ویرگول
ورودثبت نام
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

بالاخره کی فرصت سوگواری من می‌رسد؟



دلم می‌خواست یک سره دهان بودم تا رنجم را به زبان بیاورم. ‬نه که رنجی ناگفتنی باشد. اتفاقا آنقدر تنه به سادگی می‌زند که زبانی برای گفتنش ندارم. فکر کردن برایم مثل ماهی لیز شده است. نمی‌توانم فکر کنم. به طلاق و روزهای قبل از جدایی که اصلا. سوگوارم اما فرصت زاری ندارم. تا می‌خواهم زاری کنم، بلاهای آسمانی بر سرم می‌ریزند. گفتم دو کلام شاید اینجا بنویسم تا به خودم بیایم، آنقدر سناریو چیدم که مبادا کسی بفهمد اینجا دو خط از احوالم نوشته‌ام. هیچ سوراخی نیست که بنویسم و امن پیش خودم بماند.

یک ماه پیش لباس عروسم را دم سطل زباله گذاشتم. نه اینکه من برای لباس عروس قداست خاصی قائل باشم، نه. روزی 400 نفر در همین مملکت دارند لباس عروسشان را دم سطل زباله می‌گذارند. ولی برای من که اصلا اهل عروسی نبودم لجم می‌گرفت که روز ازدواجم مجبور به دیدن و رقصیدن با مهمان‌هایی ناشناخته و نادیده شوم. به همین خاطر هم درباره لباس عروسی‌ام انتخابی رادیکال گرفتم. انتخاب کردم که لباس عروس برایم تبدیل به یک پلاکارد شود. انگار که پیست رقص، میدان هفت تیر است و من از سال ۸۵ از کنار نوشین احمدی خراسانی‌ها و سیمین بهبهانی‌ها افتاده‌ام تالار جاده چالوس سال ۹۴. انگار با آن باید به مهمان‌ها نشان می‌دادم که من که هستم؟ توی سرم چه می‌گذرد؟ نشان دهم که برای هیچ محتوای مردسالارانه ضد زنی تره خورد نمی‌کنم و زیر یوغ مردانه و تعاریف کلیشه‌ای از زیبایی نمی‌روم. روسری؟ سر نمی‌کنم. با مردها؟ می‌رقصم. اصلا این ها بماند. موهایم را کوتاه می‌کنم و می‌شوم اولین عروس موکوتاهی که دیده‎اید. می‌شوم اولین عروسی که با لباس کوتاه دیده‌اید. می‌شوم اولین عروسی که دیدید موهایش را قرمز رنگ کرده است و برایش ازدواج شأنیتی ندارد که بخواهد روی موهایش تاج نصب کند. بازوهایم چاق است؟ پس می‌شوم اولین عروسی که با بازوهای چاق لباس آستین حلقه‌ای می‌پوشد.

دشمنی نداشتم با کسی. فقط می‌خواستم کلیشه‌ها را بشکنم. فکر می‌کردم اگر قرار است بعد از من دختری همین انتخاب را داشته باشد، می‌تواند با خیال راحت‌تری من را مثال بزند. مهریه نگیرد، موهایش را کوتاه کند و بگوید همین است که هست؛ مثل عروس فلانی ها.

اما می‌دانید؟ مردسالاری خیلی زور دارد. کارم به جایی رسیده بود که نمی توانستم بدون سلیقه مادر همسرم ( همسر سابقم) لباس های عیدم را بخرم. چون می خریدم و نمی پسندید آن وقت مجبورم می‌کرد لباس های او را بپوشم. کارم به جایی رسیده بود که برای عروسی های فامیل همسرم می خواستم مادرش هم همراهم بیاید. چون اگر نمی آمد چیزی می خریدم که تاییدم نمی کرد. اعتماد به نفس این را نداشتم برای عروسی خواهر، عروس‌خاله همسرم مستقل تصمیم بگیرم. اعتماد نداشتم بدون موهای سشوارزده مهمانی هایشان بروم. من نمی‌توانستم. جرات نداشتم. صدایم بریده شده بود. اعتراض بلد نبودم. کم کم همه این توانایی‌ها را در سنگرهای دیگر هم از دست دادم. شدم یک کارمند. آدم حتی در روابطش با اطرافیان هم به یک کارمند تبدیل می‌شود. من کارمند روابط خودم و همسر سابقم، کارمند روابط خودم و مادرش و همه اطرافیانش شده بودم.

ماه پیش لباس عروسم را انداختم توی سطل زباله و احساس می‌کنم همین کار خودش نیاز به یک سوگواری دارد. سوگواری که فرصت و امکان انجامش را پیدا نمی‌کنم. لطفا به من یک قرص سوگواری دهید. قرصی که احساس سوگواری بدهد تا از یادم برود چه روزهایی پشت سرم گذاشته‌ام و بتوانم برایشان یک قطره اشک بریزم.

۲
۰
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید