
۴ ماه است که در بهت و ناباوری منتظریم...
منتظریم تا بلکه به بهانه این وداعِ تلخ، بُعدِ مسافتمان با آقای کشوردوست کمتر شود.
هنوز در حیرتیم؛ انگار در کابوسی طولانی دست و پا میزنیم و گمان میکردیم با دیدن پیکر مطهرتان، این بیداریِ تلخ به باورمان بنشیند؛ تا یقین کنیم که خواب نیستیم، و این روزها عین بیداری است، عینِ واقعیت.
از کیلومترها دورتر از مصلی، خیابان ها مملو از سیل مشتاقانِ دل شکستهای است که اندوهِ بزرگی در دل دارند.
از درب ورودی عبور میکنیم، شبستان را پشت سر میگذاریم و لحظه موعود فرا میرسد و حالا اولین دیدارمان رقم میخورد با پیکر آقای شهید و احباءالله او...
تنها مَهپاش ها کمک میکنند تا بتوانم نفسی تازه کنم و نفس هایم به شماره نیفتد.
هر چند شرمسارم، اگر چشمانم مجال دهد و پردهی اشک، دیدگانم را تار نکند، سرم را بالا میگیرم تا پیکرهای مطهر را نظاره کنم.
نمیگویم که خیالِ نامیراییتان را در سر داشتم، اما هرگز تصور نمیکردم که روزگار، بیشما بگذرد.
همیشه در ذهنم برایم همچون پدری استوار و غیور بودید که یقین داشتم هیچ طوفانی قامتِ بلندش را خم نمیکند و تا همیشه هوای مردم کشورش را دارد.
اما باز هم مثل همیشه هوایمان را داشتید، حتی در اوج ناآرامی و ناملایمت ها ملت ایران را رها نکردید، و در اوج مظلومیت در مأوا همیشگیتان به لقاءالله پیوستید.
و چه زیبا به آنچه که آرزویش را داشتید، به فیض شهادت همچون اربابِ لب تشنهِ خود نائل شدید.
آقایِ شهیدِ ما
وقتی ترکیبِ سنگین "نماز میت" را میبینم، تمام بدنم به یکباره یخ میزند.
آخر شما بگویید، چطور باور کنم پدری که تکیهگاه بود، اکنون زیرِ بارِ نگاهِ فرزندانش، برایش نماز خوانده میشود؟
چطور میتوان با صدایِ لرزان، تکبیر گفت و با خود تکرار کرد: «اللهم انا لا نعلم منه الا خیراً…»؟
آری ما جز خوبی از شما ندیدیم، اما شما چطور؟ ما را ببخشید که نتوانستیم باری از دوشِ سنگینِ رسالت تان برداریم و در هیاهویِ روزگار، شرمندهی آن همه ایثار شدیم.
این روزها و شبها، تاریخ در حالِ رقم خوردن است.
روزهایی که روایتگرِ فصلی از حماسهی مظلومیت است که تا سالیانِ سال، آیندگان باید از آن سخن بگویند.
آقایِ ما
*فی امان الله*
روایتگر: زهرا حاجی
_روایتگر: زهرا حاجی _