با احساس تنهایی مطلق به خانه برگشتم. معمولاً احساس تنها بودن در جهان با حس نخوتآمیز تکبر و برتریجویی همراه است. من انسانیت را یکسره تحقیر میکنم؛ افراد دور و برم به نظرم پست، زبون، کودن، آزمند، خشن و تنگنظر میرسند.
از تنهایی نمیترسم آن را خدایگونه میبینم.
آن شب مثل بسیاری از شبهای دیگر، من بر اثر احساسات خودم، شرارت و پستی خودم، تنها بودم. در چنین مواقعی جهان نفرتانگیز میشود، هر چند من نیز خود جزئی از آن هستم و به این آگاهم. سپس جنونی برای از بین بردن همه چیز بر من مستولی میشود! خودم را به دست وسوسه خودکشی میسپارم؛ بادهگساری میکنم؛ به دنبال روسپیان میروم. از اثبات پستی و دنائت خودم به نوعی ارضا میشوم و از این راه تأیید میکنم که من بهتر از پستترین فرومایگان پیرامونم نیستم.
این متن بخشی از کتاب تونل اثر ارنستو ساباتو است. خوآن پابلو کاستل نقاشی است که روایتگر داستان عاشقانهش با ماریا ایریبارنه است؛ داستانی که او درون زندان و بهعنوان قاتل ماریا روایت میکند. اما چرا کاستل دست به قتل ماریا میزند؟
در بخشهای مختلف راوی داستان به عمق تنهایی و احساس انزوای خود اشاره میکند اما این داستان صرفاً داستان کاستل نیست بلکه میتواند بازتابی از ما باشد. در جهانی که ارتباطات انسانی به سطحیترین شکل ممکن تقلیل یافتهاند، آیا همه ما، در خلوت خود، به این حس نخوتآمیز یا حتی میل به خودویرانگری دچار نمیشویم؟ کاستل نمایانگر تناقضهایی است که در دنیای مدرن تجربه میکنیم؛ تناقض میان خواست ما برای معنا و ناتوانی در برقراری ارتباط واقعی.

تونل نخستین رمان ارنستو ساباتو، نویسنده برجسته آرژانتینی است که با انتشار آن در سال ۱۹۴۸ نام خود را در ادبیات جهان ثبت کرد. این کتاب نه تنها توجه خوانندگان، بلکه تحسین بزرگان ادبیات از جمله آلبر کامو و توماس مان را نیز به خود جلب کرد. تونل نه تنها داستانی درباره عشق و جنایت است، بلکه کاوشی اگزیستانسیالیستی و روانشناختی در ماهیت انزوا و تلاش انسان معاصر برای یافتن معنا است. داستان از همان خط ابتدایی خواننده را میخکوب میکند:
کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت.
سادگی و صراحت این جمله در تمام کتاب جاری است. ساباتو به جای توصیفهای شاعرانه، بر تحلیل دقیق افکار و احساسات تمرکز میکند و از طریق راوی، خواننده را با تناقضات درونی انسان مواجه میکند.
کاستل رابطهاش با ماریا را بهعنوان تنها راه نجات از انزوایش میبیند اما این عشق بیشتر شبیه به تملک است تا یک ارتباط واقعی. او نمیتواند ماریا را بهعنوان یک انسان مستقل درک کند و هر نوع دوری یا رفتار مبهم از سوی ماریا، پارانویا و خشم کاستل را شعلهور میکند. در بخشی از داستان، کاستل اینگونه روایت میکند:
در خلال آن دوره، احساسات من - با توجه به رفتار متناقض و توجیهناپذیر ماریا - بین پاکترین و خالصترین عشق و ددمنشانهترین نفرت و بیزاری در نوسان بود. با وجود اینکه او، خود را بی قید و شرط در اختیار من میگذاشت، ممکن بود ناگهان دچار این احساس شوم که اینهمه تظاهری بیش نیست.
اهمیت تونل تنها در بازنمایی افکار مالیخولیایی کاستل نیست. آنچه این کتاب را متمایز میکند، پرداخت دقیق به روابط انسانی و تضادهایی است که در آنها به چشم میخورد. رفتارهای ماریا هم به اندازه کاستل سوالبرانگیز است. چرا او به این رابطه ادامه میدهد؟ انگیزههای پنهان او چیست؟ آیا او نیز قربانی تنهایی و انزوای خود است؟
تونل رمانی است که در هر بار خواندن، لایهای جدید از پیچیدگی انسان را آشکار میکند. این اثر نهفقط یک داستان، بلکه آینهای برای مواجهه با خود است؛ با ترسها، تناقضها و جنونهایمان.
ساباتو در این کتاب، مرزی نامرئی میان عشق و جنون، امید و انزوا و واقعیت و خیال میکشد. این مرزها نه تنها در زندگی شخصیت اصلی، بلکه در جهان درونی هرکدام از ما نیز وجود دارند. شاید همین نزدیکی به حقیقت انسانی است که تونل را به اثری ماندگار تبدیل کرده است؛ کتابی که ما را وادار میکند پرسشهای تازهای از خود بپرسیم:
آیا ما نیز مانند کاستل در جستجوی معنا، گرفتار انزوا و تناقضات درونی خود هستیم؟ آیا انتخابهای ما در روابط انسانی از سر عشق است یا تملک؟ و هزاران سوال دیگر...
