید درکم کنید. و اگر فکر کنید هنوز بدحالم، حرفهای گذشتهام را زیر سوال نمیبرید و یادتان میماند که همهی آنها نیز زهره بودهاند.
امروز راه که میرفتم به داروهای جدیدم فکر کردم. و به اینکه از دیروز بهترم. و به اینکه هنوز هم زهرهام. به اینکه اگر یک روز هیچ دارویی همراهم نباشد باز هم زهرهام. به اینکه اگر یک روزی به جای گفتن « من مبتلام به افسردگی و اضطراب.» بگویم « من اضطراب و افسردگی داشتم.» باز هم زهرهام و به اینکه شاید روزی نرسد که آن جمله را بگویم اما باز هم در همهی این احوال سینوسی زهره میمانم. و خلاقیتم برای خودم است و تراژدی که از زندگیام سراغ دارم واقعی است و غمهایم اعتبار دارد و هنوز میتوانم داستان خلق کنم و همچنان منطقی و با عشق به فلسفه و سیاست باقی میمانم. حتی شاید بهتر باشم. و اینها هیجکدام اعتبار رنجی که کشیدم را از بین نمیبرد. و همهی اینها به من نمیگوید که بیخودی یک سال کامل از زندگیام را فراموش نکردهام و مغزم جدی جدی از من در مقابل چیزی محافظت میکند.