این داستانها، نه خیلی جدیاند، نه خیلی رسمی، بلکه همون لحظاتی رو روایت میکنن که هر روز برای همهمون پیش میاد. همه این ۲۰ تا قصه، از اون قصههاست که جایی نخوندین و نشنیدین، چون خودم نوشتم!
ذهنی که ولش کنی، میره سراغ مورچهها!
تا حالا شده یه فکر کوچیک بیاد تو سرت و کمکم تبدیل بشه به یه غول؟ همون یه دونه فکری که اول بیخطر به نظر میرسید، ولی تا چشم به هم زدی، دیدی همهی ذهنت رو پر کرده؟ این داستان، دقیقاً همین حس رو تصویر میکنه.
اور تینکینگ مثل دیدن اولین مورچهست. یه فکری میاد، بعد دومی، سومی، و قبل از اینکه بفهمی چی شده، یه لشکر از فکر و خیالهای جورواجور توی ذهنت رژه میره. یه وقتایی از یه چیز ساده مثل خونهی مورچهها، میرسی به تمام تصمیمهای مهم زندگیت!
وقتی خوشاخلاقی، اسم رمزِ خبرچینیه!
تا حالا همکاری داشتین که مدیر براش یه جور دیگه بمیره؟ اونقدر که یه کارمند معمولی نباشه و یه ناظر مخفی باشه که همه چیز رو زیر نظر بگیره و بعد، یه گزارش مفصل تحویل اتاق مدیریت بده؟
این داستانِ مدیریه که یه روز فهمید «نورچشم»ش، بیشتر از اینکه وفادار باشه، یه بازیگر حرفهای بوده. کسی که با چربزبونی و ظاهرِ خوشاخلاق، همکارهاش رو میفروخته، از اعتماد مدیر سوءاستفاده میکرده و در نهایت، برای هیچکس جز خودش کار نمیکرده!
به نظرتون مدیرها چطور میتونن فرق بین «تعهد واقعی» و «خبرچینی با لبخند» رو بفهمن؟
وقتی فراموشکارها، حافظهی تاریخی پیدا میکنن!
حتما شما هم با این مدل آدمها برخورد داشتین! همونایی که وقتی یه کاری رو بهشون میسپری، یا فراموش میکنن، یا انجام نمیدن، ولی وقتی پیگیری میکنی، شروع میکنن به یادآوری اتفاقاتی که خودت هم یادت نیست!
این داستان یه نمونهی قدیمی و اساطیری (!) از این موضوعه. وقتی حضرت نوح وسط اون طوفان، یاد تمساحهای گرسنه میافته، ولی همسرش بیشتر از غذا دادن به تمساحها، حواسش به یه حرف هشتصد سال پیشه! یه یادآوری طنزآمیز که گاهی، توی کار و زندگی، بعضیا حافظهی بلندمدتشون خیلی خوب کار میکنه، ولی متأسفانه برای یادشون بمونه که یه مسئولیتی داشتن، حافظهشون انگار یهویی پاک میشه!
شما چطور با با این همکارها کنار میاین؟
وقتی قصه ساختن، قویترین مهارتته!
بعضی آدمها جواب هر سوالی رو با یه قصه میدن. نه برای اینکه طفره برن، چون دنیای اونها با داستانها شکل گرفته. این داستان، ماجرای یه مصاحبه شغلیه که با یه سوال ساده شروع شد: «آدم خلاقی هستی؟» و جوابش یه داستان کاملا ساختگی درباره ریشه کلمه «هلیکوپتر» بود!
نتیجه؟ وقتی کاری رو خوب بلدی، لازم نیست ثابتش کنی. فقط کافیه انجامش بدی. مثل نویسندهای که به جای گفتن «بله، خلاقم»، یه داستان میسازه و نشون میده که چقدر خلاقه!
شما توی مصاحبههای کاری، تا حالا از این تکنیک استفاده کردین؟
رازی که درمورد نوروز نمیدونین!
