ویرگول
ورودثبت نام
ایکور
ایکورهیچی!
ایکور
ایکور
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

مثل سیب. مثل زندگی.

خواهرزاده‌م هفت ساله است و حالا کم‌کم یاد می‌گیرد که بخواند. حروف الفبا برایش تازگی دارند. تا دیروز کلمه‌ها را می‌دید و از کنارشان می‌گذشت، حالا بدون آنکه بفهمد این میل ناخودآگاه به خواندن را از کجا آورده، با صدای بلند حروف را صداکشی می‌کند. «ر» را طوری تلفظ می‌کند که صدای تراکتور را تداعی کند و «آ» را از خانه تا انتهای خیابان کش می‌دهد. چیزهایی هم می‌نویسد. نوشتن «دبستان» برایش راحت است و حرف «ح» را دوست دارد. این را وقتی فهمیدم که نیمه‌شب، کف آشپزخانه چمباتمه زده بودم و دیدمش که بالای سرم ظاهر شد. از دست مادربزرگش فرار کرده بود که نخوابد و بی‌‌مقدمه از من می‌پرسید: «خاله، شما چه حرفی رو بیش‌تر دوست داری؟» من که تا چند ثانیه‌ی پیش داشتم غصه می‌خوردم و بین برنامه‌های بی‌مصرف گوشی، چون اینترنتی در کار نیست، می‌چرخیدم حالا متمرکز همهٔ ۳۲ حرف الفبا را از نظر ‌گذراندم. جواب دادم: «س سه‌ دندونه.» گفت: «مثل سیب!» گفتم: «آره. خود سیب هم دوست دارم. مثل خرس. مثل سارا.» گفت: «میز!» بعد بلافاصله اصلاح کرد: «میز س نداره.» گفتم: «آره. برو بخواب.» و داشتم فکر می‌کردم که چطور با شمّ زبانی‌اش فهمیده بود که «س» و «ز» هم‌مخرجند. گالری‌ام را باز کردم و ویدئوهای قدیمی‌ را نگاه می‌کردم. دنبال چیزی بودم که خودمم نمی‌دانستم. یک اتفاق. یک انسان. دنبال خودم در گذشته یا شاید دنبال زندگی. لحظه‌ی فوت کردن شمع‌های تولد دو سال پیش را دیدم. هیچ یادم نمی‌آمد که آن مکث طولانی برای کدام آرزویم بود. هیچ‌وقت یادم نمی‌ماند که آرزوی شمع تولدم چیست. سال پیش تصمیم گرفتم جایی ثبتش کنم و حالا اصلا به یاد ندارم روی کدام کاغذ نوشتمش و لای کدام کتاب پنهانش کردم. انگشتم را تند تند حرکت دادم و دو سال گذشته را مرور کردم. مطمئنم که قبلاً زندگی جالب‌ بود ولی هرچه‌قدر بین عکس‌ها چشم چرخاندم نفهمیدم که از کجا به بعد دیگر وجود و عدم با هم توفیری نداشت. صدای خواهرزاده‌م می‌آمد. داشت به مادرم می‌گفت: «ب رو از ق بیشتر دوست داری؟» گوشی را قفل کردم، پاهایم را که در شکمم جمع کرده بودم رها کردم و فهمیدم. انگار که فهمیدم. که زندگی هیچ‌وقت جالب نبود. جز آن وقت‌ها که می‌پرسیدم: «ب رو از ق بیشتر دوست داری؟»

زندگیدوستسوال
۱
۰
ایکور
ایکور
هیچی!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید