سیبیل خاله


چهار یا پنج سالم بود که عمو محمود فوت کرد. خاله خیلی گریه می‌کرد حتی یکبار موهاشو انقدر کشید که یک مشت مو از ته کنده شد، اونقدر تو صورت خودش میزد که بیهوش می‌شد، مامان به صورتش آب می‌پاشید و دوباره بهوش میومد، باز اتقدر گریه می کرد تا از هوش می‌رفت!

به مامان گفتم حالا که عمو محمود مرده و خاله راحت شده پس چرا انقدر گریه میکنه؟ مامان نیشگون محکمی از کپلم گرفت،گریه‌م در اومد.

آخه چرا ؟ مگه سوال بدی کرده بودم؟!

به مامان گفتم : چرا نیشگون میگیری؟ خودِ خاله چند روز قبل خونه مامان بزرگ توی حیاط به عمو گفت انشالله بمیری تا راحت شم! حالا که خاله راحت شده چرا اینجوری می‌کنه؟ مامان منو به گوشه‌ی خلوتی خِره‌کش کرد و خوب کتکم زد، انگشت اشاره و شصتش رو روی لپام انقدر فشار داد که لبام مثل لبای ماهی شد و گفت خفه شو پدرسگ، شر به پا نکن بچه!

گریه و جیغ کشیدم با مشت روی ران مامان کوبیدم. خیلی دردم اومده بود، خاله راحت شده بود ولی کتکش‌رو خورده بودم! چند ماه بعد صدای گریه و زاری خاله از پشت ریش و سیبیل درامده‌اش، هیبت وحشتناکی بهش میداد.

اصلا دوست نداشتم ببینمش.


اما یک روز مامان گفت امروز خونه خاله میمانی تا من بروم خرید!

من از قیافه مودار و پشمالوی خاله میترسیدم شبیه عمو محمود شده بود حتی وحشتناک‌تر !

خیلی گریه کردم که همراه مادرم برم اما بیفایده بود.

زنگ در خانه خاله رو زدیم صدای جیغ و شیون خاله بلند شد من از ترس دو دستی به چادر مادرم چنگ زده بودم و التماس میکردم منو با خودش ببره صدای لخ لخ دمپایی خاله به در نزدیک شد و بعد در باز شد، خاله خودش را تو بغل مادر انداخت باز گریه ‌...!


من بین پای مادر و خاله داشتم له می‌شدم. هرچی مشت کوبیدم خاله عقب نرفت گازش گرفتم، آخ بلندی گفت و گریه اش قطع شد و بالاخره از آغوش مادرم جدا شد. مادر گفت برای خرید لباس به بازار میره گفت دیگه عزاداری بسه باید از عزای محمودآقا در بیاید!

خاله با مشت تو سینه‌اش میکوبید و میگفت نه خواهر ، اصرار نکن...

مامان بدون ادامه دادن رفت و در را بهم کوبید.

خاله دستم رو گرفت و با خنده‌ مرا نوازش کرد و به داخل برد.

خاله از پشت سیبیل‌های سبز شده‌ اش لبخند می‌زد و من هاج و واج نگاهش می کردم !

گفتم خاله یه چیزی بپرسم دعوام نمی‌کنی؟

خاله گفت نه قربون قدت بشم. چی فدات شم؟ بپرس خاله جون.

میگم، عمو محمود که مرد شما راحت شدی؟

چی؟ این حرفا رو از کجا آوردی تو سرتق ؟

خودت اون شب تو حیاط خونه‌ی مامان بزرگ وقتی هنوز عمو محمود نمرده بود بهش گفتی ایشالله بمیری از دستت راحت شم.

خاله دستم رو کشید و گفت بیا بریم تو می خوام باهات بازی کنم این حرفارم دیگه هیچوقت جلوی کسی نزنیا.

وگرنه خیلی از دستت ناراحت میشم. بهش گفتم خاله خیلی زشت شدی من ازت میترسم!

گفت نترس عشق خاله مامانت که برگرده خوشگل میکنم.

تلویزیون را روشن کرد و ظرف میوه‌ی پوست گرفته شده‌ای را جلویم گذاشت.

رفت سمت تلفن و شروع کرد به گردگیری‌اش، که صدای زنگش بلند شد.

تلفن را برداشت نمیدانم کی بود و چی می‌گفت که خاله را اینجوری می‌خنداند! خاله هم چند بار دهانی تلفن ِ توی مشتش را بوسید و بعد انرا قطع کرد.

بلند شد، جلوی آینه دوید دستی به موهایش کشید وبعد پشت پنجره رفت، گوشه‌ی پرده را کنار زد و برای کسی دست تکان داد.

اذان ظهر را که می‌گفتند

زنگ خانه‌ی خاله بلند شد و در پی‌اش صدا گریه‌ی خاله...


#مشق_چهارم