یه شبی از شبای سیاهم که تا صبح داشتم زار زار گریه میکردم، این آهنگ لعنتی رو گذاشته بودم و فقط یه چیز رو تکرار میکردم. فقط یه سوال داشتم. که چرا زندگیم اینقدر تلخه... چرا توی زندگیم هم باید خشونت خانگی ببینم، هم دو بار تجاوز ببینم، هم فقر ببینم، هم هم هم هم. چرا از هر رنجی، باید انتهاش رو بچشم؟
تا خوابم میبرد، لوکو دستم رو لیس میزد. بیدارم میکرد. دوباره گریه گریه گریه. داشتم از خواب تلف میشدم اما احساس میکردم کار مهمی دارم و اون کار گریه کردنه. احساس میکردم باید گریه کنم وگرنه از دایره آدمها خارج میشم. سبک بشم؟ عمرا. گریه، بار نبود که زمین گذاشته بشه. گریه دشواری وظیفه بود. گریه مسئولیت انسانی من بود.