ویرگول
ورودثبت نام
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

تفاله چایی مانده از شب پیش

یک شب بعد از وقت روانشناس یک ساعت همین جا دراز کشیدم تا مرور کنم حرف‌هایش را. مردم بستنی لیس می‌زدند و می‌رفتند من اما باید با قیچی و چسب حرف‌های مشاور را وارد مغزم می‌کردم چون راهی دیگر نمی‌دیدم.
یک شب بعد از وقت روانشناس یک ساعت همین جا دراز کشیدم تا مرور کنم حرف‌هایش را. مردم بستنی لیس می‌زدند و می‌رفتند من اما باید با قیچی و چسب حرف‌های مشاور را وارد مغزم می‌کردم چون راهی دیگر نمی‌دیدم.


من مشکل حافظه دارم. یعنی دو قلم جنس را باید توی نوت گوشی بنویسم. دو تا سوال مصاحبه را روی کاغذ یادداشت می‌کنم. روی دستم همیشه علامت ضربدر چیزهایی هست که یادم نرود. روی دیوار اتاقم همیشه چیزهایی برای یادآوری نوشته‌ام. همه این روزها می‌گفتم احتمالا آرام آرام دارم به آلزایمر می‌افتم. می‌گفتم احتمالا میانسالی جای پایم را توی جای پای مادربزرگ و عمویم می‌گذارم و این طبیعیست؛ اما طبیعی نبود. غمگین‌ترین روز خالی شدن حافظه‌ام را روز جدا شدن داشتم. منظورم روزیست که همسرم وسایلش را جمع کرد و توضیح داد که این زندگی به نفع هیچ کداممان نیست. یعنی احتمالا همین را گفت. همسرم کلماتی می‌گفت، من گوش می‌دادم و سعی می‌کردم دانه دانه‌شان را حفظ کنم. چون می‌دانستم یک ساعت دیگر همه‌شان را فراموش کرده‌ام و این دیگر رب گوجه و سیب زمینی نیست که از یادم برود. باید جلوی خانواده بایستم و باید برای دوستان نزدیکم دو جمله بگویم که فلانی چرا رفت؟ آیا من را ترک کرد؟ یا به خاطر جفتمان این تصمیم را گرفت؟ حلقه دور چشم‌های او قرمز شده بود اما من چه؟ چشم‌هایم مثل وزغ شده و داشتم مثل شاگرد مدرسه توی ذهنم جزوه برمی‌داشتم که کلماتش را بعدا از یاد نبرم. بعدا که توی تخت داشتم از تنهایی گریه می‌کردم یادم نرود اصلا برای چی دارم گریه می‌کنم؟ اما یادم رفت. یک ساعت بعد یادم رفت. تا چند روز بعد توی خواب و بیداری منتظر چرخیدن کلید بودم و باز یادم رفته بود که دیگر کسی جز خودم کلید این خانه را ندارد. بعدا هم حرف می زدیم درباره جدایی. حرف‌های مهمی می‌زدیم و یادم می‌رفت. حالا می‌فهمم چرا. حالا دکتر گفته که توپیرامات، روزی دو بار توپیرامات مغزم را خورده و تفاله جای آن گذاشته. حالا داستان جدایی شوک و آثار دارو با هم قاطی شده بود و بیشتر از قبل چیزها یادم می‌رفت. همه چیز یادم می‌رفت. مادرم زنگ می زد که خب حرف زدید؟ از شوک اینکه ای وای باز هم که یا‌دم رفته که چه شد و قرار است چه کنیم، حتی نمی‌توانستم برایش دروغ و دلنگ ببافم تا دخالت بی‌مورد در جدایی‌ام نکند و سکوت و سکوت و سکوت. حالا می‌فهمم چرا آلزایمری‌ها ساکتند. حالا دکتر می‌گوید حافظه‌ا‌م به خاطر چند سالی که توپیرامات خورده‌ام آسیب دیده بوده. توپیرامات‌هایی که می‌خوردم تا رگم را نزنم، خودم را از پنجره طبقه یازدهم پرت نکنم پایین یا با چاقو خط نیندازم.

حالا فهمیدم به خاطر همین بود که هیچ چیز یادم نمی‌ماند. به خاطر این بود زخم‌زبان‌های مادر همسر سابق را تند برای تی‌تی تعریف می‌کردم که بعدا یادم بیندازد. به خاطر همین بود تی تی از او بیشتر بدش می‌امد؛ من یادم می‌رفت و او یادش می‌ماند. حالا می‌فهمم بخشی از قهرهایمان با غنچه به خاطر همین فراموش کاری‌هایم بود. حالا می‌فهمم چرا نمی‌توانم حرف بزنم. چرا یک جمله را درست نمی‌توانم صورت‌بندی کنم. چرا تمام پایان‌نامه‌ام را فراموش کرده‌ام. چرا رمان خواندن عذاب است. به خاطر همین رواشنلس رفتن علی‌سویه بود؛ من که همه چیز را فراموش می‌کردم چه فرقی داشت آنجا به چه نتیجه‌ای برسم. مثل عکس بالا که یک شب بعد از وقت روانشناس یک ساعت همین جا دراز کشیدم تا مرور کنم حرف‌هایش را. مردم بستنی لیس می‌زدند و می‌رفتند من اما باید با قیچی و چسب حرف‌های مشاور را وارد مغزم می‌کردم چون راهی دیگر نمی‌دیدم.

هیچ چیزی پایم را روی زمین نمی‌بست. من رها بودم اما مثل مجنونی که فرق دیوانه و عاقل را نمی‌داند. هر روز آدمی بدون حافظه‌تر می‌شدم بی اعتبارتر. خالی‌تر. این حافظه من بود که از کف رفت. منی که امروز هیچ فرقی با ته‌مانده تفاله چایی شب پیش ندارم.

۳
۱
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید