ویرگول
ورودثبت نام
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
خواندن ۱ دقیقه·۴ سال پیش

خدا آدم را خاله نکند

اگر می‌شد انتخاب کنیم، دلم می‌خواست مادر سام می‌شدم. یک دفتر داشتم که رویاهایش را می‌نوشتم. جزئیاتی که از خانه ابری تعریف می‌کرد، خاطره‌هایی که از دوست خیالی‌اش می‌گفت یا قصه‌هایی که با بخیه کوچک روی شکمش می‌ساخت. بچه قشنگ من. تو را ترک کردند. مادری که کم عقل و پدری کم‌شعور. وگرنه حالا نباید پدر و مادر ۷۰ ساله من را مامان بابا صدا می‌زدی. باید تابستان‌ها کلاس نقاشی می‌رفتی، باید کسی را داشتی که برایت کتاب بخواند، بازی کند و قصه تعریف کند. نه اینکه در ۷ سالگی بشوی مسئول درست کردن اینترنت آقاجون و آوردن فیلیمو مامانجون.تو فقط ۷ ساله‌ای. چطور تو را بگذارم و بروم. چطور رهایت کنم. چطور خیالم از تو راحت باشد. اگر بدکاره شوی؟ اگر تخیلتت را کشتی و کشتند؟ اگر با رفتن من تفاوت و تبعیض را بیشتر حس کردی من چه کنم؟ دیگر دستم به کجا بند است؟ عزیزک من. اگر مادرم از دست رفت چه کسی قرار است مراقب تو باشد؟ من کجا جمع کرده‌ام و تو را دارم می‌ذارم؟ کجا بگذارمت؟ خیالم به چه کسی تخت شود؟

۲
۰
زخمی که خوب نشد
زخمی که خوب نشد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید