ویرگول
ورودثبت نام
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

کوچیک:

همیشه دستام کوچیک تر از بقیه بود.بهشون نگاه می کنم؛هنوزم خیلی کوچیکن.اونقدری که باورم نمیشه دست یه آدم ۲۱ ساله باشه!

میگن قلب هرکسی اندازه ی مشت بستشه؛یعنی قلبمم انقدر کوچیکه؟! عجیبه چجوری می زنه؟! چجوری اینقدر آدما رو دوست داره؟!

روش کار چیزای کوچیک سادس!همونطور که فهمیدن آدمای کوچیک سادس!به یه چیز پایبندن،خودشون!قلب من خیلی کوچیکه اما کار کوچیکا رو انجام نمیده!

هنوز یادمه قلبم یکی رو یه جوری دوست داشت که همه ی بدنمو بهم می ریخت! از دوست داشتنش یه جوری خودشو می کوبید به دیوار که سینم درد می گرفت.گاهی وقتا یه جوری ذوق می کرد که مغزمم گول می خورد،فکر می کرد واسه ی خودش یه اتفاق خوب افتاده نه واسه یکی دیگه که احتمالا قلب دوسش داره!

قلبم هنوزم همونقدر احمقه! هنوزم وقتی خنده های طرف رو میبینه یهویی انگار ذوب میشه و می ریزه پایین! هنوزم وقتی چشمای طرف رو میبینه گیج میشه و یکی ضربان جا میندازه!هنوزم وقتی که طرف نیست دلش میگیره و میره تو تاریکی،توی یه سه کنجی زانوهاشو بغل میگیره! هنوزم وقتی میخواد خودشو کنار یکی دیگه تصور کنه یهویی طرف شکل اونی که دوستش داشته میشه واز اول عاشقش میشه!

قلبم هنوزم یادشه وقتی بهش میگفتن اون مال تو نیست ازش خون می چکید؛هنوزم وقتی یکی بهش اینو بگه خونریزی می کنه اما کمتر از قبل؛ بعد دوبار اتفاق افتادن و دیدنش با یکی دیگه پوستش کلفت تر شده! اون احمق هنوزم می خوادش و در عین حال می خواد فراموشش کنه.نمی دونم چطوری میشه دوتا کار مختلف رو همزمان انجامش داد ولی قلبه دیگه مغز نداره انتظاری ازش نمیره!

گفتم انتظار...

این قلب احمقو می بینی؟!هیچوقت از طرف دست نکشید.همیشه منتظرش بود حتی وقتایی که مطمئن بود حال طرف بی اونم خوبه! همیشه منتظر بود تا برگرده. قلبم همیشه چشمشو می دوخت به قلب طرف و تلاش می کرد در قلبشو پیدا کنه اما قلبش، بهش بی محلی می کرد اونم بیخیال تر از قبل باز می جنگید!

حالا باور کردی احمقه؟!فقط یه احمق تلاش می کنه کسی رو دوست داشته باشه که دوسش نداره!تلاش کردم قلبمو با مغزم نجاتش بدم ولی از بس کوچیکه از چنگ مغزم درمیره و مغز خسته تر از قبل برمیگرده سرجاش!انگار اونم میدونه این قلب،قلب سابق نمیشه!

حتی الان وقتی دارم از اون می نویسم ذوق کرده.فکر کنم تنها دلیلی هنوز می تپه اونه،نه من!

چندبار ازش سوال کردم قلب من تو به این کوچیکی چجوری انقدر عاشق شدی؟چجوری اون آدم به اون بزرگی رو توی خودت جا دادی؟! هربار می خنده و میگه:

_نمیدونم.یهو دیدم اومده نشسته یه گوشه از خونم.همون موقع دلم خواست همیشه همونجا نگهش دارم؛ برای خود خودم! راستی دیدی چقدر خوبه،دقیقا همونطوریه که همیشه دوست داشتی!

این بار مغزم حرفشو تائید می کنه اما چندتا نکته ی ریز رو هم به روم میاره که بفهمم دقیق همونی نیست که میخواستم،تا میام به حرف مغزم گوش کنم؛قلبم داد میزنه :

_من اول گفتم.حرف من مهم تره،من مهم ترم!

مغزم میگه اول من...!

و همینطور که اونا مدام دارن داد می زنن اول من،اول من و...

من به این فکر می کنم که شاید دوستش دارم چون همونیه که می خواستم یا چون دوستش دارم همونیه که می خواستم!

صدای دعوا قطع شده.جفتشون دارن بهم نگاه می کنن و همزمان می گن:

_تو دیگه خیلی عاشقی:)

قلبعشقزهرا قاسمی زادهمتندلنوشته
دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن داستان کوتاه و دلنوشته:) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید