سلاخ‌ خانه‌ی شماره‌ی ۱۸(قسمت اول)

از فرودگاه امام مستقیم ماشین گرفتم برای منزل پدری و مادریم .

برای این می‌گم منزل پدری و مادری چون زمینش برای مادرم بود ولی ساختش از پدرم

۱۵ سالی بود که ازش دور بودم حتی فوت مامان و بابا هم نتوانست من رو به اینجا برگردونه. اما این بار خبر چنان تکان دهنده بود که بدون معطلی خودم رو رسوندم.

شرکت رو به امین سپردم و راه افتادم چندین کیلومتر راه اومدم تا رسیدم به خیابان کیهان کوچه قبادی پلاک ۱۸ پشت در فلزی کرم رنگِ زنگ زده که پر از برچسب‌های تخلیه‌ی چاه و اجاره‌ی املاک بود ایستادم.

در رنگ و رو پریده‌ی پر ترک و ردی خونبار از زنگاب‌هایی که برای رسیدن به خط پایان از هم سبقت گرفته بودن همگی گواه این ماجرا بود که در این ۱۵ سال کسی لای در رو هم باز نکرده حتی محض دزدی ! چمدان قرمز کوچکم رو زمین گذاشتم، کلید رو از جیبم در آوردم سعی کردم داخل قفل کنم اما پوسیدگی مانع می‌شد.

قدری کلنجار رفتم تا بالاخره موفق شدم. پیچک‌هایی که جولانگاه مارمولک ها بودن دو دستی در رو گرفته بودن عقب رفتم و با لگد محکم به در کوبیدم. لولاهای زنگ زده از خواب پریدن. ده ، پانزده سانتی در باز شد این بار با تمام توان با پهلویم به در کوبیدم به اندازه‌ای که من عبور کنم باز شد.

پایم رو روی پله‌ی سنگی گذاشتم و تنه‌ی نسبتا سنگین و چمدان قرمز نسبتا سبکم رو با احتیاط بالا کشیدم و داخل شدم.

پشت در حجم کثیری از علفهای هرز خشک شده بود، چمدان قرمز کوچکم رو برداشتم نگاهم به حیاط بی حیات افتاد به جز درخت کاج که از سرش پیدا بود که تمام تلاشش رو برای سرپا بودن کرده، باقی همه خشک شده بودن. به سختی راهم رو به سمت اتاق باز کردم .با ورودم اعتکاف کلاغ‌هارو بهم زدم صدای قار قار واخواهیشان بلند شد.

دسته‌ای شان از روی شاخه ها پریدن. لاشه‌ی پرنده‌ای بین علف‌ها افتاده بود. چند تا لانه‌ی باد زده و پوست تخم های شکسته و داستان سقوط مرگبار برگ‌ها در دل حوض تنهایی... و حوض پرغصه و در خود شکسته و فروریخته که دیگر رنگی به رخ نداشت...

نردبان چوبی زوار در رفته و سقوط کرده آخرین پلن این مسلخ بود. چمدان قرمز کوچکم در دستم بود.

تابستانی زرد و آوار شده پس زمینه‌ی پنجره های بلند و قدی خانه بود. سرم را سمتشان چرخاندم، شیشه‌ها خاک گرفته و باران زده‌ و گلالود و تار بسته به من نگاه می‌کردن...

فقط هشت سال از فوت مامان و بابا می‌گذشت اما انگار ۸۰ ساله کسی اینجا نیامده.چند قدم به جلو رفتم دستم رو به نرده‌ها گرفتم از ۴ تا پله بالا رفتم، توی ایوان ایستادم. چمدان قرمز کوچکم رو روی موزاییک‌های خاکی و کثیف ایوان گذاشتم و رو به حیاط ایستادم.

انگار سوگواری کردن برای سلاخ خانه شماره ۱۸ از آن بالا پرشکوه تر بود کلید دستم بود، در رو باز کردم چمدان قرمز رو برنداشتم، خواستم کفشم رو در بیارم که نگاهم به خاک روی سرامیک افتاد پشیمان شدم رفتم داخل نگاهم رو به همه جا دواندم

دیوارها،سقف، کف، مبل‌ها...

دیوارها پوسته کرده بودند،سقف نم داده بود تکه‌ای گچ و خاک روی زمین ریخته بود، گرد و خاک روی اجسام لایه ضخیمی از گذر زمان کشیده بود، خانه رو به انقضا بود.

از استرس و دلشوره به شدت حالت تهوع داشتم هنوز به وسط سالن نرسیده بودم که اضطرابم رو روی فرش بالا آوردم.

با سرعت سمت سرویس بهداشتی رفتم شیر آب رو باز کردم صدای هوا به شدت خارج شد در ادامه آب گل آلود با فشار داخل کاسه‌ی خاک گرفته‌ی روشویی پاشید و تمام هیکلم گلی شد بعد چند دقیقه آب زلال شد، دست و رویم رو شستم، دست‌هام رو کاسه کردم و جرعه جرعه آب خنک و شیرین توچال رو نوشیدم.حالم کمی جا آمد ولی از دلشوره‌ام کم نشد برگشتم داخل اتاق پارچه‌ی رومبل کشیده شده رو آروم جوری که هوا از هوا تکان نخوره کنار زدم و لشم رو روی مبل کوبیدم مدام با خودم فکر می‌کردم این داستان تخیلی رو سر هم کرده تا منو به اینجا بکشونه...

این موضوع نمی تونه واقعیت داشته باشه!

دوست داشتم سرم رو با چیزی گرم کنم تا سارا برسه و موضوع رو بفهمم.کمی که خستگیم در رفت برخاستم اولین جایی که قطعاً می تونست من رو دقایقی از حال دور کنه اتاقم بود.

سمتش رفتم و طبق عادت پادریِ پشت در رو بلند کردم. کلیدم هنوز همونجا بود. بشدت گرسنه بودم خستگی و بی‌خوابی داشتم دلشوره و استرس هم جای خود، جای خالی مامان و بابا هم بدجوری دهن کجی می‌کرد کلید رو برداشتم داخل قفل کردم و چرخاندم.

یک دور، دو دور و قفل باز شد. جفت دستامو توی جیبم کردم پشتم رو صاف کردم و با نفسی عمیق لگد محکمی به در کوبیدم و داخل شدم. در به دیوار خورد و توی صورتم برگشت با ساعد مانع برخوردش شدم‌. یک قدم بلند برداشتم و داخل شدم. وسط اتاقی قرار گرفتم که با تمام افکار و خاطراتِ آونگ شده به من نگاه می‌کردن.

چیزی دست نخورده بود.ملحفه‌ی کرم رنگ با گلبرگ های سبز و صورتی روی تخت خوابم هنوز خواب بود.

پرده‌ی حریرِ گل گندمی

میز چوبی دو کشوعه و صندلی چرخدار بدون دسته

ضبط تک کاست سونی روی میز

حتی دفتر و خودکار و لیوان خالی کنارش

و جاسیگاری و سه تا ته سیگار آخرم همگی در زمان جا انداخته بودن

یک قدم برداشتم چیزی زیر پایم خورد شد پایم رو بلند کردم دسته‌ی عینک آفتابیم بود.

همین جور که با پاهای نیمه باز و دستانی در جیب رو به پنجره‌ی جنوبی اتاقم ایستاده بودم بالاتنه‌ام رو به سمت چپ و پشت سر چرخاندم.

نگاهم به کمدم افتاد. لای در کمدم هنوز نیمه باز بود و پیراهن پولوی صورتی‌ام، مثل سرباز تیر خورده از جارختی پایین افتاده بود آستینش از لای در به امید کمک گرفتن بیرون اومده بود و همونجا جان داده بود. کمی کنج‌تر، چوب اسکی و باتوم‌هام در گوشه‌ی اتاق هنوز سرپا در حال پست دادن بودن. سمت کتابخونه رفتم. یک کتابخونه‌ی چوبی جمع و جور سه طبقه. تعداد کتاب‌هام اندک بودن اما هرکدوم را بارها خونده بودم. نگاهم بصورت اتفاقی روی کتاب پروانه‌ات خواهم ماندِ مریم حیدرزاده افتاد

به روی مثل هیچکسِ مریم

بعد مجموعه اشعار سهراب

حمید مصدق و دیوان حافظ

طبقه دوم ،کنترل ذهن خوزه سیلوا

موفقیت محدود در ۲۰ روز از آنتونی رابینز ، کتاب شاد زیستن رازی ندارد و چهار اثر از فلورانس اسکاول شین، نیمه‌ی گمشده و پاک کن جادویی شل سیلور استاین و بعد در طبقه آخر و بالاترین طبقه سمفونی مردگان عباس معروفی سال بلوای عباس جان، شازده کوچولو، بیگانه‌ی کامو، رنج های ورتر جوان گوته...

یادش به خیر این کتاب یادگاری مرجان بود...

بیرون کشیدم، خاکش رو گرفتم و صفحه اولش رو باز کردم نوشته بود: قبل خواندن شخصیت مذکر رو مونث و مونث رو مذکر کن...

تورقی کردم. بین صفحات برگه‌ای دیدم، در حین باز کردنش داشت یادم می‌افتاد که چیه... هنوز بیست سال از گرفتنش نگذشته بود. پشت میز نشستم کتاب رو روی میز گذاشتم و برگه رو باز کردم. با مداد و هول هولکی نوشته شده بود:

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید


ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان نظاره گر نشسته اید


آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه پاره می کنم


ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم


با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است


در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد


ای ستاره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مُرد؟

.

.

.

...........

این آخرین مکاتبه‌مان بود.

با فشار هر دو دستم به میز، صندلی چرخدار به عقب برگشت. بلندشدم سمت پنجره رفتم

پرده‌ی آفتاب خورده‌ی حریر گل گندمی رو توی دستم گرفتم مشتی گندم در دستم موند و آرد شد پوسیدگیش عیان بود. آروم پرده رو به کنار زدم.

پلاک ۱۷ رو در چهارچوب چشمانم جا دادم. هنوز همون شکلی بود شاید فقط کمی تغییر...

درختهای داخل حیاط قد کشیده بودن و تنه‌ی کشیده‌ی درختانِ سر به هو،ا فضای عریان‌تری به حیاط داده بود. اتاق‌ها نمایان‌تر...

چراغ همه‌ی اتاق‌ها روشن بود.. سایه ها دنبال هم می کردند. کوتاه، بلند...

در حیاط یک دوچرخه‌ی بچه گونه به درخت گیلاس تکیه داده بود تا خستگی دویدن هاش در بره. چراغ سرِ در کوچه در لابلای برگها رقص کم رمق نور داشت و به هر جان کندنی بود هر چه روشنایی در توان داشت رو به روی آسفالت تفت دیده و پا خورده‌ی کوچه می ریخت تا از سیاهی شب بکاهد.


راستی ها !اگر خبر دار میشد برگشتم مثلاً چی میشد؟


یاد دفعه اول افتادم که بی خبر سفر چهار ماهه رفتم. اون موقع من ۲۲ سال را دیگر نداشتم و مرجان ۱۷ سال را.

همیشه ابراز علاقه‌شو توی کارهاش نشون می‌داد. یک ماه قبل رفتن که توی یک مهمونی و دورهمی جمع بودیم مرجان یک بشقاب میوه‌ی پوست گرفته، داده بود دست مهدی که بیاره برای من. اون بچه هم ظرف از دستش افتاده بود و به التبع میوه‌ها روی زمین ریخته بود و این صدای جیغ مرجان بود که مثل رعد هوا رو شکافت.

گوش بچه را طوری گرفته بود و می پیچوند و ریز ریز نیش گونش می‌گرفت که دلم کباب شد. اون طفل معصوم هم بلند بلند گریه می کردم و می‌گفت اصلا به من چه خودت پاشو برو بهش بده.

مرجان سعی داشت جلوی دهنش رو بگیره که داستان بیشتر هم نخوره.

چهره برافروخته‌ی مرجان رو چقدر خوب به خاطر دارم حتی درشتی اشکای چشم مهدی که از لپای تپلش قل می‌‌خورد و روی زمین می‌افتاد...

خدایا چقدر خاطرات رو به وضوح به یاد میارم بعد که قائله ختم به خیر شد. توی حال و هوای خودم بودم که روی نیم رخ صورتم که سمت مرجان بود احساس گرما کردم، سر برگردوندم دیدم مرجان با چشمای درشت قهوه‌ایش به من خیره شده.

مرجان در عین پاکی و معصومیت، جنس مخالف رو خیلی خوب بلد بود.

یادمه یکبار مادرم اینها رفتن سفر. مرجان به بهانه‌ی سر زدن و غذا آوردن اومد دم در و گفت: مادرم گفتن تنهایین شام بیارم براتون. یه سینی بزرگ رویی دستش بود که یک بشقاب گلسرخی لوبیا پلو و تکه‌ای ته دیگ چرب کنارش، بسیار خوش رنگ و بو، طوری که عطر زعفرون و دارچینش آمیخته با بوی روغن کرمونشاهیش حیاط رو پر کرد‌ه بود همراه یک کاسه سالاد شیرازی که با نعنا تزئین شده بود و یک کاسه ماست و خیار، یک ظرف سبزی خوردن تازه و ترد با تربچه‌های سرخ و نقلی که از حیاطشون چیده بودن و یک لیوان دوغ سنتی دیگه چیزی برای عروج ملکوتیم کم نداشت. دستشو دراز کرد تا سینی غذا رو بهم بده، دستم رو دستاش گذاشتم هر دو به هم خیره و سکوت...

هر دو به سکوت میدان دادیم.درجه حرارت بدنم بالا رفته بود چشم از چشمام بر نمی‌داشت، نگاه شیطنت آمیزم رو روی لباش انداختم، دیدم تبخال زده

گفتم: لبتون چی شده؟!

کمی دستپاچه گفت: تبخاله

گفتم ای وای چه بد درد هم میکنه؟

گفت: خیلی هرچی دارو و پماد و قطره هم می‌زنم بی فایده‌س.

گفتم: داروش پیش منه. من می‌دونم چجوری خوب میشه.

یه ذوقی تو نگاهش دوید و با خوشحالی گفت:جدا؟ چه جوری؟ چه دارویی؟

گفتم: یه دقیقه بیا تو تا ردیفش کنم. نرم داخل شد

سینی رو از دستش گرفتم و گذاشتم زمین

پرسید: قطره س یا پماد؟

یک قدم بهش نزدیکتر شدم طوری که نفس‌هاش از بالای یقه‌ی گرد رکابیم به سینم می‌خورد با یک حرکت در رو بستم.

متعجب منو نگاه می‌کرد.. سینه به سینه اش ایستادم و آروم جوری که وحشت نکنه بغلش کردم اول بابت غذا تشکر کردم بعد لبهامو درست روی تبخالش گذاشتم جوری که نیمی از لبم روی تبخال و نیمی دیگرش روی لبانش نشست و چه نشستنی!

به آرومی یخ لباشو ذوب کردم. دلم نمیخواست تمومش کنم مرجان بیچاره که حسابی غافلگیر شده بود هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد بعد که مراحل درمان به انتها رسید آروم از خودم جداش کردم. معصومانه، هاج و واج فقط نگاه می کرد انگار هنوز منتظر قطره بود وقتی دوزاریش افتاد گفت: فکر کردم واقعاً دارویی براش دارین.

