
وطن، نام دیگر جان است...
وطن. [وَ / وَ طَ] به فتح طاء؛
میهن. [ هََ ] به فتح هاء؛
کشور، [ ک ِش ْ وَ ] به فتح واو؛
ایران، الفی به بلندای قامتِ استوار برج میلاد.
تهران، [تِ] به شلوغی خیابان ولیعصر(عج)، به ترافیکهای بیپایان، به هوای خاکستری و نفسهای سنگین.
هر بار که این واژگان :
وطن،میهن،کشور و تهران و...
کنار یکدیگر قرار میگیرند،دلم سرشار از غرور و افتخار میشود.
افتخاری از جنس ایران، از ریشههای عمیق ایرانی بودن.
در روزهایی که نام میهن بر زبانها جاری میشود، دیگر تفاوتی ندارد که چه اندیشهای در سر داری؛ خواه انقلابی باشی، اصلاحطلب یا اعتدالگرا...
در سایه پرچم مقدس ایران، همه یکی میشویم؛ متحد، همصدا، همدرد.
وقتی که پای خاک وطن در میان باشد؛ سیاست، اقتصاد و اختلافنظرها همه رنگ میبازند.
و در آن لحظهها، تنها چیزی که به چشم میآید، مردم همیشه در صحنه که باز هم ایستادهاند؛ بیتردید وبیهراس در برابر هر تهدیدی.
فرقی نمیکند آن تهدید از سوی ابرقدرت باشد یا کشوری که وسعتش اندازه شهر کوچکی هم چون بوشهر ماست.
در آن لحظات، کسی به فکر منافع شخصی و نجات دادن جانِ خویش نیست .
بلکه دلها، نگرانِ عزیزانی است که هر یک در گوشهای از این سرزمین ساکن هستند.
درها بسته نمیمانند.
دلها قفل نمیخورند؛ بالعکس، خانهها مأمن پناهجویان میشود.
آغوشها گشوده و دستان گرهگشا.
حتی آنان که سالهاست از ایران دورند، تمام هَم و غمِ شان حال کشور است.
همنفس با وطن، بیقرار و آماده برای هر کمکی که از دستشان بر میآید.
در خیابانها که قدم میزنی، مأموران خستگیناپذیر و نیروهای مردمی را میبینی.
نیروهایی که شاید شبهاست خواب را فراموش کردهاند.
اما هم چنان مراقباند.
همواره دلنگراناند تا مبادا خللی در آرامش مردم ایجاد شود.
و وقتی در پایان هر مکالمهای مینویسی: «مراقب خودت باش»؛
تنها یک جمله ساده بر زبان نیاوردهای!
نماد هزاران ناگفته است.
دلی پر از نگرانی و محبتی عمیق.
از هر سو که به "جنگ" بنگری.
با خود درد میآورد.
بوی خون می دهد.
طعم تلخِ ناامنی به همراه دارد.
زخمهای کهنه که دوباره تازه میشوند. کودکان و زنان، نخستین قربانیاناند؛
و قطعا هیچکس نمیتواند چشم ببندد و سکوت کند.
چگونه میتوان در برابر ریخته شدن خون بیگناهان، بیتفاوت بود؟
مگر میشود کودی شهید شود و خم به ابرو نیاوری!
کودکی که شهید میشود، وجدان هر انسان آزادهای را میلرزاند.
وقتی شبها با صدای انفجار از خواب میپری.
وقتی با هر صدایی قلبت فرو میریزد .
چرا که نمیدانی کدام گوشه از شهر فرو ریخته است.
و کدام عزیزی به یاری نیاز دارد!
وقتی در روز کوچهها را قدم میزنی جای خالی آدمها، در هر گوشه فریاد میزند...
گویی کسی قلبت را در مشت گرفته و میفشارد.
میخواهی بروی، اما نمیتوانی.
چیزی تو را باز میگرداند...
تعلق خاطر!
چرا که ریشههایت در این مرز و بوم است.
تعلقی که با گوشت و استخوانت عجین شده.
اما در پس تمام این روزهای تلخ و عجیب، ما تغییر کردیم و تبدیل به آدم هایی دیگر شدیم.
ما هنوز جوان هستیم.
اما در این روزها، تجربههایی بر ما تحمیل شد که در هیچ سالی از عمرمان، مشابهش را ندیده بودیم.
و شاید زندگی همین باشد.
گاهی رویدادهایی بر سرت آوار میشود که خارج از اراده و اختیار توست.
تنها چیزی که میتوانی به دست بگیری و قدرت و استقامت تو را نشان می دهد، نوع واکنش و نوع رفتار تو می باشد.
اکنون بهتر میدانیم که از ثانیه بعد خود بیخبر هستیم.
بیشتر قدر عزیزانمان را میدانیم.
دیگر روزمرگیهایمان هم آزاردهنده نیستند، بلکه نعمتی هستند که باید بابتشان شکر کرد.
حال، ترافیک تهران خُلقِ ما را تنگ نمیکند.
حتی شلوغی مترو و اتوبوس هم کلافه کننده نیست.
هر آنچه زندگی عادیمان بود، اکنون مایه دلگرمی است و بیشتر به این باور رسیدیم که دنیا خیلی کوچک تر از چیزی است که باور داریم.
در نهایت، زبان از بیان شکرگزاری خداوند و قدردانی از نیروهای جانبرکف قاصر است.
از نیروهای انتظامی گرفته تا هلال احمر، امدادگران و تمام مردمانی که شب و روز، آرامش ما را پاس میدارند.
سرتان سلامت.
خداقوتی از ژرفای دل بر شما باد.
و ما ایمان داریم:
خونِ شهدا، نه فراموش میشود و نه از یادها میرود.
بلکه ما تا ابد، مدیونشان خواهیم ماند.
ایرانم!
ما تا آخرین نفس، پای تو ایستادهایم.
نویسنده: زهرا حاجی