یه افسانه قدیمی، یه جشن اساطیری، و یه اسم که در طول زمان تغییر کرده... انگار قراره با یه ماجرای کهن از یونان روبهرو بشیم، ولی یهو وسط ماجرا متوجه میشیم که همهش یه بازی با کلمات بوده!
گاهی وقتا یه قصهی خوب، میتونه آدمو ببره به یه دنیای دیگه. دنیایی که تاریکیها تموم میشن، امید دوباره برمیگرده و فصل تازهای از زندگی شروع میشه. این داستان هم همچین حسی داشت!
داستانی از قبیلهای که «بازگشت» رو جشن میگرفتن، از زنی که «نوآمد» رو براشون تعریف کرد و از کلمهای که کمکم تغییر کرد، تا شد «نوروز».
شما هم تا حالا از این قصهسازیها برای پیچوندن یه موضوع استفاده کردین؟
وقتی حقیقت، یه داستان تازه میسازه!
داستانی که شروعش شبیه یه افسانه کهنهست، ولی تهش به یه اتفاق آشنا میرسه: سیزدهبدر و شربت سکنجبین!
چقدر قشنگه که یه طلسم، یه ورد جادویی، و یه جوان گوشهگیر، توی این روایت تبدیل میشن به یه جشن که همه با شادی توی طبیعت میگذرونن.
یادتون باشه وقتی شربت سکنجبین میخورین، شما دارین یه ورد قدیمی رو زنده میکنین!
معروفترین نجاری که تا حالا نجاری نکرده!
همیشه توی هر حرفهای ممکنه یه نفر باشه که بدون اینکه خودش دست به کار بشه، فقط با ایراد گرفتن از بقیه سود خودش رو ببره. داستان اینجوری شروع میشه که یکی از اهالی روستا هر روز به کارهای نجارها گیر میده، تا اینکه وقتی خود اون فرد مجبور میشه به کار خود وارد بشه، به جای ساختن، تصمیم میگیره کار رو مدیریت کنه و از دسترنج بقیه استفاده کنه.
تا حالا با چنین آدمهایی برخورد داشتین؟
وقتی خر از خودمون بیشتر ارزش پیدا میکنه!
مریض احوال باشی یا نباشی، همیشه یادمون باشه که مسئولیتها رو به دست خودمون بسپاریم و به هیچکس این اجازه رو ندیم که حتی یه خر هم جای ما بشینه. داستان پیرمرد آسیابون یه مثال زنده از همینه! وقتی مسئولیتهات رو به دیگران میسپاری، خیلی وقتا نه تنها خودت فراموش میشی، بلکه از ارزش کار و حتی خودت هم کم میشه.
شما هم تجربهای از این دست داشتین؟
بهانهها همیشه به اندازه کافی هستن!
آیا شما هم جزو اون دسته از آدمهایید که وقتی یه کاری به شما سپرده میشه، سریع یک جلسه برای مشورت میذارید؟ یا یه سوال کوچیک میپرسید و شروع میکنید به گوش دادن به داستانهایی که هیچوقت تموم نمیشن؟ خب، این همون روش قدیمی بچههای باغ پدربزرگمه! از وقتی یادم میاد، پدربزرگ هیچوقت هیچکس رو مجبور نمیکرد که توی باغ کار کنه. به جای اینکه شاخهها رو بتکونه، همه منتظر شنیدن قصههایش بودن. قصههایی که فقط هدفشون فرار از کار بود!
درسته که گاهی وقتها باید به قصهها گوش بدیم، ولی توی دنیای واقعی، برای پیشرفت باید دست به کار بشیم. پس از من به شما نصیحت، توی باغ پدربزرگ کار نکنین!
دلیل نامگذاری Black Friday: از ترس تاریکی تا خرید نور!
شاید شما هم فکر کردین که «Black Friday» یه اسم خیلی مدرن و تجاریه، ولی داستانش جالبتر از این حرفهاست! این اسم اصلا به فروشهای فوقالعاده یا تخفیفهای جذاب مربوط نیست، بلکه ریشهاش یه اتفاق عجیبه که به ترس مردم از تاریکی و آسمون سیاه برمیگرده.
شما تا حالا فکر کرده بودین که این اسم از کجا اومده؟
مردهشور تبلیغاتی؛ از کفن تا تبلیغات!
گاهی اوقات، آدمها با مهارتها و تواناییهای خاصشون راههای جدیدی برای درآمد پیدا میکنن. مثل هاشم، که با هنرش توی «تبلیغات» به پول رسید. ولی ماجرا از یه نقطه ظریف شروع شد: وقتی آدمها با ترس از آبرو و به قیمت بدقولی در دادن هدایا به هاشم، سعی میکنن جلوی حرف زدنش رو بگیرن.
توی این داستان، از یک مردهشور معروف و پسرش که حالا به «هاشم تبلیغاتی» تبدیل شده حرف میزنم.
تا حالا بهش فکر کرده بودین که گاهی آدمها از کجا میتونن ایدههای عجیب و غریب برای کسب درآمد پیدا کنن؟
اعترافات یه ماکارونی نیمپز!
حتما شما هم لحظاتی توی زندگی خودتون رو توی موقعیتی دیدین که به ظاهر ساده به نظر میرسیده، اما وقتی دقیقتر نگاه کردید، متوجه شدین یه بازی پشت پرده داره! مثلا این ماکارونی نیمپز که فکر میکرد، همهچیز فقط درباره نرم شدن و رسیدن به بشقاب رویاییه، در حالی که خیلی از ماجراها پشت پرده بود!
شما هم از این لحظات «آزمایشی» داشتین که به جای هدف اصلی، یه نقش متفاوت بازی کردین؟
وقتی هرکس فکر میکنه تنها میتونه راه بره!
گاهی اوقات توی تیمها و سازمانها، همه فکر میکنن کارشون از بقیه مهمتره، یا سهم بیشتری از موفقیت باید بگیرن.
این داستان یه یادآوریه که هیچ چیزی توی یک سازمان یا تیم بدون هماهنگی نمیره جلو. گاهی وقتها لازمه همه با هم حرکت کنیم، حتی اگر فکر کنیم سهم ما کمتره. توی آخر، همه زیر دست یه «مدیر بزرگ» به اسم «پا» باید پیش برن!
شما هم تا حالا با چنین فضاهایی توی تیمها مواجه شدین؟
قاشقی که میخواست دیگه قاشق نباشه...
گاهی اوقات توی سازمانها، آدمها احساس میکنن که برای یه نقش خاص به دنیا اومدن و دیگه نمیتونن کاری که انجام میدادن رو انجام بدن. مثل همون قاشق که فقط برای غذا خوردن استفاده میشد و تصمیم گرفت مسیرش رو عوض کنه. به خودش گفت حتی اگر همه ازت انتظار داشته باشن یه ابزار ساده بمونی، باید خودت رو از اون قالب بیرون بکشی و یک نوازنده آشپزخونه بشی!
شما هم توی محیط کارتون کسی رو دیدید که از یک نقش ساده به چیزی بزرگتر تبدیل شده؟
پرندهای که تصمیم گرفت راه بره، ولی یادش اومد باید پرواز کنه!
گاهی وقتها، زندگی مثل همون پرندهایه که خسته از پرواز میخواد روی زمین راه بره. ما هم بعضی وقتا از چالشها فرار میکنیم و دلمون میخواد یه مدت از همهچیز دور باشیم. اما همیشه یه چیزی یادمون میاره که بالاخره باید دوباره پرواز کنیم.
شما هم تا حالا از ترس سقوط، از تلاش دست کشیدین؟ وقتی به خودتون برگشتین، چطور دوباره اوج گرفتین؟
شاگردی که فهمید علم با کلمات توخالی به دست نمیاد!
همهی ما یه زمانی با آدمهایی مواجه شدیم که بیشتر از اینکه دلسوز آموزش باشند، توی نقش یه آدم «بزرگ» و «عالم» خودشونو نشون میدادن. این داستان یه شباهت عجیب به همون استادهایی داره که حرفهاشون پر از کلیشه و دروغهای ظریفه و به جای اینکه جواب دقیق و علمی بدن، دائم در حال تظاهرن.
شاگرد توی این داستان هم به همون جایی میرسه که شاید خیلی از ما میرسیم: فهمیدن اینکه دانش واقعی فقط در کلمهها و حرفهای زیبا نیست، بلکه در عمل و درک عمیق خودش رو نشون میده. وقتی که جوابهای استاد بیشتر شبیه به حرفهای پوچ میشه، شاگرد هم راه خودش رو پیدا میکنه.
شما هم تا حالا توی این موقعیتها قرار گرفتید؟
کار کردن خوبه، اما خوب حرف زدن بهتره!
گاهی اوقات توی هر شرکتی، ممکنه بهترین و زحمتکشترین فرد همیشه دیده نشه. این داستان از شرکت «یابوگستر» به ما یادآوری میکنه که کار سخت فقط کافی نیست! مش رمضون که همیشه سخت کار میکرد، یه لحظه از این حقیقت غافل موند که نباید فقط پشت میز بشینه و کار کنه، بلکه باید اون کار رو به درستی معرفی و ارائه هم بکنه تا دیده بشه. در مقابل، آقا جعفر با تمام صحبتهای جذاب و حرفهایاش، در نهایت موقعیت رو گرفت.
یاد بگیریم که کار و سخنوری، هر دو باید با هم هماهنگ باشن تا بتونیم توی محیط کار موفق بشیم!
شما کسی رو می شناسید که با حرف زدن بیشتر از کار کردن پیشرفت کرده؟
دو روایت از یک جدایی؛ ماجرای یک جفت جوراب گمشده
من هیچوقت درباره جداییها قضاوت نمیکنم. چون همیشه دو طرف، دو روایت متفاوت دارن. اینبار، بهتره هر دو سمت ماجرا رو بشنوید...
روایت اول: یه جوراب تنها روی بند رخت، خسته و در حسرت یارش. آهی کشید و گفت: «گم شده، رفته! یا توی ماشین لباسشویی گیر کرده، یا زیر تخت افتاده، یا... نمیدونم! فقط نیست. حالا موندم اینجا، منتظر، شاید یه روز دوباره جفتم رو پیدا کنم…»
روایت دوم: ماجرا از اونجا شروع شد که با لنگه خودم رفتیم توی لباسشویی، مثل هر بار. چرخی زدیم، کف کردیم، با بقیه لباسها بگو و بخند داشتیم. اما وقتی در باز شد... همه رفتن، من موندم! هیچکس حواسش به من نبود.
حالا شما بگید، حق با کدومشونه؟
قصهای که شاید توی خیلی از حجرهها و شرکتها تکرار شده باشه!
همهی ما یه «اوساکریم» توی زندگیمون دیدیم! اون آدمی که همزمان ناله میکنه که «همه کارها رو دوش منه» ولی وقتی یکی میخواد کمک کنه، یا نمیذاره، یا بهش اعتماد نداره! اینجوریه که بعضی از تیمها رشد نمیکنن، بعضی از شاگردها هیچی یاد نمیگیرن و آخرش، نه اوستا راضی میشه، نه شاگرد!
این قصه، فقط قصه بازار نیست، قصهی خیلی از محیطهای کاریه!
شما هم با همچین اوستاهایی کار کردین؟
وقتی یه کلمه، یه دنیا داستان میسازه!
حتماً براتون پیش اومده که توی یه جمع یه چیزی بشنوین، یه کلمه، یه جمله نصفهنیمه، که همون موقع براتون مهم نبوده ولی بعد یهو میبینین داره تو ذهنتون پررنگ میشه. این داستان، یه روایت تلخ و شیرینه از همین شنیدنها و گفتنها، از همون کلمههایی که وقتی دستبهدست میشن، شکلشون عوض میشه، بزرگ میشن، تا جایی که حتی خود گویندهشون هم نمیدونه چی شده که داستان اینقدر پیچیده شده!
یه یادآوری ساده توی کار یا هر جمعی، قبل از اینکه یه جمله رو بچرخونیم، اول مطمئن بشیم اصلا اون حرفی که شنیدیم، همونیه که گفته شده یا نه!