گفتم: برو که دیگه تبخال نمی‌زنی اما اگر دوباره زدی فقط بیا پیش خودم.

الهی بگردم با لپ‌های گل افتاده روسریشو سرش کرد و عقب عقبی بیرون رفت.

همیشه سعی داشتم متقاعدش کنم که به درد هم نمی خوریم که لیاقتش بیشتر از منه. من به بودنش شدیدا احتیاج داشتم. مرجان از اون آدمایی بود که تو زندگی هر مردی واقعا لازم بود اما من از همون اول هم بلاتکلیف بودم از اول هم قدرت تصمیم‌گیری نداشتم. با دست پس می‌زدم با پا پیش می‌کشیدم

یک روز که مطمئن می‌شدم هنوز مثل روز اول دوستم داره ناجیِ فرزانه و جوانمرد باوقاری می‌شدم که مدام سعی در سرزنش و دور کردنش از خودم و نشان دادن مسیر درست رو داشتم.

یک روز که ترس از طرد شدن و فراموش شدن داشتم، دوباره مثل فرهاد کوهکن می‌شدم و رنگ عوض می‌کردم و وقتی باز خیالم از حسش و بودنش راحت می‌شد به خانه‌ی قبلی برمی‌گشتم و مرتب مثل پاندول ساعت بین این دو حالتِ ترسِ از طرد شدن و اطمینان از محبوب بودن شناور بودم. به گذشته که نگاه می‌کنم توی ذهنم بیش از ۱۰_۲۰ تا پرونده‌ی باز داشتم که تقریباً بی‌جان بودن. فقط هر از گاهی مثل طبیب بالای سرشون می‌رفتم و جوری وانمود می‌کردم که این خود شمایید که می‌خواهید بالای سرتون بیام بعد نبض رابطه‌ها رو می‌گرفتم و چون علائم حیاتی یافت می‌شد اون رابطه و اون آدم رو تا مدتها بعد رها می‌کردم در این بین کسانی بودند که حتی فراموش می‌کردم که هستند اما آنها اگر من رو فراموش می‌کردن، من تا مرز افسردگی پیش می رفتم.افرادی که شاید سالی یک بار هم سراغشون نمی‌رفتم ولی هیچ وقت شجاعت پاک کردن اسم و شماره‌هاشونو از زندگیم نداشتم چون اونها اگر شده سالی یک بار با یک پیام سراغم رو می‌گرفتن برام کافی بود و این یعنی من هنوز محبوبم یعنی من هنوز هستم و من هنوز فراموش نشدم.

  • (البته بعدترها که کتاب روان درمانی اگزیستانسیالیست رو خوندم دلیل رفتارهامو فهمیدم...)

مرجان هم یکی از اون پرونده‌ها بود منتها یه سر و گردن اصیل‌تر و واقعی‌تر. اون نه از دستم خسته می‌شد نه رنگ عوض می‌کرد.

اولین باری که مقابلش ایستادم و طردش کردم از اضطراب و استرس که نکنه بره و دیگه سراغم نیاد تا صبح پلک روی هم نذاشتم اما وقتی دیدم موندگاره دیگه ترسم ریخت و با خیال آسوده بازی رو ادامه دادم. یه هفته‌ای می‌شد که همدیگر رو ندیده بودیم که بعدش من بی‌خبر برای یک سفر کاری سه ماهه رفتم یک کشور اروپایی می‌تونستم خبر بدم اما دلم می‌خواست این بار امتحان سخت‌تری ازش بگیرم تا به عمق علاقش پی ببرم!

اونجا با آدم‌های زیادی آشنا شدم دور و برم خیلی شلوغ بود اما ته دلم بیتاب دیدنش بودم. همیشه جایگاهش ویژه بود.

شبی که برگشتم ایران زمان گرفتن پاسخ آزمونم بود، آزمونی که سه ماه براش فورجه تعیین کرده بودم.

تا از فرودگاه رسیدم خیابان کیهان ساعت نه و سی دقیقه‌ی شب بود. نابالغ درونم منو به کوچه قبادی پلاک ۱۷ پشت در سفید رنگ فلزی رسوند دستم رو روی زنگ گذاشتم و فشردم.

چقدر بی فکر!

اگر پدر یا مادرش در رو باز می‌کردن چی؟

چی باید می گفتم؟

عه ! ببخشید هواپیمام اینجا فرود آمد!

یا اینکه داشتم میرفتم بقالی گفتم چیزی اگه می‌خواهین بگیرم براتون!

خوبه پا به فرار بذارم..

درهمین افکار غرق بودم که صدای مرجان اومد

کیه؟ اومدم!

نفس راحتی کشیدم در رو که باز کرد تا نگاهش به من افتاد یه جیغ بلند کشید. دستم رو دهانش گذاشتم. صداش از توی چشماش بیرون می‌زد با مچ ظریف و انگشتای کشیدش دستای مردونه‌ی من رو گرفت و کشید داخل و در و بست و پرید توی بغلم.

مرجان امانتدار خوبی بود وقتش رسیده بود که بوسه‌ای که قبل رفتن روی تبخالش به امانت گذاشته بودم رو پس بده. الحق و الانصاف که بدعهدی نکرد اصلِ سرمایه رو با احتساب سودش برگردوند. اونقدر منو بوسید که صورتم بی حس شد نقطه‌ای از صورتم بی‌بهره نموند.

ابتدا منفعل بودم اما در کسری از ثانیه به خودم اومدم.

من ساعت نه و سی و چهار دقیقه‌ی شب دچار حسی ناگهانی شدم و راهی جز بالارفتن از حفاظ آهنی و فتح قسمت مسخ شده‌ی قلبم رو نداشتم!

فشار و نیروی وحشی و مهار نشدنی از درونم شعله می‌کشید پس به رگبار بوسه بستمش.

قلبم به شدت به دنده‌هام می‌کوبید، پمپاژ خون رو در سر انگشتان دست و پایم به وضوح حس می‌کردم شقیقه‌هایم می‌زد کف دستانم خیس خیس بود در مدت سفرم تا قبل از این لحظه، تصویر شب اولین بوسه رو هزار بار بازآفرینی کرده بودم و هر بار از لذتش گُر گرفته بودم‌.

اما آن شب مثل لکه‌ی جوهری در اقیانوس امشب افتاد و گم شد و مای در هم تنیده شده در این اقیانوس دل به غرق شدن سپردیم‌. بی‌قاعده به اطرافمون می‌رفتیم به هر طرف که موج بوسه زورقمون رو هل می‌داد.

آغوشی چنان عمیق و درهم رفته که عریانی گردنش رو با گردنم احساس می‌کردم و چرخیدیم و بوسیدیم اونقدر که نفسهامون به شماره افتاد. نفس‌های کوتاه و بریده بریده اما داغش رو روی گردنم حس می‌کردم. غرق در عشق بازی بودیم که صدای زنگ در حیاط مثل ناقوس کلیسا توی گوشمون پیچید ترس از توی گوشمون داخل شد تا زیر پوستمون دوید. پشت مردمک چشمامون رفت و اون رو جمع کرد مثل بوسه‌هامون...

گیج و مبهوت، تلو تلو خوران از آغوش هم کنده شدیم. بالا و پایین شدن قفسه‌ی سینش رو به وضوح می‌دیدم. چشمامون از ترس بی هدف در حدقه می‌چرخید هر دو قالب تهی کرده بودیم.

وحشت دیوانه‌وار صدا و نگاه‌ها بود و نفس هایی که در سینه‌مان حبس شد.

یک دستش رو روی دهانم گذاشت و انگشت اشاره دست دیگرش رو روی بینیش.

ما درست وسط حیاط بودیم

و

دوباره انفجار صدای زنگ...

ادامه دارد...