دیروز ث حرف خوبی زد. میگفت ما برای اینکه دردهایمان عینیت داشته باشد، خودمان را زخم میکنیم که آن را ببینیم. راست میگفت. (چقدر خوب است که حرف زدن راه آدم را به یک شناختی از خود آدم باز کند. چقدر خوب هستید شمایی که راه آدم را به خود آدم باز میکنید.)
راست میگفت. من چه آن زمان که خودزنی میکردم چه زمانهایی که موهایم را میسوزاندم یا شاید حالا که دارم فکر میکنم الان که یک دفعه در حمام همه شان را از ته میزنم اینها برای نشان دادن دردهایم بوده. ث میگفت این کار را کرده تا خودش دردهایش را ببیند اما راستش را بگویم من این کارها را میکردم تا بقیه دردهایم را ببینند. موهایم را با شعله گاز میسوزاندم تا مادرم ببیند دارم از درون گر میگیرم. دستم را زخم میکردم که همسر سابقم آن را ببیند. ولی حالا که افسرده نیستم یا حداقل کمتر هستم مدام به خودم میگویم: وقتی بچه بودی بزرگترها مسئول مراقبت از تو بودند. آنها کارشان را خوب انجام ندادند. حالا که بزرگ شدی تو مراقب خودت هستی. تو داری کارت را خوب انجام میدهی؟ تو هم داری عین اطرافیان با خودت برخورد میکنی. همان عادتوارههای بزرگترها را نسبت به خودت تکرار میکنی. خودت را بدنت را، دانشت را، سوادت را، فکرت را، سلیقهات را همه چیزت را تحقیر میکنی، دست کم میگیری و از آنها متنفری. یک جایی دلم میخواهد برگردم و بگویم من انتخاب خودم هستم. سر تا پا. اما حتی حین نوشتن این کلمات هم از اینکه نمیتوانم به متنم و ادبیاتم بعد بدهم، تشبیه به کار ببرم یا توصیف جانانهای کنم از خودم بدم میآید.