
یکی از دوستام مکانیکه. از اونایی که میتونن از روی صدای موتور بفهمن ماشین دردش چیه.
یه بار خودش گفت:
«من دکتر نیستم، ولی رواندرمانگر چهارتا چرخ و یه روح خستهام!»
سیوچند ساله با ماشین سر و کله میزنه.
با آچار و مولتیمتر، پیچ تنظیم کاربراتور باز میکنه، کمپرس چک میگیره و از روی تُن صدا حال موتور رو میفهمه.
میگفت: «یاد گرفتم هر تقتق و لرزشی یه معنی داره، هم تو دل ماشین، هم تو دل رانندهش.»
یه پیکان قدیمی هم داره که همیشه گوشه مکانیکی و کارگاهشه.
میگفت:
«با این پیکان شاگرد بودم، باهاش اولینبار رفتم جاده. همون روز بابام آچار داد دستم و گفت:
اگه یه روز صدای موتور نباشه، روزت روز نمیشه.
حق داشت... نشد.»
دوستم میگفت آدمها فکر میکنن من فقط دارم ماشین درست میکنم، ولی نمیدونن که میفهمم ماشیناشون مثل خودشونن. یکی عصبیه، یکی خسته، یکی فقط یه استارت جدید میخواد.
یه بار برام تعریف کرد یه آقای مسنی هم هست که همیشه با یه رنو قدیمی میاد. میگه: «پسرم، این ماشین باهام تو عروسی بود، توی تولد بچههام بود، توی همهچی زندگیم بود، الانم آوردم سر و سامونش بدم و ناچارم که بفرومش ولی...!»
میگفت اون روز فهمیدم بعضی آدما نمیخوان ماشینشون درست شه، میخوان یه چیزی تو دلشون دوباره روشن شه.
این دوستم که ازش حرف میزنم هر شب بعد کار، میشینه روی صندوق ابزارش، سیگار میکشه و به اون پیکان خاکی گوشه مکانیکی زل میزنه.
میگفت:
«باور نمیشه که به خودم اومدم دیدم ماشین زندگیمه. چون ماشین واسه من سه - چهار تا تیکه آهن نیست. یه دفتر خاطرات متحرکه.»
اون شب که اینا رو میگفت، یهو سکوت کرد، پُک آخرش رو به سیگار زد و گفت:
«چی شد اینا رو گفتم؟»
آها پرسیدی داستان این عکس ماشینی که روی گوشیمه چیه!