ویرگول
ورودثبت نام
سفرهای دخترونه
سفرهای دخترونه
خواندن ۱۴ دقیقه·۶ سال پیش

سفر به سرزمین رازها و رمزها، چابهار همیشه بهار(فصل چهارم)

فصل چهارم سفرنامه

عنوان برنامه: سفر به سرزمین رازها و رمزها، چابهار همیشه بهار

راهنمای محلی: انور میهن دوست

نویسنده: زهرا شجری

روز پنجم سفر و روز سوم گشت در چابهار (1397/01/06)

مگر می شود از سفر بنویسم و نام چابهار را فراموش کنم، نامی که با تکرار کردنش مرا از دنیای واقعی جدا کرده و در خیالات خود غرق ام می کند. باور کنید می خواهم رهایش کنم اما خاطرات خوش او مانند پیله مرا در خود تنیده است که نمی توانم از سفر بگویم و یادی از او نکنم. اصلا مگر می شود که هر روز عکسهایش را ببینم و مرا به آنجا نبرد انگار همه چیز برایم تکرار می شود و از این تکرار خسته و دل زده نمی شوم بلکه مرا برای دیدن دوباره اش بی تاب تر از دیروز می کند و یاد حرف سلمان می افتم که گفته بود "شما بیاید مطمئن باشید که از سفرتان پشیمان نخواهید شد" و چه خوب او با تمام جوانی اش این راز دلبستگی و دلتنگی را فهمیده بود. از همه اینها که بگذریم به روز سوم گشت در چابهار می رسیم.

پس از یک شب سرد و یک خواب آسوده در اقامتگاه بومگردی، صبحانه را با یک کابلی خوشمزه به همراه شیر چای که همسر ملا لطف کرده و برایمان آماده کرده بود را در هوای بسیار لطیف و بهاری اقامتگاه همراه با تماشای شیطنت بزهای محله که بدون دعوت خود را به حیاط رسانده شروع کردیم. پس از صبحانه از بچه های ملا خداحافظی کرده و سوار بر خودرو به سمت اولین مکانی که قرار بود بازدید کنیم به راه افتادیم.

سفر به سرزمین رازها و رمزها، چابهار همیشه بهار(فصل سوم)
سفر به سرزمین رازها و رمزها، چابهار همیشه بهار(فصل سوم)

راهنمای ما همچنان انور بود که به علت تب و لرز شب گذشته حال چندان مساعدی نداشت. به طور کلی مسافت و ساعت را بی خیال شدیم تا از مناظر اطراف و سفرمان لذت ببریم. پس از ساعتی به  یک دهستان رسیدیم ، انور چند دقیقه ای را توقف کرد و از ماشین پیاده شد و همراه با پسر نوجوانی که فکر می کنم 10 یا 12 سال داشت سوار شدند ،او راهنمای ما برای رسیدن به مقصد اول آن روز بود، بلاخره رسیدیم به دشتی که کهیر می نامیدنش با باغات و میوه های متفاوت، این دشت یکی از مهمترین قلمروهای زراعی می باشد که در گذشته دارای باغ خرما بوده و اکنون محصولات عمده این باغات میوه های گرمسیری مانند : انبه، پاپایا( خربزه درختی)، چیکو ،گواوا (زیتون محلی) ،خرما و سبزیجات مانند: هندوانه،خربزه ،خیار،گوجه،بادمجان،کلم ، تربچه و غیره می باشد.این ناحیه حدود 50 باغ دارد که هر یک دارای 30 تا 40 هکتار مساحت دارند . در مسیری که به سمت باغ اصلی می رسید دختر بچه های پر شوری را دیدیم که به رسم ادب و مهمانوازی برایمان دستی تکان داده و لبخندهایشان را بدرقه راهمان کردند. به باغ اصلی رسیدیم در میان درختان موز با برگهای بزرکی که تمام تنه درخت را گرفته بود حسی مانند آلیس در سرزمین عجایب را برایم تداعی می کرد.

درختان موز باغات میوه های گرمسیری، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)                           
درختان موز باغات میوه های گرمسیری، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)                           

همراه با حس خوشایند سرسبزی، بوی خوشی، لذت دیدار باغ را دو چندان می کرد اول فکر کردیم بوی خوش از درختان موز و میوه های آن می باشد ولی حدسمان اشتباه بود. کنجکاویمان نمی گذاشت که آهسته و آرام در باغ پرس بزنیم، بدون اینکه بیدارشان نکنیم و یکی یکی انها را استشمام نکنیم تا راز بوی خوششان را کشف کنیم، وقتی در جستجوی بوی خوش به نتیجه ای نرسیدیم از انور پرسیدیم این بوی خوش کدام درخت است ،برگ یک درخت را کمی خم کرده و آنگاه بوئیدیم، او گواوا  بود که محلی ها  به آن زیتون بلوچی می گفتند، البته همه کسانی که به بلوچستان سفر کرده اند و طعم آن را چیده اند با نام محلی آن بیشتر آشنا هستند. این زیتون به طور کلی با زیتون های دیگر متفاوت است، ظاهرش شبیه گلابی، خوش طعم و عطرش سرمستت می کند و برای درمان اسهال و همچنین برای رفع ناراحتی‌های پوست، همانند زخم‌ها کاربرد ویژه ای دارد. آن پسر نوجوان که راهنمای ما بود و نامش را نمی دانستیم چند موز چیده تا طعم متفاوت موزهای این منطقه را نیز تجربه کنیم. اندازه این موزها کوچکتر از موزهای است که ما همیشه می خوریم اما شیرین و خوش طعم بودند و متاسفانه مابقی میوه ها مثل انبه و پاپایا هنوز نرسیده بود و برای دانستن مزه آنها فکر می کنم باید مرداد ماه خود را به آنجا برسانید. برای دیدن سنجاب زیبای بلوچی هم که متفاوت از سنجاب ایرانی است اطراف را نظاره گر شدیم اما متاسفانه آنقدر خوش شانس نبودیم که ملاقاتش کنیم.

درختان موز باغات میوه های گرمسیری، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)
درختان موز باغات میوه های گرمسیری، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)

پس از گذشتن از میان درختان به بیرون باغ آمدیم که ناگهان چشمانمان به یک تاب که به درخت بسته شده بود افتاد ، ذهن ام مرا تا باغ قدیمی پدربزرگم با شنیدن صدای خنده های کودکیم برد، سمیه و من مانند کودکانی که سر ذوق آمده باشند خود را بر روی تاب رها کرده و دقایقی سوار بر او خود را در کوچه پس کوچه های کودکیمان گم کردیم. بلاخره از باغ و تاب و خاطرات کودکیمان دل کنده و سوار ماشین شدیم.

  تاب بازی من و سمیه در باغات میوه های استوایی(1397/01/06)                 
تاب بازی من و سمیه در باغات میوه های استوایی(1397/01/06)                 

پس از سپری کردن تقریبا نیمی از روز با یک فضا و عطر دل انگیز و خاطراتی خوش به سمت روستای کهیر برای صرف ناهار عزیمت کردیم. در آنجا ملاقاتی داشتیم با یکی از خوبان بلوچی که برای ترویج فرهنگ غنی بلوچ و جذب گردشگر بسیار تلاش می کرد، او ملابخش نام داشت، ملابخش فردی مهمان نواز با روابط عمومی بالا بود که با یک خوش آمدگویی زیبا ورود ما به سرزمین بلوچستان را خوش آمد گفت و چه زیبا بلوچ را توصیف کردکه در جای خود حتما نقل قول ایشان را خواهم گفت. خانواده ملابخش با پلو و ماهی و کراهی ماهی به همراه سالاد شیرازی خودمان و ترشی انبه ای که فوق العاده بود از ما پذیرای کردند. ترشی انبه هم مزه ای متفاوت تر از ترشی های دیگر داشت، باروغن درست می شد با طعمی تند و تقریبا شور که مزه  فوق العاده ای را به آن می داد.

 سفره ناهار در روستای کهیر(1397/01/06)
سفره ناهار در روستای کهیر(1397/01/06)


بعد از صرف ناهار با ملابخش خداحافظی کردیم و همانطور که به سمت مقصد بعدی چشم در چشم جاده دوخته بودیم انور ماشین را نگه داشته و با اجازه ما یک خانم تنها ومسن را که می شناخت سوار کرد ، در این چند روزی که در چابهار بودیم تقریبا بعضی از واژه های زبان بلوچی را متوجه می شدیم ولی این خانم با انور به زبانی صحبت می کرد که خیلی سخت بود و اصلا متوجه نمی شدیم که چه می گویند، از انور پرسیدیم که به چه زبانی صحبت می کنند، گفت: بلوچی به لهجه جدگالی، انور از طایفه جدگال بود و زبان مخصوص به خود را داشتند که فهمیدن آن بسیار دشوار بود در حقیقت اصلا نمی فهمیدیم. بلاخره خانم مسن پیاده شد و ما هم مسیر خود را به سمت یکی از نادرترین و عجیب ترین پدیده های طبیعی که در ایران بزرگترینش در این منطقه قرار گرفته است حرکت کردیم. برای دیدن این پدیده باید در شمال جاده کهیر حرکت کنید درست  در 95 کیلومتری غرب بندر کنارک و در دشت کهیر نرسیده به روستای تنگ در زمینی مسطح  که تابلویش از دور خودنمایی می کند. تابلو گل افشان تنگ را که ببینی مابقی مسیر مشخص است و بلیط ورودی آن فکر می کنم 3000 تومان بود. بعد از ورودی برای دیدنش مسافت زیادی را طی نخواهی کرد، سپس باید ماشین را پارک کنید و با پای پیاده به رکابش بروید. گل ‌فِشان پدیده‌ای طبیعی است که طی آن گل‌ ولای از زیر زمین، چشمه ‌وار به سطح زمین می ‌رسد و شکل ماهوری بخود می ‌گیرد. این گل‌ فشان ها دارای سه تپه کوچک گل می باشند که یکی از آنها شبیه آتشفشان و در حال حاضر فعال است و بقیه آنها نیز از چند سال قبل به صورت غیرفعال درآمده‌اند. در بلندای این تپه‌ها، دهانه‌ هایی به قطر چند سانتی متر وجود دارد و از دهانه گل‌ فشانی که در حال حاضر فعال است، به طور متناوب گل خاکستری رنگ خارج شده و به سوی دامنه‌ها سرازیر می ‌شود. دوره تناوب این پدیده نادر و زیبا ده تا پانزده دقیقه است که این عمل با لرزش خاک همراه است و گاهی به هنگام خروج گل، صدایی همانند شلیک تفنگ از آن به گوش می ‌رسد. مردم محلی به نامهای مختلفی می خوانندش مانند: گل پر، بوتن، گل پاشان و ناپک. این گل ها برای درمان بیماریهایی مانند دردهای مفاصل و ستون فقرات، سفتی مفاصل، بیماریهای عصبی، مراحل اولیه تنگی عروق و انقباضات عضلانی سودمند است.ما از آنجا دو صدف زیبا گرفتیم که قیمت هر کدام 1000 تومان بود و بوی آزار دهنده ای داشتند که البته در ادامه سفر با این صدفها ماجرا داشتیم.

گل افشان، عکاس : زهرا شجری(1397/01/06)
گل افشان، عکاس : زهرا شجری(1397/01/06)

در حال عکس گرفتن بودیم که انور با مرد جوانی همصحبت شد. مرد جوان به همراه همسرش از مشهد آمده بودند و به ساحل کنارک می رفتند ولی راه را بلد نبودند از این رو ادامه مسیر را با ما همراه شدند تا به ساحل کنارک برسند ، ولی ما قبل ازآن باید از یک پدیده طبیعی دیگری دیدن می کردیم. وای که چابهار ، با پدیده های طبیعی اش هر لحظه آدم را به حیرت می آورد. از کوههای مریخی که بگذریم بی جا نیست که از کلوت های چابهار، این سازهای عظیم و پر رمز و راز سخن به میان آورم ، وقتی نامی از کلوت می آید یا با جستجوی در گوگل بی درنگ ذهن ها به سمت شهداد کشیده می شود ولی باید دیداری با کلوت آسپارو داشته باشی تا با نام چابهار هم یاد کلوت هایش بیفتی، بی جا نیست که انور به او می گوید آسپارو، یعنی مثل شیطان وسوسه برانگیز است تا تو را خام کند و تا بی انتهای خود ببرد و چه زیبا انور در وصف این مکان گفت: که "این سفر تفاوت دارد با سفری که می رویم ،آفتابش نرم می سوزاند تا از سوختن نازک لذت ببری، بی نهایت خشک ،اما مهربان است." گویی که دست هنرمند پیکر تراشی آنها را اینگونه تراشیده است. به سختی به آسپارو رسیدیم زیرا به علت ورود ماشینهای سنگین به آن، جاده نیمه باز آن نیز خراب شده بود و عملا نمی شد که به سمت کلوت ها برویم. انور مسیر را تغییر داد اما از آن مسیر هم نمی شد رفت . ما که مشتقاق دیدارشان بودیم هیچ چیز جلودارمان نبود حتی اگر مجبور می شدیم که پیاده مسافتی را برویم، بنابراین آن زوج مشهدی نیز برای سلامی به آسپارو با پای پیاده با ما همراه شدند. تنها فرمانروای آن زمان در منطقه شتری بود که با دیدنمان قلمرو خود را ترک کرد. پای آسپارو ایستاده و با خیال وسوسه برانگیزی گامهایمان را بر روی شانه های قدرتمندش گذاشتیم و کمی در بلندای شانه اش بیابان برهوت در برگیرنده کلوت ها را نظاره گر بودیم. در آنجا آثاری از فسیل ها دیده می شد که گویای این بود که شاید  قبل از اینکه آسمان با بی مهری خود قطراتی بر جان خسته اش نریزد ،آب و خاک همبازی هم بودند و دوستی دیرینه ای با یکدیگر داشته اند.

آسپارو، من و سمیه، عکاس: انور میهن دوست(1397/01/06)
آسپارو، من و سمیه، عکاس: انور میهن دوست(1397/01/06)

پس از کلوت ها به سمت کنارک به راه افتادیم از ساحل کنارک نیز دیدن کردیم، اینجا ساحل ها ، حس هایش با هم متفاوت است. تو نمی توانی تجربه ای مشترک را با ساحل هایش به اشتراک بگذاری اما ما مشتقانه منتظر مکانی بودیم که زیاد نامش را شنیده بودیم اما نه به خوبی، بلکه واژه اش را برایمان جهنم معنی می کردند. غافل از اینکه گاهی پیش می آید که درک تنهاترین جایی می شود که می توانی در خلوت خود تا انتهای بی انتها سیر کنی. آری آنجا را درک زرآباد می گفتند ، زرآباد از توابع چابهار است که به ساحلش معروف است. سواحلی که، بی شباهت به سواحل میامی و قناری، نمی باشد با رمل‌های شنی که پشت به پشت هم تا آغوش دریای عمان کشیده شده‌اند.

ساحل کنارک، 1397/01/06
ساحل کنارک، 1397/01/06

فاصله‌اش تا شهر چابهار بیشتر از ۱۷۰کیلومتر و جاده‌ رسیدن به آن، خود جاذبه‌ دیگری است. بعد از شهر کنارک در غرب چابهار، جاده تک باند قدیمی تا روستای زرآباد وجود دارد.

درک، گویا در زبان محلی به معنی سکونت در کنار دره است. از سربالایی فرعی ساحل درک تنها رمل‌های شنی‌و نخل دریا پیداست. غروب سرخ این منطقه پشت نخل‌هایش شبیه هیچ جای دیگر نیست. آفتاب در غرب دریای عمان به غروب می‌نشیند و باریک‌های نورش میان رمل‌ها و دریا، قاب‌هایی را می‌سازد که کم کیفیت‌ترین عکس‌ها از آن می‌تواند هر بیننده ای را جذب کند. ماسه‌های ساحل آن همچون شن‌های جادویی با لطافت و پاکی خود، به آرامی در دست می‌غلتند. خورشیدش در هنگام غروب آن‌قدر سرخ و ملتهب است که گمان می‌کنی آتش‌گرفته است. زمانی که چشمانت خیره می مانند که شاید برایش انتهایی پیدا کنی، حس می کنی که انتهایش نیز به آسمان دوخته شده است بخصوص زمانی که خورشید فروزان در دلتنگی سرخ رنگش می رود که از دیده ها محو گردد و جایش را به چادر سیاه شب با ستاره های درخشان و ماه تابانش بدهد، آنگاه رویا پردازی می کنی که خدایا آیا خورشید در پس زمین درست مانند نقاشی های کودکیم در پشت کوه ها پناه گرفته است یا دریا به آسمان رسیده است که خورشید در میان راه آسمان و زمین محو می شود.

نمای دریا از درک، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)
نمای دریا از درک، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)

 وقتی که بر بلندترین تپه رملش می ایستی و از آنجا رمل های منتهی شده به آب را می بینی در تمام دنیای زیبای درونت غرق می شوی، گویی دوست داری زمان بایستد و تو همیشه در آن زمان باقی بمانی بدون اینکه کسی بخواهد خلوتت را برهم زند،آری اینجا درک است. وای که چقدر دوست دارم دوباره با سرخی غروبش در آبی بیکران دریایش و سکوت حیرانگیز کویرش تا زمانی که چراغهای پایتخت کشور همسایه با تلالو اش چشمانم را خیره کنند غرق شوم. 

انور میهن دوست(راهنمای تور)، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)
انور میهن دوست(راهنمای تور)، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)

اگر چه آن زوج مشهدی پس از عکس گرفتن رفتند اما انور به ما زمان داد که تا خاموشی خورشید در پس کوچه های خیالمان و رقص چراغهای مسقط در دوردستها که خیلی دور هم به نظر نمی رسید در درک بمانیم تا با سکوت و رملهایش از پس بلندترین تپه اش با آن همبازی باشیم و او بود که با سخاوت تمام دامنش را برای بچه بازیهایمان پهن کرده بود. همینطور که بر روی رملها از بالا تا پایین می غلطیدیم و سرمست از خنده های خود بودیم سه پسر بچه را دیدیم که دوان دوان و پابرهنه به بالاترین رمل می آمدند، ما به همراه آنها تنهاترین موجودات زنده آن منطقه در آن زمان بودیم، اگر چه انور در پناه تک درختی که کفش هایمان را از پا کنده بوده و پاهای خسته مان را به تن خنک رمل ها سپرده بودیم به انتظار ما ایستاده بود. بچه ها نزدیک ما شدند سلامی دادند و در کنارمان نشستند و همصحبت هم شدیم به ترتیب 9،10،12 سال داشتند که هر کدام خواهر یا برادرهای کوچکتر از خود هم داشتند و پدرانشان صیادی می کردند. آنجا مکان بازی و خلوتگاه آن بچه ها بود که تقریبا هر روز برای بازی به آنجا می آمدند و از یک سمت رمل ها بالا آمد و به سمت دیگر آن می رفتند تا به مرز دریا و خشکی برسند آنجا که آب زمین را در آغوش خود گرفته تا در جوار یکدیگر آرام بگیرند، و از آنجا دوباره رملها را بالا آمد و غروب را نظاره می کردند و سپس به خانه هایشان باز می گشتند. با هم در مورد بازی های کودکانیمان صحبت کردیم، اینکه که چگونه  با سر شیشه نوشابه ها و جای شامپو و مایع ظرفشویی ماشین درست می کردیم و یا اینکه چگونه با تکه ای پارچه عروسک می ساختیم. بچه ها هم از رویاهایشان گفتند و اینکه دوست دارند مهندس شوند . در پس لبخندهایشان یک دنیا امید موج می زد، تلاش برای آینده ای بهتر، امیدوارم جامعه آنقدر روزی فراخ نصیبشان کند که مهندسانی خلاق و موفقی برای جامعه و خانواده هایشان باشند و رویای زیبای کودکیشان برای جایگاهی بهتر به حقیقت بپیوندد.

پسر بچه های همصحبت ما در درک، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)
پسر بچه های همصحبت ما در درک، عکاس: زهرا شجری(1397/01/06)

ترک کردن درک زرآباد بسیار سخت بود مانند طفلی که بخواهند از مادرش جدا کنند اما ناگزیر به رفتن بودیم. از اینرو از درک آرام خداحافظی کرده و در یک شب مهتابی آنجا را در پس ذهنمان به خاطراتمان سپرده  و راهی چابهار شدیم. انور  همچنان حال مساعدی نداشت اگر چه نمی گفت و با صبوری تمام ما را تحمل می کرد . به چابهار رسیدیم و با سلمان تماس گرفتیم و به انور گفت که برای اسکان ما را به کجا ببرد. بلاخره به محل اسکان رسیده و با سورپرایز ویژه سلمان دلتنگی درک را کمی فراموش کردیم.  

 با ما همراه باشید در فصل بعدی سفرنامه با سورپرایز سلمان با یک شب صمیمی تا یافتن پاسخی برای  پرسشهای درهم ذهنتان از مردم و آداب و سنن بلوچستان و یک خداحافظی سخت با چابهار و چابهار نشینان.

تشکر

با تشکر از انور میهن دوست برای یک گشت و گذار خوب و ملابخش بلوچ زاده و خانواده اش برای مهمان نوازی در کهیر

نکته

1- اگر شما هم به طبیعت گردی علاقمند می باشید مطمئنا درک  همانجایی است که دوست دارید همیشه بر روی رملهایش قدم بردارید و در پس غروب اش گم شوید.

منبع: وبلاگ سفرهای دخترونه

سفرنامهچابهارسرزمین رازها و رمزهاهمیشه بهارزهرا شجری
بلوچ نیستم اما دوستشان دارم و به رسم ادب و احترام در برابرشان وتمام قوم های کشورم که نگهدار این مرز و بوم هستند و سرافرازی را برایم به ارمغان آورده اند سر تعظیم فرود می آورم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید