
*سفر به قلب رسانه، بازدید از ساختمان شیشهای سازمان صدا و سیما*
*سکانس اول: میان سطرهای خبر، دلشوره میبارد*
روز و شب های متفاوتی را از سر میگذراندیم که بوی باروت در آن، با طعم نگرانی در هم میآمیخت؛ شب ها با صدای انفجار چشم بر هم میگذاشتیم و روزها گوش به قاب تلویزیون میسپردیم. شبکه خبر، مهمان همیشگی خانهها شده بود؛ از آشپزخانه تا اتاق خواب، صدایش مثل اذان امید در فضا میپیچید. جنگی آغاز شده بود که نه در ۲۳ خرداد شروع شد و نه در ۱۲ روز پایان گرفت؛ بلکه نبردی تمدنی و ریشهدار بود.
همانند هر روز،اخبار را در گوشی دنبال میکردم و صدای شبکه خبر در خانه پخش میشد. ناگهان صدای مجری شبکه خبر اوج گرفت؛ گویی نفسهایش با واژهها گره خورده بود و بیانیهی شورای امنیت ملی را چون آیهای مقدس، با صلابت قرابت میکرد. ناگاه انفجاری سهمگین. دیوارها فرو ریختند. آن شیرزن ایرانی، سحر امامی، ذرهای عقب ننشست و تا پای جان ادامه داد. نه ترس، نه تردید؛ تنها او و میکروفونش در برابر دشمن قد علم کردند. دلهایمان لرزید، اما او نلرزید.
لحظاتی بعد، فیلمها و تصاویرِ شعلهورِ ساختمان شیشهای دستبهدست شد. آتشی که دیوارها را میسوزاند و دل ما را خاکستر میکرد. همان ساختمانی که سالها مأمن روایت حقیقت بود. ساختمان مرکزی صداو سیما که معاونت سیاسی و خبرگزاری ها در آن مستقر بود و معماری خاص آن به چند دهه قبل برمیگردد...
*سکانس دوم: در قلب حادثه، نگاهی از درون به ساختمان شیشهای رسانه ملی*
خبر حاکی از آن است که هدف بعدی دشمن، منطقه سه خواهد بود. دلها بیقرار، نَفَسها محبوس. نقشههایی که میان دستها میچرخید، خبر از نیت شوم دشمن داشتند. مسئولان با عجله به طبقات میروند و تمامی خبرنگاران و هیئت تحریریه را خارج میکنند. اما دل کندن آسان نیست!
کسی هنوز مشغول تنظیم زیرنویس بود، دیگری دنبال انتشار آخرین خبر، و خبرنگاری مات و مبهوت، به دیوارهایی خیره مانده بود که نمیدانست دیگر خواهد دید یا نه...
به هر طریقی که شده حتی با داد و فریاد طبقات خالی شد. باقی افراد در طبقه اول مستقر میشوند، پخش زنده ادامه دارد؛ با آن که خبر حمله را همه شنیده اند اما مجری پخش زنده را رها نمی کند و در کنار او، دکتر رئیسی نماینده مردم هم پر قدرت به گفتگو ادامه میدهد.
جنگندهها به آسمان تاختند. یکی از موشکها درست طبقه چهارم، کنار میز ریاست سازمان فرود آمد، جایی که دکتر جبلی پنج دقیقه پیش آنجا را ترک کرده بود.
پنج موشک، در کمتر از یک دقیقه، از جهاتی گوناگون، دل شیشهها را شکافتند. پشت صحنه، صدای «اللهاکبر» میآمد؛ فریادی که امید میکاشت و وقتی پهپاد آخر کنار اتاق پخش سقوط کرد، آن شیرزن با صدای رسایش رجز خواند و سنگر را ترک گفت؛ نه با شکست، که با افتخار در حالی که عوامل اتاق فرمان اجازه ندادند لحظه ای آنتن رسانه ملی قطع شود و و در کمتر از ده دقیقه، او را در قاب دیگری، باز با همان صلابت دیدیم. مگر نه اینکه وقتی کارگردان خداست، دشمن هم به خدمت حقیقت درمیآید؟
《 وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ 》
*سکانس سوم: قدمزنان در سکوتِ زخمخوردهی رسانه*
آخرین تصویری که برایم مجسم میشود، لحظه سوختن این ساختمان در آتش های شعله ور و سوزان است. حال چند روزی از آن حادثه میگذرد و ما آمده بودیم برای زیارت زخمی مقدس.
پرچم ایران، اولین مرهم بر دلهای شکسته بود که با صلابت ایستاده و با هر نسیمی به اهتزاز در میآید؛ ما یقین داریم که هر کس هر کاری میخواهد انجام بدهد اما در نهایت پرچم ایران هرگز پائین نخواهد آمد چرا که " ما پای ایران ایستاده ایم."
محوطه بیرونی هنوز جان داشت؛ درختان سرسبز، گلها شکوفا؛ اما جای ترکشها بر جدولها، گواه جنگی نابرابر بودند.
مقابل درب ورودی میایستم؛ بی نگهبان، بی دستگاه، مبل های سوخته و سکوتی سهمگین.
وارد فضای مکعب مانند میشوم؛ قاب شکسته حقیقت که در مقابلم است نمایانگر درختانِ سوخته و قد خمیدهای است که در روزهای برفی یادآور کریسمس بودند؛حوضِ بی آب که دیگر مایه حیات در آن موج نمیزند و دیوارهایِ بیرنگ که گویی همه چیز از اول بیرنگ بوده است.
پشت سرم، ساعتی ایستاده بر دیوار،گویی زمان تسلیم شده اما تاریخ باز تکرار میشود.
آرم شبکه خبر، هنوز آنجاست. چون لوحی بر دیوار حقیقت. مگر نمیدانستند که صدای حقیقت هرگز خاموش نمیشود؟!
قدم برمیدارم، ذهنم قدرت این را ندارد که تصویر قبل و بعد این ساختمان را کنار هم بگذارد. میخواهم به جزئیات توجه کنم، اما صدای شیشه های خردی که به میلیارد ها قسمت تقسیم شده اند، حواسم را پرت میکنند. شیشه هایی که انعکاس زخم هایی اند که بی صدا فریاد می زنند اما ما نباید معنا را گم کنیم!
سیمی بر پایم گیر میکند. تلفنی روی زمین افتاده، تلفنی که شاید مادری پشت خط، هنوز صدای فرزندش را انتظار میکشد.
سجادهای خاکگرفته کمی آن طرف تر افتاده، گواه رازهایی که بر آسمان رفتهاند و ما باور داریم روزی شکست خواهیم خورد که آرمان در ما بمیرد و ما بر آنیم که تا پای جان، پای آرمان های خود بایستیم.
آنجا که صدای مردم هدف گلوله ها شد؛ ظرف غذاهای باقی مانده، بطری ترشی و بالشت و پتو یادآور زحمات ۲۴ ساعته ای است که در این ساختمان کشیده شده است.
چراغ روبهرویم که شب ها را روشن و رویایی میکرد، بر اثر ترکش شکسته شده است و دیگر روشن نمی شود اما به راستی نور حقیقت بر دل ها تابیده شده است. 《يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ 》
چند قدم آن طرف تر، نیمکت بدون چوب را میبینم، همان نیمکتی که گوش شنوایی برای صدها نفر شده است اما حال خودش دلش یک گوش شنوا و همدرد میخواهد.
کتابها و برگههای سوخته در هر طرف به چشم میخورند اما معنایشان هنوز در باد پرسه میزند.
در طبقات مانیتورهایی ذوبشده، حافظهای از تصویرهایی که دشمن توانست پاک کند.دشمن، به سختافزار تاخت، غافل از آنکه ریشهها در فکر و اندیشه آدمیان است.
*سکانس چهارم: «تا همیشه بر سر پیمان بیزاری»*
بر اساس اصول بینالمللی بشردوستانه، حمله به خبرنگاران و رسانهها جنایت جنگیست. اما آیا این قوانین، در برابر دشمنانی که حقیقت را تاب نمیآورند، معنا دارد؟
جنگ ما مربوط به امروز و دیروز نیست، روزی جنگ ما شروع شد که اعلام کردیم ما با باطل، سازش نداریم. دقیقا از همان روزی که نسبت به دشمنان برائت جستیم. این که دشمن هدف گذاری میکند تا صدای رسانه را خفه کند، حاکی از آن است که ما مسیر را درست طی کرده ایم و این نقطه عطف جنگ ۱۲ روزه ما بوده است اما مهم آن است که ما بدانیم کجای این جنگ ایستاده ایم و سهم ما چیست؟
هرچند خاطرات سی ساله این ساختمان تبدیل به آواری شد اما ادراک مردم جامعه نسبت به ظلم را افزایش داد. همچنین بر خلاف آنچه تصور میشد، اهالی رسانه نه تنها برای حفظ جان خود به گوشه ای پناه نبرده اند بلکه مصمم تر از قبل به میدان آمده اند و غیرت شان به جوش آمده است تا هر آنچه از دست شان برمیآید را انجام دهند.
بی شک این ساختمان به زودی همچون سرو قدبلند که شاخه هایش آتش گرفته، مجدد جوانه خواهد زد و نماد استقامت مردم و رسانه خواهد شد؛ این شعلهها، نه پایان، که آغاز استقامت خواهند بود و این اتفاق در تاریخ ایران ثبت خواهد شد...
زهرا حاجی/ تیر ماه ۱۴۰۴
* | زهرا حاجی/تیرماه ۱۴۰۴| *