هرچند پیش از شکلگیری سبک زندگی صنعتیِ امروز ارتباط انسان با حیوان بیشتر بود، اما این ارتباط مبتنی بر استفادههایی مانند تامین خوراک و پوشاک یا حمل بار و نگهبانی شکل گرفته بود. در حقیقت کمتر حیوانی به عنوان یک رفیق بامزه، که میشود عاشقش بود(!) در زندگی ما نقش ایفا میکرد. میتوان گفت پیدایش حیوان همدم یا همان پِت، ثمره از دست رفتن روابط با سابقه و پررنگ ما با حیوانات است؛ وقتی به ناچار صنعتی شدیم و در سبک زندگیِ جدیدمان از طبیعت فاصله گرفتیم.
در میان حیوانات همدم سهم عمده متعلق به سگ است؛ کمّی و کیفی! یعنی گونه سگ هم تعداد بیشتری در جامعه پتها دارد، هم محبوبترین پت برای بشر امروزی است. علتش هم این است که علاقه بین انسان و سگ، یک علاقه دوطرفه و شدید است. سگ دارای خصلتی خارقالعاده است. "وفاداری"، آن هم تا پای جان!
سگ حیوانی دوستدارِ انسان، و فداکار در نجاتِ جان صاحبش شناخته میشود. یک نویسنده فرانسوی به نام گوستاو فلوبر در فرهنگ لغت طنزی که تألیف نموده، عبارت برده فداکار را در تعریف واژه "سگ" بکار بردهاست. هرچند با سابقه ذهنی یک اروپایی از بردهداری، برده فداکار یک عنوان طنز (و تلخ) است، اما حقیقتی انکار ناپذیر در وصف این حیوان است.
آنچه این تعبیر را تحقق بخشیده محبت بیقید و شرطی است که سگها به انسان دارند. محققین میگویند یک رابطه احساسی مشابه آنچه بین مادر و نوازدش داریم، بین سگ و صاحبش برقرار میشود. رابطهای که فداکاری در آن یک اتفاق معمولی است. حتی آزمایشهای هورمونی نیز به اثبات این مساله منجر شدهاند. هورمونی که به محبت و فداکاری در انسان قوّت میبخشد هورمون اُکسیتوسین است. یک سگ وقتی صاحب خود را میبیند سطح هورمون اُکسیتوسین بالاتری در پلاسمای خونش یافت میشود و اگر پاسخ احساسی متقابلی -حتی فقط در حد ارتباط چشمی- از صاحبش دریافت کند، مغزش باز هم از این هورمون ترشح خواهد کرد. یک چرخه بیپایان که برای محبت، محافظت و فداکاری بهینه شدهاست.

این مطلب بیش از این نیازی به اثبات ندارد و حکایتهای بسیاری از فداکاری سگها شنیدهایم. اسناد گوناگون آن موجود است و سگ، مظهر شناختهشده وفاداری است.
اگر صاحب سگی باشید، احتمالا معتقدید که سگها "اغلب خوشحال" یا "آماده به کار" هستند. راستش دقیقا اینطور نیست. بلکه خالق آنها را به طور منحصربهفردی تنظیم نمودهاست تا حتی در شرایط دشوار نیز ارتباط و وفاداری به انسان را در اولویت قرار دهند؛ و این همان چیزی است که آنها را به یک "برده فداکار" تبدیل نموده.
سگها پابهپای صاحبشان تا آخرِ راه میرفتند. تفاوتی هم نداشت صاحبشان چه کسی باشد.یک دزد باشد یا رئیس یک قافله، یک قاتل باشد یا عابد، سگ به او وفادار است. سگ در سوره کهف، آنقدر با مردمانِ خوب همقدمی کرده که به مقامی هم رسیده و در شمار یاران خدا ذکر شده! و به قول حکیم عالی قدر، جناب سعدی:
سگِ اصحابِ کهف روزی چند...پیِ نیکان گرفت و مردم شد!
سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَيْبِ ۖ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ
خواهند گفت: [اصحاب] «سه تن بودند، چهارمين آنها سگشان بود.» و مىگويند: «پنج تن بودند، ششمين آنها سگشان بود.» تير در تاريكى مىاندازند. و [عدهاى] مىگويند: «هفت تن بودند و هشتمين آنها سگشان بود.»

کمکم حضور این دوستِ با اصالت در کنار انسان کمرنگ شد. زندگی شهریِ انسانِ صنعتی کمتر به سگ احتیاج داشت. کارهایی مثل چوپانی، شکار و مزرعهداریِ شخصی دیگر مثل سابق نبودند. فقط کم و بیش گاهی نگهبانیِ فضاهای باز به سگها سپرده میشد اما عموما آپارتمان نشین شده بودیم و واحدهای نُقلیِمان نیازی به نگهبانیِ سگ نداشتند.
پیش از این که سگها به منظورهای کاری استفاده میشدند، با شرایط همان کار هم سازگاری کامل داشتند. جثه، قدرت بدنی، سرعت عمل، روحیه حفاظت، تهاجم، صدای بلند، هوش و آموزشپذیری و البته روحیه رفاقت و محبت نسبت به صاحب!
خلقت موجودات در هر منطقه نوعی از سگ که سازگار با همان اقلیم بود را به انسانها ارایه داده بود. انسان که همیشه به دنبال بهرهوری بیشتر است هم مانند همه دامهای دیگر، تمایل به پرورش نسل سگهایی داشت که خصلتهای مذکور در آنها قوّت بیشتری داشته باشد؛ سالمتر، قویتر، مقاومتر.

حالا ما چه باید میکردیم که دیگر چندان نیازی به آن کارها نداشتیم و زندگی صنعتی، همه نیازهای قبلی ما به سگ را برآورده کرده بود؟ اما... یک لحظه صبر کنید! آیا واقعا همه را؟ پس رفاقت ما با این حیوان وفادار چه میشد؟ آیا باید قید این رفاقت را میزدیم؟
هرچند با توجه به آموزش پذیری مثالزدنی سگها، آوردن این حیوان با همه خصلتهایی که داشت به آپارتمان کاری غیر ممکن نبود، اما دردسرهای این هم نشینی بسیار آزاردهنده بود. از مقدار زیاد تغذیه حیوان گرفته تا احتمال تهاجم به غریبهها و حتی مهمانها.
همزمان با رشد سبک زندگی صنعتی و مدرن، علوم جدیدی در حال پیدایش و توسعه بودند که یکی از این علوم ژنتیک بود. انسان پیش از این در دامداری فهمیده بود که انتخاب مولدهای بهتر، کیفیت دامهای تولیدی را بالا میبرد و در این دوره هم به صورت آزمایشگاهی پا به عرصه مطالعات جزء به جزء این تغییرات گذاشت.
محققان ژنتیک تغییرات متعددی را روی حیوانات آزمایش کرده بودند. این تغییرات با هدف دستیابی به بهرهوریهای بالاتر صوتر میگرفت. مثلا رسیدن به نسلی از گاوها که شیردهی بیشتری داشته باشند، مرغهایی گوشت بیشتری در برابر مقدار تغذیه به بدنشان میروید یا گوسفندهایی که چندقلو میزایند و مانند این اهداف.
بعضی از حیوانات هم تنها به دلیل کسب تجربه مورد آزمایشهای ژنتیک قرار گرفته بودند، از جمله سگها. آنچه این موجودات را برای پژوهشگران بسیار جذاب مینمود شکلپذیری بسیار بالای این حیوان در برابر خواستههای محققان بود. این یعنی یک جفت نر و ماده که دارای دو خصلت و ویژگی خاص هستند حتما به تولههای خود نیز همان ویژگیها را منتقل خواهند نمود. اتفاقی بسیار جذاب برای آزمایشگرانِ این دانش نوظهور.

هر خصلتی به راحتی ترکیب، تثبیت و به نسل بعدی منتقل میشد. این خاصیت بخصوص در ویژگیهای ظاهریِ سگها خودش را نشان میداد. گویی سگ، یک خمیر مجسمهسازی است که نسل به نسل در دستان انسان شکل میگیرد و آثار جدیدی خلق میگردد!
سگ یک رفیق محبتی و یک خمیر مجسمهسازی است. تصور کنید حیوانی که با تمام وجودش انسان را دوست میدارد مثل یک خمیر مجسمهسازی شکل میگیرد و توسط آدمیزاد، به هر شکلی که میخواهد در میاید!
با وجود همه شور و شوقی که ورود سگ به فضای آپارتمانی و زندگی مدرن فراهم کرده بود، حیوان زبانبسته در خانه هم مثل یک دشت، بسیار غذا میخورد، میدوید، کثیفکاری میکرد و سر و صدای بلندش همسایهها را آزار میداد. در این زمان بعضی از نمونههای آزمایشگاهی که ممکن بود این چالشها را کمتر کنند به مردم ارایه شدند و اتفاقی که افتاد چیزی جز استقبال بسیار بالا نبود!
ترکیب آن ظاهرهای جذاب با رفتارهای بامزه حیوان آنقدر دوست داشتنی بود که نمیشد به راحتی قیدش را زد! آنهایی که پاهای کوتاه تر داشتند هنگام دویدن ورجه وورجههای بیسابقهای میکردند که دل هر جوان و نوجوانی را میبُرد.

بعضی ریزه میزه شده بودند و علاوه بر این که چنگ و دندانی نداشتند، دیگر صدای بلندی نیز از آنها شنیده نمیشد. بعضی آنقدر پشمالو و موبلند شده بودند که بیشتر به یک گلوله کاموا شباهت داشتند تا یک موجود زنده! بعضی چین و چروکهای پوستشان باعث شده بود از تولهگی مثل یک پیرمرد نود ساله به نظر برسند. بعضی دارای خالهای سیاه روی پوست یکدست سفیدشان شده بودند، بعضی دارای گوشهای آویزان، جمجمههای مکعبی، جثههای هیبتدار و... شدهبودند و خلاصه سرتان درد نگیرد، رفته رفته سگهایی به وجود آمدند که ریخت هر یک با دیگری تفاوتهای اساسی داشت و در عین حال همهشان به همان اندازه با روحیه، مهربان و وفادار بودند.

اما اتفاقی که در حال رخ دادن بود تفاوتی اساسی با دستکاری بقیه حیوانات داشت؛ آنهم مقصود انسان از این دستکاریها بود. اینجا دیگر پای بهرهوری در میان نبود. قرار نبود سلامت جسمی، قدرت بدنی، زادآوری و در یک کلام کارآمدی این حیوان بیشتر شده باشد. بلکه فقط بنا بود ظاهرش خاص شده و شاید گه گاهی هم بشود به دیگران پُزَش را داد.

گاهی حتی قیمت بالاتر یک حیوان برای آن امتیاز حساب میشد چرا که تبدیل به یک گونه لوکس و دست نیافتنی شده بود. معمولا قیمت بالاترِ چیزی، گویای کیفیت یا امکانات بهترِ آن است. در دنیای سگهای تزیینی، قیمت بالاتر معنایی جز دشواری تولید مثل آن حیوان ندارد؛ چرا که سگها اساسا حیواناتی بسیار زادآور هستند و حتی در مَثَلها تعداد زیاد تولههای زبانزد است.
در ریختهای خاصتر امکان انجام رفتارهای طبیعی برای حیوان وجود ندارد؛ از جمله تولید مثل. موارد قابل ذکرش کاهش احتمال زنده ماندن تولهها پس از تولد، یا زایمان دشوار حیوان باردار و نیاز به عملهای جراحی پیچیده است که قیمت سگهای جدیدالخلقه را بالا میبُرد و آنها را به کالایی لوکس و بیمانند تبدیل مینمود.

این جریان ادامه پیدا کرد و رفته رفته رسمیت یافت. انجمنهایی تشکیل شد که ضمن بررسی سگهای جدید به آنها امتیاز میدادند و تحت عناوینی -مثلا نام پدیدآورنده- آنها را ثبت نژادی میکردند. هرچند زمان زیادی نبود که آن سگ با آن شکل و شمایل خاص پا به عرصه وجود نهاده بود اما باز هم عنوان اصیل به خود میگرفت.

رویدادهای سالانهای برگزار میشد تا تماشاگران، مشتریان و سازندگان سگهای جدید در جریان رخدادهای بامزه و خارقالعادۀ ریخت سگها قرار بگیرند. هر سگ که توسط انجمنهای رسمی تایید میشد اعتبار ویژهای مییافت و این برای پدیدآورنده امری بسیار مطلوب بود.

همه چیز با دقت ارزیابی میشد. طول دُم، کشیدگی پوزه، ارتفاع و شکل پاها، رویش و جنس پوشش بدنی، شکل جمجمه، نوع ایستادن و راه رفتن و هرچیزی که به نحوی یک خصوصیت ظاهریِ مهم تلقی میشود.
برای محققین و آنهایی که وارد عرصه ساختن و پرورش نژادهای جدید شدهبودند روشن بود که این تغییرات ریختی از کجا منشأ میگیرند، اما مردم از این که چه حکایتی در پس این تغییر قیافهها پنهان شده اطلاعی نداشتند.
آیا آن سگی که به نام داشهوند با بدنی بسیار کشیده معروف شده بود، واقعا دارای بدنِ بسیار کشیده بود؟ چه چیزی باعث شده بود این حیوان این شکلی باشد؟ بدنِ کشیده از کجا میآمد؟

مطلب از اینجا دردناک میشود. دردی که پس پرده نشاط دائمی سگهای فداکار پنهان شدهاست. آنچه یک داشهوند را به سگی با تنه کشیده تبدیل میکرد یک ناهنجاری به نام دارفیزم یا کوتولهگی بود. در حقیقت این بدن سگ نبود که به صورت اغراق آمیزی کشیده بود، بلکه پاهای آن بودند که تحت عارضه شدید دیسپلازی (نقص رشد سلولی که در هم تکیدگی سلولها را در پی دارد) به طرز اغراق آمیزی کوتاه شده بودند.

این اتفاق دقیقا مشابه آنچه در انسان رخ میدهد، امتیازی برای خود فرد قلمداد نمیشود، بلکه یک نقص مادرزادی است که فرد باید در تمام عمر با آن بسازد. این ناهنجاریها تبعات متعددی نیز دارند. یعنی علاوه بر اصل عارضه (که کوتاهی دست و پا و یک ظاهر خارقالعاده است و محدودیتهای حرکتی است) مشکلات زیادی هم در دیگر اندامهای بدن پدید میآورند. از استخوانها و مفاصل گرفته تا دستگاههای درونی بدن مثل گوارش.

حقیقت قیافههای جذاب و تغییرات تازهای که به ثبت انجمنهای رسمی میرسید مجموعهای از معلولیتها بود که در یک بدن سالم جمع شده بودند و آن را تبدیل به یک نژاد خاص و اصیل(!) کرده بودند. ناهنجاریهایی که مشابه آن را در انسان نیز مشاهده میکنیم. دست و پای کوتاه کوتولهها، صورت تخت و حدقه تنگ چشمهای افرادی که دارای ناهنجاری جمجمه هستند، پوست فاقد مو و بیدندانی افراد دارای ناهنجاری رشد سلولی، جثه بزرگ یا بسیار کوچک انسانهایی که اختلالات ترشح و جذب هورمون رشد دارند و بسیاری دیگر از این گونه اختلالات.

حتی نامگذاری پزشکی بسیاری از این ناهنجاریها در انسان و حیوان یکسان است. دیسپلازی، براکیسِفالی، سرینگوملیا. یعنی نه تنها علایم آنها قابل قیاس با یکدیگر هستند، بلکه از نظر کُدهای ژنتیکی تا حدی به هم شباهت دارند که علوم پزشکی نام یکسانی برای اختلالات دامی و انسانی برگزیده است.

اما انسانها یک نقطه ضعف جدی در مقابل نقطه قوت سگها دارند. ما انسانها آنچنان ترکیب هورمونی محبت آمیز و فداکارانهای نداریم که همواره -حتی اگر ناخوش احوال بودیم- نسبت به عزیزانمان خوش خُلق باشیم، نه آن هم فقط در ظاهر، بلکه از ته دل!

هیچ یک از حیوانات زبان ندارند که از ناخوشیهای خودشان گلایهای کنند. و اصل تلاش برای بقا آنها را به مقاومت حداکثری فرمان میدهد. حالا تصور کنید یک سگ که با تمام وجودش انسانها را دوست دارد در شرایط ناخوش احوالی قرار گرفته باشد. میتوان ادعا کرد آن سگ تا حد ممکن درد را تحمل میکند؛ این حیوانات اصلا چیزی به روی خودشان نمیآورند. شاید حتی در حدی عاشق انسانها باشند که اصلا متوجه درد خودشان هم نشوند. حد اقل زمانی که در حضور انسان هستند.

این محبت را با حالتی جمع کنید که حیوان با آن معلولیت زاده شده باشد. دردی که از ابتدای بودنش با آن اُنس داشته و یک مساله بدیهی برایش تلقی میشود. اگر آنچه برای یک سگ از نژاد پاگ رخ داده را با معادل همان ناهنجاری در انسان قیاس کنیم با تصویر زیر مواجه میشویم. کودکی که دارای این معلولیت است صورتی خارقالعاده دارد، اما به سختی نفس میکشد. هرچند خُلق و خوی کودکانهاش او را به بازی با همسالانش فرا بخواند.

پیش از این اشاره شد که این معلولیتهای ظاهری دارای تبعات خیلی جدی در اندامهای درونی نیز هستند. مشکلات تنفسی سگهای دارای صورت صاف (Flat-Faced Dogs) جزو شناختهشده ترین این تبعات میباشند. دردآورتر این است که بسیاری از این موسسههای ثبت نژادی این دشواریها را تحت عنوان خصلتهای بدیهی هر نژاد به مخاطب معرفی میکنند. نکتهای که فقط باید به هنگام خریدن آن نژاد در نظر داشت و برای آن آماده بود. این یعنی پذیرفته شدن بسیاری از این بیماریها برای این زبانبسته بسته توسط انسان.
تصور کنید ما انسانهایی را به خاطر شکل و شمایل خاص آنها با معلولیتهای اغراق شده متولد میکردیم تا بهرههای احساسی و سرگرمی برای ما داشته باشند.
مثلا گفته میشود : «این نژاد به علت نوع تنفسش، نمیتواند زیاد بدود.» یا این که «این نژاد در سن یک سالگی شنواییاش را از دست میدهد و ممکن است وقتی نامش را صدا میزنید پاسخی دریافت نکنید» و حتی «این نژاد بسیار مستعد مشکلات قلبی عروقی است» و دیگر اینکه «این سگ دندان ندارد پس غذاهای نرمتری برایش لحاظ کنید».

معلولیتها که تبدیل به استانداردهای ریختی شدهاند و مشکلات و تبعات ناشی از آنها نیز به عنوان نکاتی در باب نگهداری از حیوان معرفی میشوند و راهکارهایی نیز برای کاهش آنها ارایه میگردد. یک چرخه تخریب و اصلاح!اعمال جراحی پیچیده، که گردش مالی قابل توجهی نیز در صنعت دامپزشکی حیوانات خانگی ایجاد میکنند؛ نکتهای که مورد توجه بسیاری از منتقدین در حوزه حقوق حیوانات است.

اگر از بالا به همه آنچه تا اینجا بیان کردیم نگاهی بیاندازیم، نقطهای پیدا است که سرآغاز همه ماجرا بود: باز شدن پای این حیوان به اتاق نشیمن. دقیقا از جایی که سگها از کار فاصله گرفتند و به یک عنصر تزیینی و سرگرم کننده تبدیل شدند، آماج حملات معلولیتهایی بودهاندکه در پس پرده نشاط و محبت آنها پنهان ماند.
آنچه بیان شد تنها قسمت کوچکی از ماجرا است. جریانی که از حدود سال 1940 میلادی آغاز شد، تا امروز با شدت و سرعت تصاعدی پیشرفت داشته. پیشرفتی که هدفش تنها جذابیتهای ظاهری است.
حکایت این رنج مُدام که مادامالعمر سگهای تزیینی را همراهی میکند قابل رفع است؛ هرچند اگر از همان نقطه آغاز جلوی این سلسله درد و رنج گرفته میشد، تعداد ناشناس میلیون یا شاید میلیاردها سگی که طی این سالها متحمل این رنج شدهاند، یا به وجود نیامده بودند، یا سالم پا به این دنیا گذاشته و از آن گذر کرده بودند.
اما به راستی چه راهکاری میتوان اندیشید که جلوی این ظلم و جور را بگیرد و سگ را به سلامتی اصیل خود بازگرداند؟ راهکاری که تضمین کند دیگر هیچ گاه انسان برای خوشی و راحتی خودش رنجی که ظاهری جذاب و باطنی خبیث دارد به این حیوان تحمیل نخواهد کرد؟
راهکاری که سد محکمی میان ورود سگ به اتاق نشیمن یا هر جور استفاده غیر عاقلانه باشد؟