ویرگول
ورودثبت نام
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

خاتون:

نمی دونیم یهو چی شد که مهر خاتون افتاد به دل ما.حالا اسمش همچینم خاتون نیستا؛ما خوش داریم خاتون صداش کنیم.

چرا؟! نمی دونیم.اینگاری بهش میاد خاتون یه عمارت گنده باشه و به همه دستور بده بشورن و بسابن براش!

از دور نگاش می کنیم؛چشاش تا عمق وجودمونو آتیش می زنه.نمیدونیم تو چشاش چیه ولی مارو از عالم و آدم می کنه میبره یه دنیای دیگه!

ها.آره.می گفتم،چشاش!

خاتون اگه چشاتو مثل ما می دیدی که دیگه این نیم نگاتم به ما نمینداختی.اون روز نگاتو از زیر چادر گل گلیت دیدم.

مرغ دلمون یهو خودشو پرت کرد بیرون.اینگار توهم فهمیدی .نمیدونیم مرغ دلمونو دیدی یا صدای آواز خوندنشو شنفتی یا چی که بیشتر نگامون کردی!

اون نگاه کردنت همانا و زیر سوال رفتن حیای ما و قی کردن آبرمون همانا.از فرداش یه آدم لاابالیِ یه لا قبا برای حاج مرزا حرف درآورده بود که داشته هیزی می کرده و تو حتما یه عشوه ای برای حاج مرزا اومدی!

تو که برای ما ناز و غمزه نیومدی،شما خاتون راه میری،نفس می کشی،اون چادر گل گلیتو که اصلا ما می بینیم دلمون خودشو می کوبونه به در و دیوار،وای فکر کن برا ما ناز هم بکنی! چی بشه!حاج مرزا از دست میره خاتون!

آخ خاتون.نمیدونم چرا زودتر نجستمت.چرا بیشتر نگشتم پی کسی که اینجوری خواهونش باشم.نمیدونم.هیچوقت هم از بس نفهمم،نمی فهمم!

خاتون خدایی من مرد بیخود و یه لا قبایی نیستم.من هیزی نکردم.نمی دونم چیشد فقط دیدیم کنج دلمون اسم شما رو نوشتن!

همون روزی که اومدی فرش بخری برا جهاز همون روز چشامون شوما رو گرفت! البته باید بگم که هیزی نکردم ولی لباس گل گلی سبزت خیلی بهت میومد.

آخ خاتون.شما اومدی فرش ببری.دل مارم باهاش لول کردی بردی.یه طاقه فرش بردی و یه دل اندازه صدتا طاقه فرش!

من حاج مرزام.حاجی فرش فروش محل که حالا همه بهش میگن هیزه و هوسی!

نمی دونم کی حرفشو پخش کرد.کی فهمیدکه چشمون شما دل ما رو برده که خبر رسید دست شازده پسرمون.اومد اینجا و میخواست مغازه رو ،رو سرمون خراب کنه!

ولی خاتون. ما الان دیگه یه سنی ازمون گذشته ولی هنوز منتظریم که بتونیم خودمون واس خودمون تصمیم بگیریم.

یه زمانی آقا جون گفت الا و بلا دختر حاج رحیم فراش رو میگیری.گرفتیمش ولی دلمون پیش دوتا چشم آهویی دیگه اسیر بود.حالام که انگار صاب اون چشارو پیدا کردیم،باز این ریزمثقال بچه جلومون قدعلم کرده!

خیلی سال بود ندیده بودمت خاتون.هنوزم همونقد خوشگلی!هنوزم چشات دل مارو ویرون می کنه.خاتون میدونم بی شرمیه ولی دیگه ازمون نگذر!

من نمیخوام دیگه ازت بگذرم،توهم از ما نگذر.بذار یه دو روزی ک مونده کنار هم باشیم.

حاج مرزا عاشق دلباخته ی خاتون.

_بابا بزرگ تموم شد؟

_آره.خاتون به کسی نگی بابا!

_باشه.بابابزرگ چرا خودت ننوشتیش؟

_میخواستم نامم برای خاتون خوشخط باشه.دستای من می لرزه بابا.

_هیچوقت مامان بزرگو دوست نداشتی؟

_دوسش داشتم ولی خاتون،خاتون قلبم بود.اون بدشم برام خوب میومد! نمیدونم چطوری بهت بگم بچه جون.خودت الان یه سنی داری احتمالا میدونی چقد بینشون فرقه!

میدونی هنوزم هم میشه برا خاتون شعر بخونم،نیگاش کنم ولی وقت زیادی رو از دست دادیم ولی تو بچه هروقت دلت گیر کرد بهش بگو!سفت بچسبش.نگو دخترم یا چی!آدم دلش یه بار می لرزه!

_اگه بهش گفتم و رفت چی؟

_اون آدم موندن نبوده!چه بهش می گفتی،چه نمیگفتی یه روزی می رفت.لا ابالی چرا نباید نوه منو بخواد اصلا،چیت کمه چشم آهوی من؟!

_پس برای همین اسمم خاتونه!

_چون جفتتون چشمتون آهوییه.پاشو برو اینو بده خاتون.

هی روزگار از پنجره دوتا خاتونامو نیگاه کنم.

خاتون چقد گیسوهای کمندت قشنگن!تا حالا یه تار موتم ندیده بودیم!

_میدونی حاجی.خیلی گشتم تا مغازتو پیدا کنم.فرش برا جهاز نوه ام بهونه بود.میخواستم تورو ببینم.

_مارو باش فکر کردیم به ما گفتی یادم تورو فراموش.نگو خانم همه دنیا رو شیره مالیده و ماهم روش.ولی خوب کردی.چون جفتی خواستیم شد ولی خاتون اندازه ی ۲۰ سال حرف دارم باهات.بیا بشین ور دلم که حرف زیاده،دلتنگی زیاده!


عشقزهرا قاسمی زادهداستاندلنوشتهمتن
دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن داستان کوتاه و دلنوشته:) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید